تبليغاتX
نوراندیش
یکشنبه 26 خرداد1387

این یک شعریست که سالها پیش  یعنی درست آن زمانی و شلید آن روزی که عبدالله نوری استیضاح شد، سرودم ودر جایی نیز به چاپ رسید. خودم یادم رفته بود از این شعر، تا چند مدت پیش دوستی عزیز در کامنتی از آن یاد کرده بود. گفتم؛ به یاد آن دوست و به یاد آن روزها، اینجا بیارمش  و نیز به یاد دوستانم؛ عسکر فاتحی و رضا عباسپور و فراز فرخ فر - چه که یاد برخی نفرات " روشنم می دارد.

با این شعر" خاطرات گرمپویی ها به میدان، هم عنان با دوستان، در ذهن من،رخشان تر از خورشیدها

 شد.

ماه ، آن بالا بود

ما

این پایین

بال ، اما گم

بال ، آن بالا بود

مرد ، اما خواند:« نانی نمانده در این ویرانه آباد

آبی نمانده در این ویرانه آباد»

 

من در سکوت خویشتن

خواندم:

« نانی اگر بود»

من در سکوت خویشتن خواندم:

«آبی اگر

حالی اگر بود

فریاد می زدم  فریاد می زدند:

" های آزادی آی

ما با تو زنده ایم

و ای آزادی- بال-

ما بی تو مانده ایم" »

 

حال  اما  آه ،

 ماه به بالاها رفت

و حال اما حال

ماها

 به پایین تر

                   نه!

 

باز...

ما ٬ و پایین تر؟ 

                -  نع! 

              

 

گذشته ها گذشت اما آنچه که ماند ماهی بود در دوردست و دست نایافتنی تر از همیشه ومایی که مانده ایم اینک امروز در پایین تر از همیشه مان وتنها تلخ می خندیم به ماه و به ما و به بالی که رفت. به کجا؟

نوشته شده توسط کورش قناطیر در 16:49 با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه 18 خرداد1387

 

«محمد وجدانی » شاعرونقاش مشهوری است. اشعارش و کلمات مورد استفاده اش ساده اند ، اما، شعرش در کل ، تامل برانگیز است ودر لحظاتی ، شعرش، اعجاب آفرین می شود . در اینجا و در ابتدا یکی از اشعارش را می خوانیم:

چنان است که با قطاری می گذرم

در ایستگاهی توقف نمی کند

آن سوی پنجره ، باغچه های کوچک مکرر

یادگارها،عشق ها،چشم ها

روزهای گرگرفته،بهشتی درغبار

تصویر سنبله ها

گیسوی شادمانی،دیوار

به راستی چه ماند؟

جز مادری سبز که اندک اندک فرو کاست

و آرزوهای آبی اش به یغما رفتند.

ومیهنی که باد دستارش را ربود

ونامش بر دسته ی چاقو حک شد.

«وجدانی» سفـری درونی را آغاز کرده وگویی با قـطار، یعنی در درون قـطار نشسته و قـطار که می گذرد بیرون را و گذشته را و تاریخ را ورق زده ،می بیند.مثل اینکه تکه هایی از فـیلم هایی مختلف را کـنار هم چیده باشندو با سرعـتی بیشتر از معمول ، آنها را نمایش دهند.

وجدانی در این شعر معلوم نمی کند که سرعـت قـطار چقـدر بوده یعنی آیا تاریخی به بلندای تاریخ ایران را ورق زده ،دیده است و آورده یا تاریخی به قـدمت عمر خود . شعر و کلماتش به دومی بیشتر می ماند اما بستگی به خواننده دارد که چه بخواهد وکی بخواند.

مهم اما اینجاست که آن تصاویر به دیوار ختم می شوند و از آن پس نه تصویر سبز سنبله می ماند و نه شادمانی های آبی ونه باغچه ونه عشق.

