بزرگی می گفت؛ «در این صد ساله همش به نام روشنفکرا بوده ولی به کام لاتا» و مگر چنین نبوده برای نمونه به این زارعی، فرمانده نیروی انتظامی تهران نگاهی بیاندازید و بعد به دیگرانشان.
ونگاهی بیاندازید به عقده ها و فانتزی های جنسی اش که مطمئنا همه اش از پرده برون نیفتاده هنوز.
(شش زن برهنه در حال نماز)(«جنسیت و مذهب»!).
محسن مخملباف، فیلم «جنسیت وفلسفه» را ساخت،زارعی اما سریال«جنسیت ومذهب»(36ساعت).
سالهاست که این مسائل تکرار می شوند وبسیاری از مدیران ومسئولان این دیار در راه زن و زن بازی، شهید می شوند وبعد دوباره زنده شده در جایگاهی رفیع تر می نشینند[مدیریت اروتیک!].
ماجرا چیست؟ پاسخ، ساده است؛مدیریت در این دیار علمی نیست. و سیستم برای پیشبرد کار و بالا بردن راندمان، مجبور می شود به زور و به جبر روی آرد و کارها به ضرب دگنک انجام شود. و کارگران و کارمندان تا می شود تحقیر شوند تا با وجود کمبود ها (این همه کمبود) ازترس، صدایشان نیز در نیاید و در کار غرقه شوند. و برای این کار به مدیریتی لاتی نیاز است. وبرای مدیریت لاتی می باید لومپن ها، مدیر شوند که شده اند. ولومپن ها اما به اولین جایی که می رسند، معلوم است کجایشان است!
اما جدا از اینها، حرف های عبدالله شهبازی (مورخ و ویراستار خاطرات فردوست) برایم جالب بود.این حرف ها را درسایت شهبازی، حتما بخوانید. وی که خود از خودی های طراز اول است (یا بود) (بعد از اختلافش با روح الله حسینیان) می گوید؛سعید امامی از نوجوانی انحراف جنسی داشته و...
جالب بودن این حرف ها از آن روست که برای گزینش اشخاص در ادارات، و حتی برای پست های دون پایه می باید از هفت خوان، شخص را گذراند، اما در سطوح بالا ظاهرا نیازی به اینها نیست.
برخی از عرفا وصوفیه، اعتقادشان به این بود که شریعت، وسیله ای است برای رسیدن و قرب به خداوند. از این رو بعد از قرب، نیازی به رعایت احکام شرعی نیست (مثلا صوفی به قرب رسیده، می تواند بعد از قرب، فساد اخلاق و انحراف هم پیدا کند! چه دیگر به شریعتش نیازی نیست که شریعت برای رسیدن بود) مثل اینکه نردبانی را بگذاری و به پشت بام شوی پس ار آن دیگر به نردبان احتیاجی نیست!
رعایت شان و رعایت شرع نیز احتمالا برای مدیران حکم همان نردبان را داشته که برای رسیدن به مدارج بالا بوده که بعد که رسیدند دیگر به آنها نیاز و احتیاجشان نیست! (مسئله بالا رفتن بود)
به نظر من اما ماجرا احتمالا اینها نیست آنها نیز گزینش می شوند اما باید دانست با گزینش، سره از ناسره مشخص نمی شود. ماسک به چهره زدن، حقه بازی و زاهد و مسلمانا شدن در جلوت و شرایطی که لازم باشد وآنها را به کتاری نهادن در خلوت ، از قدیم الایام رندان یک لاقبا را به شکوه واداشته که حافظ گفت «چون به خلوت میروند آن کار دیگر می کنند»
[وتنها راه اما کنار نهادن مدیریت لاتی است (مدیریت آمرانه و استبدادی) و رفتن به سمت مدیریت علمی. تنها راه کنار نهادن لومپن هاست وبه خدمت گرفتن متخصص ها و دانششان]
باری با پروژه سازندگی دولت رفسنجانی صنعتی نشدیم ورشد اقتصادی کافی نیافتیم ،تولید نا خالص ملی مان چندان زیادتر نشد اما گرفتار ودچار مسائل ومصا ئبی چون تورم ،عدم اشتغال، مسائل بهداشتی ،نارسایی آموزش وپرورش ،کمبود مسکن و... به عنوان تبعات فرایند توسعه وابسته شده وپولهای کلانی را نیز به عنوان بهره وام به کشورهای صنعتی می باید باز پرداخت می کردیم(کشور های صنعتی دنیا به این طریق ما را غارت نمودند تا به ما بگویند که شعارهای تهاجمی وتجدد خواهی وتوسعه هر دو در یک زمان و هم عنان به پیش نمی توانند رفت)
در آن زمان سانسوروسیع خبری نیز آ غاز شده بود وآزادی های فرهنگی وسیاسی وبه خصوص سیاسی به حداقل رسیده بود (در دوره وزارت فلاحیان)
دلیل این امر معلوم است :ترس از رنج وحرمان اکثریت که مشکلات عینی وتورم بی سابقه به سراغشان آمده بود و دیگری ترس از از روشنفکران که نکند دست به نقد عملکرد دولت بزنند.
در اینجا واز اتحاد مردم با روشنفکری داشت کم کم یک فرهنگ سیاسی مخالف شکل می گرفت (در مقابل دولت البته با اتوریته وسرکوبگر) فرهنگ سیاسی تنها منتظر یک دریچه بود تا جنبش اجتماعی خود را بیاغازد.
این انتظار دیری نپایید چرا که اتحاد وهمراهی بازاریان سنتی و مدیران مدرن ،دیری نپایید، واقع امر آنکه بازاریان ماهیتا با توسعه وصنعت سر سازگاری ندارند آنان به همچنین ذاتا با هرگونه دگرگونی و تغییر واصلاحات سر عناد دارند. آنان صلبند وسخت ومقاومت کردن در مقابل تغییر،مهمترین خصلت آنان است. وخصلت دیگر آنان انحصار طلبی است.آنان با وجودی که اکثر نهادهای مملکتی را در دست داشتند اینبار می خواستند خیز بلندی برداشته قوه مقننه ومجریه را نیز به دست آرند.آنها در انتخابات مجلس پنجم موفق شده، مدیران دولتی را شکست دادند .اما محاسبات انها برای به دست آوردن قوه مجریه خطا بود.چرا که آن فرهنگ سیاسی مخالف که ذکرش رفت از تضاد بازاریان و مدیران بیشترین بهره را برد ودر انتخابات ریاست جمهوری هفتم به عنوان یک رقیب جدی، قد علم نمود.
فرهنگ سیاسی مخالف پس از قریب به نیم قرن،جنبشی اصلاح طلبانه را شکل داده، خواستار دگرگونی در ساختار اجتماعی شد ودر 2 خرداد شعار های خویش را با آرا عمومی به عنوان نما د اصلاح طلبی و جنبش آرام فریاد زدو پس از آن ساختار اجتماعی جدید را شکل داد.
اما این جنبش به خاطر همان خصلت جبهه ای و مردمگرایانه واینکه از همه صنوف در آن نقش داشتند با شکافها ، اختلاف ها وافتراقاتی روبرو شد. انحصار طلبان از همان شکافها واختلافات بیشترین بهره ها را بردند و سنگرهای از دست رفته را یکی پس از دیگری فتح کردند.
اصلاح طلبان ، انتخابات مجلس ششم را بزرگترین پیروزی خود وفتح نهایی می دانستند آنها حتی به این خیال افتادند تا خبر این پیروزی و فتح نهایی وپیام آن را به خارج از مرزها ببرند واز این رو کنفرانس برلین شکل گرفت وشد آنچه نباید می شد .
اما در واقع ، شکست ها همه از فردای همان پیروزی رقم خورد چرا که هر گروه وهر حزب به اصطلاح اصلاح طلبی به این فکر افتاد که غنائم بیشتری بردارد و وحدت را که رمز موفقیت شان بود فراموش کرده به تنش ها دامن زدند اولین اختلاف نیز بر سر ریاست همان مجلس بود . از همان روزی که شورای نگهبان کاندیداهای ملی مذهبی را (با وجود رای آوردن) به بهانه های واهی حذف نمود وبانگ وندای اعتراضی از دو خردادیان بر نخاست ، گفتم: «بوی خیری نمی شنوم از این اوضاع» .
