این یک شعریست که سالها پیش یعنی درست آن زمانی و شلید آن روزی که عبدالله نوری استیضاح شد، سرودم ودر جایی نیز به چاپ رسید. خودم یادم رفته بود از این شعر، تا چند مدت پیش دوستی عزیز در کامنتی از آن یاد کرده بود. گفتم؛ به یاد آن دوست و به یاد آن روزها، اینجا بیارمش و نیز به یاد دوستانم؛ عسکر فاتحی و رضا عباسپور و فراز فرخ فر - چه که یاد برخی نفرات " روشنم می دارد.
با این شعر" خاطرات گرمپویی ها به میدان، هم عنان با دوستان، در ذهن من،رخشان تر از خورشیدها
شد.
ماه ، آن بالا بود
ما
این پایین
بال ، اما گم
بال ، آن بالا بود
مرد ، اما خواند:« نانی نمانده در این ویرانه آباد
آبی نمانده در این ویرانه آباد»
من در سکوت خویشتن
خواندم:
« نانی اگر بود»
من در سکوت خویشتن خواندم:
«آبی اگر
حالی اگر بود
فریاد می زدم فریاد می زدند:
" های آزادی آی
ما با تو زنده ایم
و ای آزادی- بال-
ما بی تو مانده ایم" »
حال اما آه ،
ماه به بالاها رفت
و حال اما حال
ماها
به پایین تر
نه!
باز...
ما ٬ و پایین تر؟
- نع!
گذشته ها گذشت اما آنچه که ماند ماهی بود در دوردست و دست نایافتنی تر از همیشه ومایی که مانده ایم اینک امروز در پایین تر از همیشه مان وتنها تلخ می خندیم به ماه و به ما و به بالی که رفت. به کجا؟
«محمد وجدانی » شاعرونقاش مشهوری است. اشعارش و کلمات مورد استفاده اش ساده اند ، اما، شعرش در کل ، تامل برانگیز است ودر لحظاتی ، شعرش، اعجاب آفرین می شود . در اینجا و در ابتدا یکی از اشعارش را می خوانیم:
چنان است که با قطاری می گذرم
در ایستگاهی توقف نمی کند
آن سوی پنجره ، باغچه های کوچک مکرر
یادگارها،عشق ها،چشم ها
روزهای گرگرفته،بهشتی درغبار
تصویر سنبله ها
گیسوی شادمانی،دیوار
به راستی چه ماند؟
جز مادری سبز که اندک اندک فرو کاست
و آرزوهای آبی اش به یغما رفتند.
ومیهنی که باد دستارش را ربود
ونامش بر دسته ی چاقو حک شد.
«وجدانی» سفـری درونی را آغاز کرده وگویی با قـطار، یعنی در درون قـطار نشسته و قـطار که می گذرد بیرون را و گذشته را و تاریخ را ورق زده ،می بیند.مثل اینکه تکه هایی از فـیلم هایی مختلف را کـنار هم چیده باشندو با سرعـتی بیشتر از معمول ، آنها را نمایش دهند.
وجدانی در این شعر معلوم نمی کند که سرعـت قـطار چقـدر بوده یعنی آیا تاریخی به بلندای تاریخ ایران را ورق زده ،دیده است و آورده یا تاریخی به قـدمت عمر خود . شعر و کلماتش به دومی بیشتر می ماند اما بستگی به خواننده دارد که چه بخواهد وکی بخواند.
مهم اما اینجاست که آن تصاویر به دیوار ختم می شوند و از آن پس نه تصویر سبز سنبله می ماند و نه شادمانی های آبی ونه باغچه ونه عشق.
و«مام میهن » که دربند بعد مادری است سبز،سبزی اش اندک اندک کاسته می گردد و به ویرانی می گراید و آرزوها و آرامش های آبی اشکه امید به زندگی را افـزون می کنند در سایه ی تیغه ی سرخ چاقو و عدم امنیت وفقـرو استبداد، از میانه بر می خیزند و رخت می بندند همه به یک باره .
اگر برای لحظه ای یغما وتاراج را به صورت انتزاعی در ذهن تصویر وتصور کنیم و بعد آرزو های آبی را نیز ، دلیل در کنار هم نشستن آنها را در اینجا و تضاد عمیق شان را در می یابیم.
در پایان شعر، « باد» که نماد ویرانی است دستار سفـید سروری و ریش سفـیدی و صلح را از سر میهن پیش از این سبز بر می دارد و نام ایران بر دسته ی چاقـو حک می شود گویی که نام «زنجان» است !
[میهن، اینبار، پیر مردی صلح جو تصویر می شود که به جوانی جاهل، مسخ می گردد]
آری نام میهن ، در اینجا و در انتها ودر جهان هـویتی مغولی می یابد و با چاقـو و شمشیر وبا تروریسم و خشونت تشخص می یابد.
خدایا! خدایا!ایران وایرانی نامی نمی باید باشند حک شده بر چاقـویی بل باید نامی باشند معرف انسانیت پارس ،نوشته بر فـرهـنگی .
در اینجا ومی دانم چرا ! به یاد کتاب « نه شرقی نه غـربی، انسانی » اثر زیبای استاد عـبدالحسین زرین کوب می افتم که در همین باب است . روحش شاد.