و«مام میهن » که دربند بعد مادری است سبز،سبزی اش اندک اندک کاسته می گردد و به ویرانی می گراید و آرزوها و آرامش های آبی اشکه امید به زندگی را افـزون می کنند در سایه ی تیغه ی سرخ چاقو و عدم امنیت وفقـرو استبداد، از میانه بر می خیزند و رخت می بندند همه به یک باره .

اگر برای لحظه ای یغما وتاراج را به صورت انتزاعی در ذهن تصویر وتصور کنیم و بعد آرزو های آبی را نیز ، دلیل در کنار هم نشستن آنها را در اینجا و تضاد عمیق شان را در می یابیم.

در پایان شعر، « باد» که نماد ویرانی است دستار سفـید سروری و ریش سفـیدی و صلح را از سر میهن پیش از این سبز بر می دارد و نام ایران بر دسته ی چاقـو حک می شود گویی که نام «زنجان» است !

[میهن، اینبار، پیر مردی صلح جو تصویر می شود که به جوانی جاهل، مسخ می گردد]

آری نام میهن ، در اینجا و در انتها ودر جهان هـویتی مغولی می یابد و با چاقـو و شمشیر وبا تروریسم و خشونت تشخص می یابد.

 خدایا! خدایا!ایران وایرانی نامی نمی باید باشند حک شده بر چاقـویی بل باید نامی باشند معرف انسانیت پارس ،نوشته بر فـرهـنگی .

در اینجا ومی دانم چرا ! به یاد کتاب « نه شرقی نه غـربی، انسانی » اثر زیبای استاد عـبدالحسین زرین کوب می افتم که در همین باب است . روحش شاد.

 

نوشته شده توسط کورش قناطیر در 20:5 با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه 18 خرداد1387

   

 

رضا قاسمی» کتابی دارد با نام « همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها» که رمانی بسیار زیباست. چند سال پیش از من خواسته شد که یک مقایسه تطبیقی داشته باشم مابین این کتاب و رمان «بوف کور» صادق هدایت . واین کار البته انجام شد و مقاله ای نه چندان خوب حاصلش بود. در آنجا یکی از مشخصات رمان رضا قاسمی را این دانسته بودم که در برخی صفحات ، داستان را با روزنامه وکتاب ، اشتباه می گیرد ودر ضمن رمان ودر خلال آن ، مقاله ای زیبا نیز ارائه می دهد .البته این حسن است یا عیب ،نه آن موقع دانستم نه الان می دانم. ولی   نمونه ای از آن را که صفحه 90 کتاب را شکل داده اینجا می آورم.ببینید و این کتاب را که البته و واقعا شاهکاریست ،حتما بخوانید:

« تاریخچه ی اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه ی اختراع اتومبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود( یعنی اسب هایش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند) وبعد کم کم شکلش متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد ، که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود.(اختراع زن سنتی هم ،که بعد ها به همین شیوه صورت گرفت ،کارش بیخ کمتری پیدا نکرد).

این طور بود که هر کس ،به تناسب امکانات وذائقه ی شخصی ، ازذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه ی تغییراتش ،گاه، از چادر بود تا مینی ژوپ .

 می خواست در همه ی تصمیم ها شریک باشد اما همه ی مسئولیت ها را از مردش می خواست. می خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد. مینی ژوپ می پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما، اگر کسی چیزی به او می گفت ، از بی چشم ورویی مردم شکایت می کرد. طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی راکه به این اشتراک تن می داد ضعیف و بی شخصیت قلمداد می کرد. خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوشش نمی کرد. از زندگی زناشویی اش ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت ،نه خیانت.به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما، وقتی کار به جدایی می کشید ، به جوانیش که بی خود و بی جهت پای دیگری حرام شده بود تاسف می خورد.»      

نوشته شده توسط کورش قناطیر در 20:2 با موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه 9 خرداد1387

سلام

مدتی این مثنوی تاخیر شد.