به هر حال پایان پیروزی ها ، شروع تقسیم غنائم بود . همه به فکر گسترش هژمونی خود وتسلط شان بر سکان و فرمان اصلاحات بودند و همه می خواستند ناخدای این کشتی (خاتمی) ازآنان تبعیت کند لذا آن زمان که نحوه حرکت وجهت کشتی اصلاحات در عرصه سیاست ایران بر وفق مرادشان نبود، برخی از این حرکت جدا شدند وباز ماندند و برخی قضیه عبور را مطرح کردند وبرخی بحث خروج را.
به هر حال کشتی به گل نشست، اما به صخره ها نخورد ودر هم نشکست و از بین نرفت واز پس امروز، گوئیا هنوز ، فردایی نیز هست وفرداهایی...
برای ادامه بحث وتحلیل وضعیت اکنون، در ابتدا به دهه شصت بر می گردیم.
در زمان جنگ اقتصاد کشور دچار آشفتگی،و روابط سیاسی واقتصادی خارجی دچار محدودیت ها یی فراوان، وتوزیع کالا در داخل به شیوه کوپنی ودر دست قشر خاصی بود.به سان همیشه وهمه جا این وضعیت برای عده ای مطلوب است واز این وضع می توانند بهره برداری نمایند(از آب گل آلود ماهی گرفتن).
مشهور است که از میان این بهره برداران، دو گروه یا دو مجموعه بیشترین بهره ها را بردند؛1-طیف بازار یا بورژوای تجاری مذهبی که با دلالی و به خصوص با احتکار وبازار سیاه وبا حضور در قدرت، ثروتی کلان گرد آورد و نقدینگی خود را بالا برد، بسیار بالا برد.
2- مدیران دولتی سودجو و فرصت طلب که نمایندگان سیاسی آنان بعدها به راست مدرن مشهور شدند[ اینان با استفاده از اختیارات خود و سواستفاده از نبود نظارت کافی وباداشتن اختیارات ویژه ودر دست داشتن درآمدهای نفتی وداشتن اطلاعات کافی پیرامون وضعیت نرخ ارز و بهره برداری از تفاوت قیمت ارز دولتی وآزاد وشرکت درخریدهای کلان خارجی با ارز دولتی ونیز با دلالی های بزرگ و به جیب زدن پورسانت های کلان در نهایت به یک قشر اشرافی وثروتمند و دولتمند جدید تغییر ماهیت دادند(یقه سفیدها)]
خاتمه جنگ اوضاع را به سود «بازار» رقم زد.ولی اینان اینبار حریفی تازه نفس با پولهای بادآورده ی کلان (یعنی همان مدیران دولتی) را رودروی خود دیدند[مانند همان بدشانسی ای که در اوایل انقلاب،چپ های جوان را رودروی خود دیده بودند]
«بازار» بالاجبار قدرت را تقسیم کردولاجرم مدیران دولتی تحصیلکرده که طرفدار رفتن به سمت توسعه ی سرمایه داری صنعتی بودند، اداره دولت را به دست گرفتند. و جناح بازار به مجلس رفت.
ماازاقتصاد آشفته خودرنج می بردیم ووجوه تولید ما توان مقابله با فشارنظام اقتصاد جهانی رانداشت ازاین روباچاره جویی ازهمان مدیران دولتی سابق الذکر! چاره مشکلات اقتصادی را پیروی از الگوی اقتصاد بازارآزاد و خصوصی کردن صنایع وباز کردن دروازه های کشور به روی کالاها وسرمایه های خارجی دانستیم.آنان دولت را مجبور به پذیرش واجرای الگوی توصیه شده از سوی بانک جهانی و صندوق بین المللی پول نمودند.(رفتن به سمت توسعه وابسته).
اما اوضاع مناسب نبود و مدیران دولتی تنها یک وجه قضیه را میدیدند.چرا که به خاطر سیاستهاو شعار های تهاجمی ما علیه دنیا! کشورهای سرمایه داری مادر،به ما اطمینان نکرده در طرحها وبرنامه های ما مشارکت ننمودند وسرمایه گذاری نکردند.آنان تنها به دادن اعتبارات و وامهای کوتاه مدت با بهره بالا (یوزانس) آن هم در بخشهای غیر اساسی اکتفا نمودند.
بخش خصوصی نیز به برج سازی وبساز وبفروش روی آورد و سرمایه خود را به سمت صنعت وتولید سوق نداد.
ازهمه بدتر فساد مالی وضعف اداری و ریخت وپاش های عجیب واختلاس در پروژه های ملی،آنها را پرهزینه کرد.
یک قسمت دیگر ازاین بحث هنوز مانده که احتمالا فردا می نویسمش.
رابرت کوور:«مهم این است که وقتی قبلا همه چیز تمام شده انسان دوباره آغاز کند»
شور بود و شعور،ولوله بود و عشق، صوربود و رستاخیز،چرا که دو خرداد شکل گرفته بود. اینک یک نهضت اصلاحی با پشتوانه ای عظیم از مردم وآرای آنها(در حالی که جناح مقابل کاملا فشل شده بود) با امیدی بسیار و خوشحال از پیروزی ،به آینده چشم می دوخت با این آرزو که شاید چهر آفتابی ودست بارانی خاتمی،رنگین کمان سعد سعادت را رقم بزند. وصد البته اینگونه شد چرا که آن آرای عظیم، راه چند دهه را خود ، یک روزه طی کرده بود و جنبشی خود جوش، اجتماع را به سمت جامعه و مدنیت، تکامل می داد. بازار کتاب، نشریه ومطبوعات، گرم بود وهر روزنامه به تنهایی کار حزبی را به انجام می رساندو...
اما گذشته ها گذشت و به شعارها و ایده آل ها نرسیدیم . امروز،می توان گفت؛ نهضت اصلاحی هر گاه در کنار خاتمی حرکت کرد موفق بود وآنگاه که از او عقب ماند یا عبورکرد،تنها ماند.
درظاهر امر آن حرکتها بدون خاتمی مقبولیت مردمی پیدا نمی کرد،اما در واقع ودر تحلیل این مقال، مسئله چنین نبود،بل،پیروزی دو خرداد و موفقیت های در ادامه آن محصول اتحاد گروهها و صنوف مختلف اجتماع بود ولاجرم حرکت کند روانه و تند روانه،تشتت را موجب می شد و مهم ترین نقطه قوت جنبش یعنی«اتحاد گروهها» را ازآن می ستاندو ضعف وشکست را بر خود چیره می کرد و بزرگترین بیماری جنبش های اصلاحی و انقلابی درایران ودرد مزمن و همیشگی آن از نو سرباز می کرد؛«تشتت» (با سرمست شدن از پیروزی و در تقسیم غنائم و مناصب نارضایتی ودعوا !)
برای توضیح بیشتر این مطلب باید گفت نهضت های اصلاحی یا انقلابی در کشور های غربی از قدیم ، محصول حرکت یک صنف و یا تنها یک طبقه ی اجتماعی است. مثلا بورژوا ، انقلاب کبیر راشکل می دهد یا سندیکاها وگروه های کارگری، حرکت های مارکسیستی را موجب می شود.از این رو در آن صنف یا طبقه ی اجتماعی بعد از موفقیت نیز( ازآنجا که اعضا وگروهها به خواسته های خود می رسند) تشتتی رخ نمی دهد
وحرکت ها معمولا به سرعت با شکست مواجه نمی شوند.
اما حرکت های اجتماعی در ایران ، مردمگرایانه است و هر کس به امیدی و از ظن خود یار آن می شود،لذا این حرکت ها در ایران به سرعت به پیروزی دست می یابند،اما در ادامه هر کسی آن را به سمتی و به سویی می خواهدو می خواند و این خود، درگیری داخلی وتشتت را باعث می شود و این تشتت،نفاق و اختلاف رادامن زده ،حرکت را از آرمانهای اولیه دور کرده، لذا مردم ناامید وسرخورده می شوند،و درنتیجه«سیستم از پیش موجود»ازاین فرصت استفاده کرده خود را حاکم میکند.
به گونه ی دیگر می توان گفت؛ در ایران وهمیشه (دراین صدساله)«سیستم از پیش موجود»به خاطر مشکلات در« وجوه تولید» و فشارهای «نظام اقتصاد جهانی» مجبور مشود به سمت «توسعه وابسته» (کمپرادور) روی آورد.«توسعه وابسته» مشخصات خاص خود را دارد وبا رویکرد بدان مشکلاتی عارض می شود.برای مثال در پروسه ی «توسعه وابسته» ما مطمئنا با تعدیل قیمت ها و حذف یارانه ها مواجه می شویم واین خود،بالاجبار تورم و فشارها ونارسایی های بسیاری را بر عامه ی مردم تحمیل می کند(از این رو نارضایتی هایی در میان طبقه ی پایین اجتماع شکل می گیرد). از سمت دیگر،روند توسعه و مثلا خصوصی سازی،به هر حال برخی طبقات و عناصر اجتماعی را از زیر نفوذ حاکمیت خارج می سازد اما درکنار آن چون اینگونه توسعه ،حالت امرانه دارد البته به کنترل گروهها وافراد از نفوذ خارج شده نیز ،احساس نیاز میشود.از این رو مطبوعات ونشر کتاب و احزاب وافراد،کنترل می شوند وبر آنها نظارت میشود. لذا در میان طبقه روشنفکرو تحصیلکرده ومتوسط ومعمولا خارج از حاکمیت، اندیشه ای مخالف با این نوع توسعه واین نظم،شکل میگیرد.از اتحاد طبقات پایین اجتماع که مخالفت شان ناشی از مشکلات عینی است و طبقه تحصیلکرده وروشنفکر که مخالفت شان ناشی از مسائل ذهنی است،یک «فرهنگ سیاسی مخالف» شکل می گیرد.
«فرهنگ سیاسی مخالف» یک «جنبش اجتماعی» را به وجود می آورد واین«جنبش اجتماعی» معمولا موفق شده ویک «نظم جدید» را مستقر می سازد. نیرو های تشکیل دهندهی این«نظم جدید» از آنجا که یکپارچه نبوده درادامه ی حرکت دچار اختلاف و سردرگمی شده و درنتیجه ، حرکت ونهضت به اهداف نهایی خود نرسیده،شکست میخورد و«سیستم از پیش موجود» دوباره و به گونه ای جدید خود را باز سازی یا باز تولید نموده،حاکم می گرددو درادامه باز همین چرخه که ذکرش رفت از نو باز دوباره ادامه می یابد واقعیتآنکه این چرخه بیش از یک قرن است که مسیر تکامل اجتماعی را در ایران هم شکل داده است وهم از تکامل باز داشته.
ادامه مطلب را فردا مینویسم
امروز پنجشنبه یک می ،روز جهانی کارگر است0 چندین قرن است که این لغت در دنیای ما با مبارزه، با اعتصاب، با درگیری وخشونت وبا انقلاب وبا ایدئولوژی ،توامان گشته0 وجالب آنکه چه بسیار افرادی ( وشاید بیشتر افراد) که از این طبقه نبوده اند اما در کنار اینان ، مبارزه کرده اند وجنگیده اند ومرده اند حتی.
مداقه اگر در لغت کارگر شود ؛از یک سو معانی امروزین و جدیده ی آن که « منابع انسانی» است و« نیروی انسانی » و « نیروی کار» ، خود را می نمایانند . واز سوی دیگر معنی قرن نوزدهمی آن زنده می شود که چیزی نبود جز برده داری. و کارگر چیزی نبود جز ماشینی برای کار.
برای من همه ی اینها هست وعلاوه بر آنها نیز،چرا که امروز ، با نام کارگر ودر اولین تداعی ، شعر لاهوتی آمد و نشست در یادم وهزار معما آمد که حیدرخان عمواوغلی چگونه آدمی بود؟ این مبارز و مهندس واین مشهور به چراغ برقی و این بمبی ! وچگونه کشته شد؟ آیا توسط میرزا کوچک خان بود ویا نه؟ - که احتمالا نه!- در این شــعر اما ، لاهوتـی می خواهد قتـل حیدر را نسبت دهد به میرزا کوچک و« قشون ملی اندر شهر رشت و جنگل گیلان». او اعتقاد دارد که در این قشون «فقط بهر نجات فعله وآزادی دهقان/ به اندر داخل اردوی دوم هیاتی پنهان/ شه ثانی، رییس لشکر ملی خبرشدزان/به خودگفت الحذر این از برای من خطردارد» منظور لاهوتی از شه ثانی ویا صدرملیون،میرزاکوچک است وآن هیات پنهان، نیروهای حیدر خان. درادامه می سراید از زبان میرزا که:«همین مانده که همشان دهاتیهای خر گردم/ پس ازیک عمرزحمت،فعله ی بی پا وسر گردم /ندارم کاری الا آن که دیگر کارگر گردم/پس ازآقایی وفرمانروایی رنجبر گردم»
در ادامه میرزا به حیدر میگوید:«تو می کوشی که این کشور به چنگال بلا افتد/وطن در زیر پای کارگرهای گدا افتد/امور مملکت دردست مشتی اشقیا افتد /سپس هر خاندان آبرومندی زپا افتد»
«به او حیدر عمو اوغلی داد پاسخ بالبی خندان/که نبود این چنین افکار پستی لایق انسان/ زرنج فعله ودهقان جهان گردیده آبادان/نه ملت هست ونی ایران بدون فعله و دهقان»
در نهایت، شعربه اینجا می رسد که«شبی تاریک وباد و سردی وبوران زحد بیرون/ به زندان حال حیدر زین هیاهو بود دیگرگون/دلش پیش رفیقان،چشمش از زوروغضب پرخون/درآن شب،هیاتی وارد به زندان شد/سپس برقی بزد کبریتی وشمعی فروزان شد/به پیش اهل زندان صدر ملیون نمایان شد/سخن کوتاه حیدربا رفیقان تیرباران شد/چودرخون جسم اودرراه صنف فعله غلطان شد/غم جانش نبد،درغصه ی مزدور و دهقان شد»
این ماجرامتعلق به87 سال پیش است(1921) وشعرلاهوتی نیزباید درهمان زمانها سروده شده باشد اما پس از این همه نیز کارگرهنوزدرنظرما همان فعله است و دهقان. برای نمونه سیدعلی صالحی یکی از بزرگترین شاعران معاصرنیزدریکی اززیباترین اشعــارش،میدان هـروی وایستگاه فعــله ها راتصویر می کند و زنی روسپی را که برای نان فرزند انش تن به هرمشقت و بدبختی ، می باید بدهد.
این از آن روست که جامعه ماومردم ما ،و فرهنگ واقتصاد ما عوض نشده از گذشته تا اکنون . و وقتی از پرولتر و طبقه پرولتریا صحبت می شود کارگران وطبقه ی کارگرغربی در ذهن ما زنده می گردد و نه ایرانی آن ، که اقتصاد ما اقتصاد آسیایی است. اکثر نیروهای احزاب کارگری مان کارگر نبودند ( به هیچ معنایی از آن همه معنا که کارگر دارد ! ) به جز از قدیمی ها آن صفر قهرمان واز جدید ها آقای اسانلو.