واقعیت آنکه چند روز پیش و در واقعه ای نامیمون دوستی بزرگوار را از دست دادم . دوستی که کم می دیدمش اما هر بار دیدنش خاطره ای می شد برای همیشه. او زنده یاد محمدتقی محدثی بود که چند روز پیش در حین رانندگی و بر اثر تصادف با یک ماشین سنگین، خاک را وانهاد وشد رهسپار دیار دگر.و دو فرزند کوچکش، یکی پسر و دیگری دختر، ماندند با داغی بر دل و برای همیشه.

سالهای سال است که در ایران معنای جاده ها جدایی است. به جای وصل ورساندن، غربت است و دوری . واین همه از آن روست که جاده ها در استانهای مرزی و شهرهای  حاشیه ای و پیرامونی کشور نامناسبند، باریکند، پیچهای خطرناک دارند و ... در همان روز ودر همان جاده تصادفا من نیز، یک ماموریت کاری داشتم و صحنه را دیدم (یکی دو ساعت پس از حادثه) سرعت زیاد ،رسیدن به پیچ خیلی خطرناک، وانحراف به چپ و تصادف و تمام. (با وجود عملکرد کیسه هوا).

این ها همه به خاطر توسعه مرکزی است که استانهای مرکزی از جاده های مناسبی (به نسبت) برخوردارند و مناطق مرزی اما به خاطر یک معادله اشتباه نظامی که لشکر مهاجم نتواند از راههای آن استان استفاده نماید از همه چیز محرومند حتی از حیات.

نمی خواهم وارد این بحث شوم که پیش تر و در مقاله «پارسیان» به این مطلب پرداخته ام. می خواهم در چند خطی از دوست خود بگویم. از تقی.  او صفای دل داشت. خوش مشرب بود. کارمند شرکت نفت بود. ودر چند سال پیش، محل کارمان یک ساعتی راه مشترک داشت و در این یک ساعت که با هم بودیم (رفت یا برگشت) آن قدر شوخ بود که محیط اطرافش را به رقص می آورد. وما با وی در بیابان های جنوب وآفتاب داغش هم گویا در یک سفر توریستی بودیم !

دلی داشت به وسعت دریا وپاک بود آن دل. عجیب دست ودلباز بود وهر چه داشت خرج می کرد و بعد هیچ نداشت. [به خیلی ها کمک می کرد]

به رسمیات و رسمی بودن و به ظواهر هیچ اعتنا نداشت وحتی عمدا گاه آنها را ندیده می گرفت و آگاهانه خلاف آن میرفت تا روح باطنی و درویشی اش را نشان دهد وبی باکی اش را در شکستن عرف ها و عادات غلط.

اگر این گونه دست ودلباز بود واگر پابند عرف نبود تا حدی که گاه چون یک ملامتی رفتار می نمود شاید همه از آن رو بود که می دانست کار جهان، جمله هیچ در هیچ است ودر این سن وسال و بی گاه باید برود. آن ضمیر زلال و آن صفای باطن، شاید وی را پیش از این از هجوم تبردار واقعه آگاه کرده بود وبه وی گویا هشدار داده بود که چنین بود و می نمود.

وهشدار: جهان بر هیچکداممان نخواهد ماند. حرص نورزیم و مهم تر ازآن؛ از هیچ نترسیم.

محمد تقی به پدرو مادرش وقتی در قید حیات بودند، عجیب تعلق خاطر داشت و برای آنها احترام بسیار قائل بود ودو برادرش را نیز بسیار دوست می داشت و درحق آنها بی دریغ بود و کلا انسانی پر از احساس بود.

او جدای از دوستی اش با من، دایی همسرم نیز بود و مرگ وی ضایعه ای بس بزرگ است برای همسرم وخانواده اش و به خصوص مادر همسرم. دل شان پر از درد است و رویشان زرد و این تنها تسلاشان که مرگ پایان نیست.

 

نوشته شده توسط کورش قناطیر در 20:17 با موضوع: | لینک ثابت |