از سوی دیگر ، لغت کارگر و 1 می شاید بی هیچ ربطی سازمان افسران را در ذهنم زنده می کند و سیامک را وکیوان را وسیاهکل را و احمدزاده را وگروهش و بیژن جزنی و نوشته هایش وآن تابلوی نقاشی مشهورش که شکل گــوزنی بود ( سمبل چــــــریک) و سیاهــکل نام داشت وچریک ها و امیرپرویز پویان وخلیل ملکی و جامعه ی سوسیالیست هایش را حتی . واحسان طبری و توبه و کژراهه اش و شعر سایه ( هوشنگ ابتهاج) که در مورد طبری گفت :« گم مکن از راه پیشاهنگ را / دور دار از نام مردان ننگ را» [در آن شعر حتی سایه برای طبری که از دوستانش بود آرزوی مرگ کرد که ای کاش پیش از این مرده بود و به این روز نمی افتاد] .
وزنده می کند در ذهنم کل چپ وکانون نویسندگان را . امیر اشرف درویشیان و فریبرز رئیس دانا را.
دغدغه اینان همه ، نه دغدغه ی دفاع از حقوق صنفی بود ونه دفاع از کارگر برای بالاتر نشاندن آنان وحق حکومت را از آن آنان دانستنن ،که بل دغدغه ی اینان واژه ی عدالت بود وسوسیالیسم. نان بود ومسکن وآزادی . و کارگر به دو تای اول آن محتاج .
فکرمی کنم 4 یا اول بامداد5اردیبهشت بود که سری به وبلاگ دوست دیرینه ام یاسین محمدی زدم (شاعر ومترجم).درآن وبلاگ جشنی به پا بود چه که فرزند یاسین یکی دو روز قبل به دنیا آمده بود وعکس های آن فرزندعزیزوبلاگ را به تسخیر خود درآورده بود. یاسین حتی ازقبل از تولدفرزندش به وبلاگ نویسی از طرف واز زبان او اقدام کرده بود(به قول یاسین; به عنوان اولین شخصی که پیش از تولد وآمدن به این دنیا برای این جهانیان وبلاگ می نویسد!)
لذت بردم و به گونه ای عجیب خوشحال شدم چرا که اوج شادی یاسین را از ورای نوشته هایش احساس می کردم.
دیدن این وبلاگ، خاطرات شخصی بسیاری را برایم زنده کرد که مهم ترین آن تولد بیتا بود. (زیباترین تماشاست وقتی شبانه بادها از شش جهت به سوی تومی آیند.) و در آن دم ، من نه در سوی بادها که در هجوم یاد ها بودم.
جالب ترین موضوع وبلاگ ،نام فرزند یاسین بودکه« بامداد » بود. همان بامدادی که شاملوست و شاملو آن قدر این نام را بزرگ کرد که باشنیدنش لاجرم به یاد شعر خود شاملو می افتیم که ؛ بامداد یعنی «طلیعه ی آفتاب» ویعنی « شرف کیهان».
و چرا این نام ،برای من ونسل من عزیز است وخاطره دارد؟اواسط دهه 60 بود . سن وسالی نداشتم.13 سالم بود .نام بامداد را شنیده بودم وبند هایی از اشعارش را . اما هیچ کتابی هنوز از وی ندیده بودم چه که آن زمان کتاب های وی چاپ نمی شد ویا چاپ آن ممنوع بود.در قفسه های قدیمی منزل ودر میان مجلات قدیمی وقبل از انقلاب به دنبال اشعار وی ونادر پور ودیگران می گشتم و معمولا هم چیزی می یافتم و بیشتراز نادرپور، وتنها بند هایی از شاملو، ومعمولا درحین مصاحبه ای یا نقـدی. تا اینکه یک روز در نشریه ای که یا « امیــد » بود ویا «فــردوسی»، شعر « غافلان / همسازند/ تنها طوفان کودکان نا همگون می زاید/ همساز/ سایه سانانند/ محتاط در مرزهای آفتاب...» رابرای اولین بار وبه طور کامل دیدم. سحر کلامش افسونم کرد . همنشینی حروف ولحن حماسی اش در این شعر، بیداد میکرد. انگار کسی بود که سخنرانی می کرد و جمعیتی را به تهییج می آورد وجمعیت ، این تهییج را نه باسروصدای خود که با سکوت محضش به تماشا می گذاشت . تکرار مدام الف های کشیده ، انگار به پایت می داشت و بر پایت می خواست. وبه گردنکشی ات وا می داشت. در میان نوار های قدیمی منزل نیز نوار کاستی از کانون فرهنگی کودک ونوجوان دیدم که در یک سمت آن ، شاملو اشعارخودش را می خواند و در سمت دیگر اشعار حافظ را . و آن شعر « همه لرزش دست ودلم از آ ن بود که عشق / پناهی گردد/ پروازی نه / گریزگاهی گردد... » در این نوار ، بر من، تاثیر عجیبی داشت. این شعر و خود عشق و رنگ آبی وسرخ چهره ی عشق و آن سن وسال خیلی کم و آن شاملو که اسم بزرگش را شنیده بودی و هیچ از او ندیده بودی، همه و هـمه، دیوانه ات می کرد.
گاه شعر شاملو را نیزاز زبان داریوش اقـبالی می شنیدی که « دهانت را می بویند / مباداکه گفـته باشی دوستت می دارم» و « خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد » و« کباب قناری بر آتش سوسن ویاس » بی اختیار بزرگش می یافـتی و عاشقـش می شدی . بعد وتقـریبا در هـمان زمان ، شعر مرثیه که برای فروغ سروده شده بود و شعر « من بهارم / تو زمین/ ... » که در کویر دکتر شریعتی دیدم و اشعاری که بعد ها در کاست کاشفان فروتن شوکران یکجا جمع آمد و بیش از همه بر من تاثیر داشتند ، ودیگر اشعاروی که بیشتر بانوار وبا صدای خود او می شنیدم ، مهر او را در دلم به آنچنان جای داد که بیرون کردنش نا ممکن شد والبته در کنار شاملو و همسان او ، مهرسهراب سپهری را. و چرا این دو قله ی ناهمسان وناهمخوان را با هم ؟ نمی دانم ولی شاید چون در گردنکشی و به پای خاستن هم ، ما رمانتیک بودیم .
به هر حال گذشته ها گذشت و اینک که به آن زما ن می اندیشم احساس می کنم که نسل ما نسل ممنوعـیت ها بود. و لاجرم گویا هر چه که ممنوع بود، زیبا بود و درخشان . وما را با خود می برد . به کجا ؟ نمی دانم . اما ، همین زیبا بود . ما نسل تابو بودیم .
ما ملتی دوگانه ایم که سود جویان قدرت همیشه از ما استفاده می کنند یا برای گفتن آری مطلق یا برای گفتن نه مطلق وکیش شخصیت در ما بیداد می کند...
فکر می کنم این مطلب را اگر به روزی دیگر وا نهم بهتر باشد. در اینجا اما میلاد بامداد عزیز را به یاسین عزیز و به خانم مهربان و پرکارایشان فراوان شادباش می گویم0
"پارسیان بخوابید ، پالایشگاه بیدار است "
از زمین اکتشاف گریه کردن
شب ها خواب نفت بریزد روی بالشم
از این زخم های قابل شستشو بگیر
تا آن چشم های قابل رفو
پارسیان بتمرگید
پالایشگاه بیدار است
از گیس های پلاسیده ی میس گلابتون
تا دبیت کهنه ی M.I.S *
شما بمانید ، ما که نفتیم از سر و کول تهران بالا
سیا ، جلبک جنوبی
با دو تیغ تهلو
از حاشیه ی نقشه تراشیده شد
رو به راه نمی شدیم
حتی با دو میلیون دلار کوکائین هم جنس ش قاطیه
_ خلافو غلافش کُه
سیا مو آغام شرکتی ها ؟
شبی آخر خوابم را با نفت آتش می زنم
مثل زنهای ایرانی
در خوش خوشَک خودکشی
مادرم قران به قران می شد
بریتیش پترولیوم ، پوند ، پوند
خانم ها ، آقایان !!
صادرات ، وارد می شود .
نمایش در پشت پرده
ورود برای بالای بیست سال ممنوع !
از بقعه ی شنگول سیّد خلف **
تا شیب تند سمبوسه ی آخر آسفالت ***
در به در به دنبال سیا!
_ کوکا مو دیگه تعطیلُم ،
میگن ، دسات تو کودتا بوده
پارسیان پارس نکنید
خاورمیانه استمنفت می کند
کویر به کویر
از نمک تا لوت
تا شعله های یخی ،
خواب های نفتی
تا تیر های خیابان سی اُم
این همه صفر ریاضی ام را تعطیل کرد
شما مظًنه کنید ،
برای فردا ها
یک بیست و نهم مصدق چند اسفند آب می خورد .؟
* : منطقه ی نفتی مسجد سلیمان
** و *** : منطقه هایی در اهواز
۱ فروردین ۸۴
لامرد فارس
دستگاه ۴۲ حفاری شرکت نفت
پارسيان بخوابيد
بازخواني يكي از اشعار سعيد محمد حسني
مقدمه :
چندی پیش دراوایل کار دولت احمدی نژاد بودکه موسی غنی نژاد و عباس عبدی مناظره ای داشتند یا شاید بهتر باشد بگوییم مفاهمه ای داشتند ( چون در همة موارد تفاهم داشتند ) در باب نفت و اینکه نفت سرمایه ای است باد آورده و نیز شاید شرابی است که دولت مردان همه ممالکی را که آن ممالک از قِبِل نفت، امورات می گذرانند را مست و ناهشیار می سازد و آنان از داشتن سرمایه ای به نام مردم ، محروم می مانند و در عوض ؛البته خود را به مردم جوابگو نمی دانند . اینها را همه ، پیش از آن مناظره ، سعید محمد حسنی تنها در دو بند شعر خود ، زیباتر و جسورانه تر آورده بود که :
" پارسیان بتمرگید / پالایشگاه بیدار است "
قصد این مقال نیز بررسی و باز خوانی همین شعر است .
شعر " پارسیان " ( فارس ها ) ی سعید محمد حسنی در نیمة تیر ماه 85 و در نشریه نامه ] که چندی بعد خود تعطیل شده یا توقیف [ چاپ شد . این شعر حرفها و سخنان ملّی و منطقه ای اش بسیار است . این سخنان ، البته ، هنرمندانه نیز ادا می شود . شعر بر اساس تداعی مفاهیم به پیش می رود . بر این تداعی ها نظمی حاکم شده ، نظمی که حاکی از تربیت شاعرانه و درست ذهن شاعری است که از منظری بلند می نگرد و در کنار اطلاعات عمیقش ، وسعت نظر نیز دارد . این اطلاعات عمیق به شاعر این یاری را می رساند که در زمان سرایش شعر ، ضربات عاطفی ، شاعر را در کلافی سر در گم نچرخاند . بلکه دروازه هایی دیگر را به روی وی بگشاید و وی به راحتی بتواند به جاهایی دیگر قدم بگذارد و حتی به زمان هایی دیگر . و از این رو وی ، شاعر تاریخ می شود و شعر " پارسیان " به رفت و آمدی مدام ، بدل می گردد در گذشته و حال و نه آینده ، به آن سان که آرمان شهر آن نیز به راستی یوتوپیانیست ؛ بل نوستالژی است ، غم غربت است آن هم نه به تمامی ] وی همه آن بهشت گمشده را نمی خواهد [ که در" پارسیان " تنها 29/1(يك بيست ونه ام) آن را به التماس می جوید و به دود اسپند می طلبد .
و امّا بازخوانی شعر :
همه چیز این شعر با نفت گره خورده و نفت نیز با همه چیز و همة ارکان اجتماع ما . در گره خوردگی این شعر و نفت همین بس که همچون نفت ، خواب ، ریختنی می شود و گریه، استخراج شدنی و ... . در چهار بند اول ؛ " زخم های قابل شستشو " را داریم یعنی مشکلات عینی یک اجتماع را ،درد و داغ ها و مصیبت های طبقه پایین و عوام را که البته همه اینها این قابلیت را در همة زمانها داشته اند که شست و شو شوند : یعنی بزک شوند ، یعنی مخفی شوند . و" چشم های قابل رفو " را داریم یعنی موارد ذهنی و ایده آل های روشنفکرانة طبقة تحصیلکردة یک اجتماع و تعلقات فرهنگی این گروه . که معمولاً یک فرهنگ سیاسی مخالف را می سازند و البته در همة تاریخ بلند ما ، آنها قابلیت رفو شدن را داشته اند .
یعنی (چشم ها) توان بسته شدن و به عبارتی این (نگاه ها و نظرگاهها) توان تعطیلی را داشته اند .
در این شعر این زخم ها و آن چشم ها ، یعنی مشکلات عینی اجتماع و دیدگاههای ذهنی روشنفکری در کنار هم عامل یا عوامل اکتشاف گریه یا ناراحتی در شاعر یا اجتماع وی می شوند و اینجاست که باز خواب نفت و رویای آن ( یعنی امید به یک زندگی بهتر ) به روی بالش شاعر یا اجتماع می ریزد ! شاید که ثروت نفت بتواند مشکلات عینی و ذهنی یک اجتماع را حل کند .
اما در چهار بند بعد خوش خیالی شاعر یا اجتماعی که وی زبان آن شده ، آشکار می گردد . چرا که نهیبی را به جد احساس می کنند . ( بتمرگید ) و آن همان مطلبی است که در اول مقال آوردیم که حاکمان کشورهای صادر کننده نفت در همة زمانها به نفت و به پالایشگاهها و به چاههای نفت بیش از مردمان خود تکیه دادند و به آنها نه تنها پاسخگو نبودند که با تندی برخورد نمودند . و حتی فراموششان شد که بیداری چاههایشان و پالایشگاههایشان از پلاسیدگی گیس زنان و کهنگی لباس مردان آن اجتماع است . در دو بند بعد دیگرانی را می بینیم که به جای همین کارگران و دبیت پوشان ، ارزش افزوده ( سود ) را نصیب برده از سر و کول تهران بالا می روند و برج عاج نشین می شوند و فرمان ماندن به دیگران می دهند و به جای ما رفتیم نیز "ما نفتیم " می گویند چرا که همه چیزشان از نفت است . ( 1 )
] در این چند بند جناس " میس " و " M.I.S " که بر اساس تداعی مفاهیم صورت گرفته و استفاده از نفتیم به جای رفتیم که خروج از نرم عادی زبان بوده ( اما برای بیان مفهومی اساسی ) این شعر را وارد حوزه های زیبایی شناسی و زبان شناسی مدرنی می کند که ما به آن نمی پردازیم . [
در ادامه ، مهمترین کاراکتر و شخصیت این شعر یعنی " سیا " معرفی می شود . " سیا " در حاشیة نقشه ( آبادان ) تریاک به دست متولد می شود . میلاد " سیا " در یک شهر نفتی یا به اصطلاح شرکتی وی را با تضاد طبقاتی و شکاف فقیر و غنی و شرکتی و غیر شرکتی مواجه می سازد (سيا مو آقام شركتي يه ها ). در یک شهر نفتی همة امکانات در اختیار شرکتی هاست و " سیا " و امثال " سیا " تنها راه چاره شان زندگی در حاشیه و گذران امور از راه خلاف است . ( 2 ) و ( 3 )
این تضادها و این شکافی که عامل آن نفت است شاعر را به کل از " خواب نفت " و از خوش خیالی اولیه اش پشیمان می سازد . و به این فکر می افتد که خوابش و خیالش و خوش خیالی اش را آتش بزند اما باز هم برای آتش ، نفت لازم است و به هر حال از نفت گریزی نیست !
نفت و آتش ، خودکشی یا خودسوزی زنان ایرانی با نفت را برای شاعر تداعی می کند ( خودکشی اي مخصوص و از نوع ایرانی اش ) بعد زن برای شاعر لغت " مادر " را تداعی می کند و بعد مادر نیز " مام میهن " یا وطن را . همان وطن تاریخی ای که در مسئله نفت ، بی آنکه مستعمره باشد توسط قدرتی بزرگتر استعمار می شد .
( مادرم قران به قران می شد / بريتیش پترولیوم پوند پوند ) در مسئله نفت آنچه مشاهده می شد یکی تقسیم ناعادلانه سود بود که یک کشور حاشیه ای( ایران ) توسط یک کشور مرکز ( انگلستان ) با یک قرارداد ناعادلانه ( قرارداد 1933 ) استثمار می شد . و از سوی دیگر یک مسئله اخلاقی نیز در این میان خود را نشان می داد و برای ایرانی این مسئله مهمتر بود ؛ شرکت نفت در همة ارکان اقتصادی و سیاسی و نظامی این مملکت رخنه کرده بود . و این مسئله عامل کودتایی شد که در ادامة شعر با آن مواجه می شویم .
اما در ادامه شعر صداهایی از لونی دیگر به گوش می رسد ؛ شعارهای باسمه ای و چاپی که در همه طول تاریخ این مملکت با آن مواجه بوده ایم ؛ شعارهایی حاکی از پیشرفت و توسعه و آبادانی و سازندگی و ... . اما در خود شعر نیز گفته می شود آنان که بالای بیست سال دارند ، آنانی که عقلشان قد می دهد نباید این شعارها را بشنوند ! چرا که تحلیلش می کنند !
(اين سه بند را به گونه هايي ديگر نيز مي توان تاويل كرد به خصوص با توجه به گره خوردگي شعر با نفت و ذكري كه در بند قبل از بريتيش پتروليوم به ميان آمده، مي توان آن را به قراردادهاي پشت پرده و اشتباه ونامناسب نفتي ويا به مافياي نفتي و يا مثلا بند اول را به واردات بسيار بنزين كه خود محصولي منتج از صادرات نفت مي باشد ، مربوط دانست.)
اما از کاراکتر و شخصیت اصلی شعر یعنی "سیا " جلبک جنوبی چه خبر ؟ عجیب است ولی همه نیروها به دنبال دستگیری وی اند ! وتمامی نقاط اهواز را می گردندکه شاید پیدایش کنند . چرایی این امر را از زبان خود " سیا " که از ترس تعطیل شده ، یعنی مواد فروشی اش را نیز کنار گذاشته و فرار را ترجیح داده این است :
" کوکا مو دیگه تعطیل اُم میگن دسات تو کودتا بوده "
بله ! شباهت ظاهری اسم " سیا " با ( CIA ) سازمان جاسوسی آمریکا ، وی را در مظان دست داشتن در کودتای 28 مرداد 32 قرار داده ! چرا که همیشه عاملین جرمهای بزرگ یا به عبارت دیگر بزرگان مجرم در این دیار مجازات نشده اند و با یک " چتر پولادین نا پیدا به دست " رو به ساحلهای دیگر گام زده اند ! امّا دله دزدان و آفتابه دزدان و سیا جلبک ها چه ؟ آنها محکومند . مجرم و محکوم به جرمهایی که حتی انجام نداده اند .
باواژه كودتا و خاطره بيست و هشت مرداد و با تداعي مفاهيم ،منطق زورگويي و امپرياليسم در وضعيت فعلي و حاضر نيزبراي شاعرتداعي ميگرددودر اين جاست كه يك بار ديگرواژه {بتمرگيد} را مي شنويم ولي اين بار از زبان خارجه. آري خارجه و نظام اقتصاد جهاني در اين شعر با واژه{ بتمرگيد} مي خواهند بي نيازي خودشان را از نفت ما اعلام دارند با اين منطق كه خاورميانه مي تواند ( به خواست امپرياليسم) توليدات نفت خود را به رغم ميل ماو حتي خود خاورميانه بالا ببرد( خاور ميانه استمنفت مي كند )
در ادامه ، شاعر ، حرکت ها و جنبش های مختلفی را كه در اين كشور از گذشته بوده به نقد می نشیند و آنها را همه از بیابانی به بیابان دیگر می بیند تا بر بی ثمری آنها تأکید کند چرا که در بیابانهای خشک سبزه ای نمی روید . وآنها ؛ آن جنبش ها و مبارزات را به سان نقشة ایران ، دشت کویر و دشت لوت و دشت نمک می نامد . شعله ها و شعار های آتشین آن حرکت ها را شعله ها ی یخی می نامد و در این میان از خواب های نفتی خود و اجتماعش ( که قرار بود آنها را با نفت آتش بزند ) نیز یاد می کند و به یک یک آن حرکتها نمره های صفر می دهد و با این نمره ها ریاضی اش را تعطیل می کند ( یا خود را مردود می داند ) به همان سان که " سیا جلبک جنوبی " نیز خویش را و کار خویش را تعطیل کرده بود !
وی در اینجا از یک حرکت دیگر نیز یاد می کند از تیرهای خیابان سی ام که اشاره به تیرهایی دارد که در روز 30 تیر 1331 شلیک شد و جالب آنکه در دو شهر تهران و اهواز بیشترین شهید را به جا نهاد .
در پایان وقتی ریاضی شاعر تعطیل می شود دیگر ریاضی و محاسبه و " چه باید کرد " و آینده و مظنه و گمانه زنی وی با مشکل مواجه می شود . اما هنوز" چه می خواهد " را می داند و به همان سان که در اول بحث آوردیم وی 29/1 (يك بيست ونه ام) مصدق را به اسپند طلب کرده که این طلب و درخواست وی به 29 اسفند 1329 یعنی روز ملی شدن صنعت نفت نیز اشارت دارد .
پی نوشت ها :
( 1 ) رضا براهنی نیز برج عاج نشین هايي ديگر و همین " ما نفتیم " گوهايي ديگر را به نقد نشسته در شعر بلند " اسماعیل " که در زمان جنگ سروده شده می گوید : " خوزستان ! / هشتاد سال جهان شیر سیاه تو را دوشید / حق داری که حالا خون سرخ بخواهی / اما دوشندگان تو اینان نبودند / ویلاهای آنان در سوحل کالیفرنیا و جنوب فرانسه در آفتاب برق می زند / ... / کسانی که هوسهاشان هنوز به بلندی البرز است ، و حتی به بلندی ابرهای بالا سر البرز "
( 2 ) حاشیة نقشه یعنی مرز و مرز نشینان و ایالات مرزی ایران ، همیشه از هر جهت ، محروم ترین ها بوده اند چرا که از گذشتة دور یک معادلة نظامی بر امر توسعه در این مملکت سایه افکنده و آن معادله اینکه ایالات مرزی می باید از راههای مناسب برخوردار نباشند تا ارتش های مهاجم نتوانند در هنگام جنگ به راحتی از آن راهها استفاده کرده به عمق کشور وارد شوند . راه مقدمة توسعه است و نبود آن و کمبود آن یعنی شیوع محرومیت .
( 3 ) یک اصل کلی می گوید مراکز توسعه ، امواج توسعه را به اطراف می پراکنند اما چرا شرکت نفت با آن حجم عظیم و قدرت بزرگ مالی و صنعتی نتوانسته محیط اطرافش را به سوی صنعتی شدن ، توسعه ، و گسترش امکانات رهنمون شود . ( این امر جای بررسی دارد . )
كورش قناطير
شریعتی ؛ بازشهید و باز مصلوب چندین دهه ی یک تاریخ
دکترعلی شریعتی، معمارسرنوشت نسل معاصر با سه خصیصه و سه گوهراندیشه ورزی،شورانقلابی ودینداری، در زمانه ی خویش با ندای دیگرگونه اش، شوری در افکند و بانی شعوری نوین شد در ایران، به آن سان که هنوز اینک نیزچه بسیارند مدهوشانی که از می معنایی که وی در جامشان ریخته، سرمستند وچه بسیارند آنانی که براین جام، سنگ وبرآن می، لعن می فرستند. ودیگرانی که تا مدتی به مدح اش می کوشیدند واینک به قدح اش می کوشند وبرخی که به هجواش و ذم اش می کوشیدند واینک اما اورابزرگ می دارند.
به راستی کیست این بازشهید و بازمصلوب این چندین دهه ی تاریخ معاصر ما و دراین چند دهه برنسل ما و برنسل های پیش از ما چه گذشت؟ به راستی بر نسل های ما چه گذشت که یک روز او را روشن فکری بزرگ می خواندیم و روزی او را جاده صاف کن استبداد!! دانستیم(1)، و با تحقیق او را کسی یافتیم که سرباز پیاده برای دیکتاتوری آماده می کرد!(2)، ودیگران روزی، معلم شهید انقلابش می خواندند ودیگر روز همکاری اش را با ساواک، هویدا کردند!!(3)، نامسلمانش یافتند و کسی که در توحیدش اشکالی هست!
"این بد که به ما کنندبا کس نکنند
برگل ستمی رود که با خس نکنند
گفتند جواب......خاموشی است
خاموش شدیم و......بس نکنند"(4)
اینک اما برای شناخت بهتر وی، و زدودن غبارها، درس گرفتن ازآموزه های وی و نقد آموخته هامان از وی چه بایدکرد؟
بایدگفت:شریعتی نیزچون دیگر روشن فکران ومبارزان هم نسل خویش ضمیری زلال داشت و به آن چه می گفت وزمزمه می کرد،ایمان داشت،چرا که سخنش ازاعماق درونش جوشیده بود.این چشمه ی جوشیده وجوشنده البته اندک اندک دریا می شد و لاجرم، خروشان می گشت و کم کم امواج انقلابی خویش رابه اطراف می پراکند، این امواج، ندای انقلابی خودرا کم کم در گستره ی اعتماد مردمان ما مستقرساخت و هم چنان گسترده تر شد، اینک اما شریعتی که بود؟
این درست است که شریعتی به احترام شعارهای استقلال طلبانه وآزادی خواهانه ی پیشوای خود(دکترمصدق) و برای مبارزه با استعمارانگلیس واستبدادحکومتی به همکاری با جبهه ی ملی پرداخت. می دانیم برای پاسخ به ندای درونی عدالت خواهانه وضد استعماری اش به جمع سوسیالیست های خداپرست به رهبری محمد نخشب روی آورد. این درست است که برای افشا و رسوایی رسوایان کودتاگران 28 مردادی به نهضت مقاومت ملی پیوست.
می دانیم هرجا ضعیفی را دید به دفاع ازاو پرداخت، نمونه آن که به هنگام شهادت لومومبای عزیز، قهرمانانه ایستاد و فریادها برآورد درفرانسه، و به این جرم، شرافت مندانه به زندان سیته در پاریس افتاد. این درست که وی درهمه ی حرکت های بزرگ سیاسی ازبنیادگذاران بود و در بنا نهادن کنفدراسیون جهانی دانشجویان - مهم ترین حرکت جنبش دانش جویی ایران تا اکنون- و نیز پایه گذاری نهضت آزادی خارج کشور، مهم ترین سهم ها را داشت اما این را نیز دانسته ایم و می دانیم که وی هیچ کدام ازاین ها نبود.وی بسیار درشت تر و فربه تر ازآن بود که بتواند درقالب هریک ازاین گروه ها واحزاب جای گیر شود. شریعتی به حتی یک حزب هم نبود. وی اصلاً تحزبی نبود او به تنهایی یک راه بود و یک مکتب بود وشایدهرکه دراین راه وبراین مکتب باشد،شریعتی است.
او خود ماست.( چه به قول م.آزرم- شاعرهم رزمش- وقتی شریعتی لب به سخن می گشود گنگ خواب دیده ی درون خود را می دیدیم که در کلامش شکفته می آمد و نقش می بست.)
شریعتی اندیشمندی بزرگ بود، ستیزنده ای و مبارزی سترگ، انسانی انسان بود و پژوهنده ای فرزانه و متدینی روشن فکر، روحی پر از حیرت و پر از راز و پر از اضطراب داشت. روحی داشت و ضمیری و باطنی رادیکال. اما پابند نبود به سنت ها و جزم ها و تعصبات( دینی و قومی)، سرشار بود ازنبوغ وتشنه از برای دانستن.
او نه گرگ زور بود، نه موش زر،نه روباه تزویر و نه میش استضعاف، که به دلیری و بی باکی برحیوان زور و زر و تزویر تیغ برکشید. و در غربتی غریب غم و انده استضعاف را می گریست. او به گونه ی یک حجت در قرنی چنین عظیم بر سه گانه ی تیغ وطلا و تزویر( استکبار و استضعاف و استحمار) راه بربست و برای مسخیان خلقش، لاها و الینه کننده های انسانی را شمارش کرد؛ مذهب خرافی، مذهب انحرافی، شرک، زهد، نظام طبقاتی،پول، قهرمان ستایی، تمدن مادی و.... که برای هماره به جرئت این ها را همه، می توا چون وی به سه عامل جهل و نفع و ترس به عنوان پیدا وپنهان در انحراف بشر، تحویل داد.
او مروج گرایشی توامان به عقل و معنا بود و با این کار هم آوایی سمفونی عقل و عشق اندیشه می کرد،عزت مدار بود و با بردگی در هر صورتی و در هر نقابی، بردگی و وابستگی های سیاسی،اقتصادی، ایدئولوژیک و فکری، در برابر هرقدرتی و هر نیرویی و هر مرجع و هر منصبی مخالف.
از خودباختگی در برابر غرب و اروپا و دنیای مدرن بی زار بود اما با متولیان معبد سنت و گذشته گرایان نیز نمی کرد، به هیچ وجه سازش نمی کرد، به اندیشه کردن و خلاقیت، اهمیت می داد که انسان موجودی است از نظر وی خودآگاه، مختار، و آفریننده. وی به عنوان یک روشن فکر و ایده لوگ انقلابی شعارهایی داشت: آزادی، برابری، عرفان، شهادت،انقلاب، اجتهاد، توحید و به قولی مهمتراز همۀ این ها« نه !» بود، و آن هم وقتی محکم و جسورانه ادا شود:« نع!».
وی نفرت داشت از جهالت،اسارت،بردگی،مادیت،تسلیم،جمود و ارتجاع، شرک، و بدتر از همه نفرت داشت از « آری»، آن هم زمانی که براساس جهالت و نفی مسئولیت ادا شود؛«عاری»!
شریعتی چه احترام عجیبی برای قلم قائل بود و به چه گونه ای آن را پاس می داشت. وی هیچ گاه قلم را و ارزش آن را به صاحبان زر و زور و تزویرنفروخت. قلم؛ هویتش،عشقش،راز وجودش و به قول خود وی توتم اش بود. وی با قلم زندگی می کرد. و در همان حال، قلم، چوبه ی دار و صلیب مرگش بود. اما"توتم" او اینک"توتم" ماست. قلم او اینک قلم ماست. آن را پاس بداریم چنان که اوکرد. او- شریعتی- همان شیر آهنکوه مردی که می دانست اگر نجوید و نیابد و نگوید و ننویسد مرده است؛
« گشتن/ جستن/ و آنگاه به اختیار برگزیدن/ اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد/ حاشا/ حاشا/ که هرگز از مرگ/ هراسیده باشم».
شریعتی موازنه ی منفی و عدمی و تن ندادن به خارجه و استعمار را از دکتر محمدمصدق آموخت،قیام دینی و انقلابی را از سیدجمال الدین اسدآبادی و ایدئولوژی دادن به انقلاب و ایدئولوژیک نمودن دین را از"اقبال لاهوری"، وخودش آنچه به این آموخته ها افزود،« خودسازی انقلابی» بود. و شاید در کنار این ها همه، راهبر و راهنمایش علی(ع)بود. که به قول دکترسروش:« خورشید علی در آیینه ی مولوی تابید، مولوی در اقبال و اقبال هم در شریعتی».
دکترشریعتی برای ملتی،خلقی، برای وطنی که از دیرباز از مشروطه تا اکنون- کوله بار سنت بر دوش و آرمان مدرنیسم در سر داشته، از یک سو به انتقاد از تشیع صفوی اش به عنوان نماد مسخ شدگی یک سنت پرداخت و از دیگر سو به غرب به عنوان نماد تجدد مادی حمله ور شد وی در پی ان بود که سنتزی و بدیلی ترکیبی و مختلط از این دو ارائه نماید؛ ترکیبی از سنتزی مسخ ناشده وبه قول وی علوی ومدرنیته ای غیرمادی و به قول وی متمدن.
به قول فرزند وی( احسان) :«وطن او جائی است که آزادی، برابری، وعشق خانه کرده باشند آنجا که سوسیالیسم،دموکراسی و عرفان، دست به دست هم داده اند تا جامعه ای نوین و توحیدی بسازند» و باز به قول احسان:« خدای گونه ی تبعیدی کویر در آرزوی بازگشت به وطن است».
شریعتی ظرفیت عجیبی داشت وجهان های متفاوتی را در خود جای می داد شریعتی می توانست چه چیزها و چه کسانی را در درون خود به وحدت برساند؟ آزادی، برابری و عشق،دموکراسی، سوسیالیسم و عرفان، مارکس و سارتر و برگسون( اندیشمندان متضادغرب را با هم!) و مزدک و بودا وحلاج( پیام داران ابعاد مخالف و متضاد وجود بشر را باهم!) وبعدچه زیبا و به چه زیبایی خویش را با این وحدت ها، به تعادل برساند( ورسانده بود).
سوسیالیسم همان مکتبی که همیشه دل هامان را گرم نگه داشته و آرزوی رسیدن به آن اشک ها در چشم هامان نشانده وعدالت واجتماع بی طبقه اش هماره آرمان و ایده آل ما را شکل داده است از نظر وی استبداد حزب پرولتاریا نبود. حکومت سالاری و جزم اندیشی و دگماتیسم نیز نبود. شریعتی رشد سوسیالیسم را درکنار و پیرامون استبداد و سنن جامد وفقر وبی مایگی ممکن نمی دانست بل وی معتقد بود که آن تنها و برای هماره در متن تجددها و آبادی ها مقر خواهدگشت.
وقتی از آزادی سخن می گفت منظورش آزادی های اقتصادی نبود. آزادی را خاص لیبرالیسم نمی دانست با بورژوا و سرمایه داری همخوان نبود چه آنان وجود را تنها در موجودی خلاصه می دیدند. آری دموکراسی و انتخابات آزاد یک رویاست ویک فریب. به واقع هم اگر بپیوندد بورژوا همه چیز را، رأی را، و انتخابات را با پول خواهدخرید. در برابر اینها اما شریعتی به درون رفت و وجود را (اگزیستانس را) و ماهیت وجود را بررسی کرد و به جای آزادی های لیبرال از« انسان آزاد» سخن ها گفت و انسان آزاد و چند بعدی، انسانی که برتاریخ و اجتماعش اثر می نهد و آن را می سازد، و مسیرش را معین می کند، یعنی همان انسان به قول وی، آگاه، مختار، و آفرینش گر را به ما شناساند و خصوصیات چنین انسانی را حرمت نهاد. و عرفان از دیدگاه وی تنها این که: عرفان، معنویت و عشق در درجه ای برتر و بالاتر ازعقل گرایی و راسیونالیسم قرار می گیرد و منظورش؛ نه آنکه باید خرد را ذبح و ذبیح معنا کرد که بل به عکس. می باید ابتدا فکر را و اندیشه را در خود هضم و جذب نمود پس آنگاه بعد، به مرتبه ی عشق و عرفان و معنا که مرتبه ای بالاتر است صعود کرد، چه یافتن آب به عشق است نه به سعی اما پس از سعی. واین تعریف از عرفان، به ایمان نیز از نظر شریعتی معنایی خاص می بخشد و آن آغازتصعیدی است که در روح و روان و زندگی انسان های یک اجتماع که پس از رسیدن آن اجتماع به سطحی از عدالت اقتصادی از یک سو، در اجتماعی که خصوصیات« انسان آزاد» را از دیگر سو داراست، روی می دهد.
اینک اما هنوز، پرسش نخستین برجاست که شریعتی که بود؟ و با کدامین رسالت ،پیامبری می کرد؟! شاید «رسالت روشن فکری». اینک اما دیگر، روشن فکران برای خود رسالتی به آنگونه قائل نیستند و ایدئولوژی ها را نیز بر نمی تابند. اما واقع آن که هر کسی را می باید در جایگاه خود نهاد و در زمانه ی خویش بررسی کرد.
نهایت آن که شاید تنها می توان گفت شریعتی ذاتاً پرومته بود او آتش را از آسمان و از نزد خدایان دزدید و برای مردمان به زمین آورد. اگر مردمان در خانه های نئین زندگی می کنند و یا طرز استفاده آتش را نمی دانند و یا به آتش بازی روی می آرند این دیگر مشکل پرومته نیست و همچنین مشکل شریعتی نیز.
[برگرفته از مقاله کوروش قناطیر- روزنامه همدلی]
یادداشت ها:
1- این اصطلاح را اکبر گنجی به کار برد. بی آنکه ازاحترام خویش نسبت به ایشان بکاهم از وی می پرسم مگر جاده ی استبداد تا پیش ازشریعتی چاله وگودال داشت یا مستبدان مشکلی داشتند که شریعتی آن جاده را صاف کرده، موانعی رااز پیش پای انان برداشته باشد به هرحال من فکرنمی کنم شریعتی مسئول استفاده ها وسوء استفاده ها ی ازنظریاتش درپس ازمرگ خویش نیزباشد.
2- "اوسرباز پیاده برای دیکتاتوری آماده می کرد". از مراد ثقفی در حسینیه ی ارشاد در سال77 نقل شد که توسط رضا علیجانی پاسخ مناسبی به ایشان داده شد ونشان دادکه آنچه راوی به عنوان سند برای صحیح بودن نظر خودازنوشته های شریعتی می آورد. بعدها توسط خود شریعتی به نقد وتحلیل کشیده شده است.
3- این مطلب اشاره به نامه ای دارد منسوب به شریعتی و به ساواک که گفته می شود وی در زندان نگاشته است.... به سادگی می توان پاسخ داد اگر شریعتی با ساواک رابطه داشت در زندان ساواک چه می کرد؟
و آیا نوشتن یک نامه در زندان به ساواک بالفرض هم که این نامه واقعی باشد، نشان از ساواکی بودن است؟!
4- وقتی مدتها پس از انقلاب از مهدی اخوان ثالث در مورد دکترشریعتی پرسیدند وی در ضمن سخنان تمجید آمیزش این شعر را نیز در مورد شریعتی خواند.
شد نبشته واژه ي صلح به سين
كفتران كوچيدند
شاخه ي آبي عشق
بر لب نور ــ حقيقت ــ ننشست
نيكي... مرد
بعد از آن سايه سرد
برف ها بود وسياهي ...كه نشستند و
نشست
هر دم آن زاغ سياه ، بر سر شاخه ي دار
آن طرفتر اما
جاي پاي قدمي بر سر برف
پر ز ترديد و تفال ... مي رفت
رو به آن كوهستان
كه زمان هايي پيش
گفته بودند به ما :«آن..! چه انارستانيست!»
اگر او،تك اناري را هم، با خود ... آه ...
به دل دهكده مان مي آورد
دل ما ،با سرخي ،با گرما ،يك تكاني مي خورد بارورتر مي شد
رفت او... اما بعد
جاي پاي قدمش برسر برف،دره اي پر خون شد ـــ دره اي پر ز انارستان ها ـــ
حاليا آيا بارورتر شده ايم ؟ ــ ما وزمين ــ و زمين پر شده از عطر انارستان ها ؟
شده اين گونه ولي باز همان
زاغ سياه
بر سر شاخه ي آن دار بلند
|
جاي پاي قدمي مي جويد جاي پاي قدمي مي جويد كورش قناطير |
