تبليغاتX
نوراندیش
دوشنبه 10 تیر1387

مدتی است این سوال در افواه شنیده می شود که اگر در دوره خاتمی بودیم و این سریالهای عجیب و غریب مبنی بر فساد مالی و اخلاقی برخی از مسئولین دولتی و دانشگاهی امروز، درآن زمان آفتابی می شد آیا مجامع مذهبی، عزای عمومی اعلام نمی کردند؟ یا بسیج های دانشجویی و دیگران فریاد برنمی آوردند ؟ واقعیت آنکه به راحتی می توان گفت، مردم ما، یا مجامع مذهبی و دیگران در این دیار، هیچکدام، موافق فساد نیستند و سکوت آنان البته از سر رضایت نیست و سکوت آنان در این زمان و یا صدای آنان در آن زمان، ریشه در جای دیگر دارد که مبحث این مقال است .

نکته دیگر آنکه اگر درگیری جناحهای موجود در حکومت نبود و نباشد، اخبار این ماجراها نیز به گوش ما نمی رسد و نمی رسید و اختلافات آنان، گویا آب در خوابگه ما مورچگان ریخته، ورنه اینک همین سوالها را نیز نمی پرسیدیم .

در ضمن، تا چند مدت پیش انتظار اختلاف ها و افتراقاتی به این عظمت را نیز در میان جناحهای موجود در حاکمیت به اصطلاح یکدست، انتظار نمی داشتیم . چرایی این اختلافات را نیز در انتها به بحث خواهیم نشست .

اما برگردیم به ریشه صدا و سکوت این مردمان؟ پاسخ من شاید بسیاری را آزرده خاطر کند .اما این از نظر من واقعیتی است که مردم ما ضد توسعه می باشند . آنان از توسعه ، گریزانند! اضطراب مردمان ما در زمانهایی که کشور در مسیر توسعه قرار می گیرد، بیشتر است و از این رو سر و صدا و جنبش هایشان نیز .

تاریخ ما در این دو سده معمولاً حکومت ها و یا دولت هایی را تجربه کرده که یا در خیال توسعه اقتصادی بوده اند یا در فکر توسعه سیاسی و یا حکومت هایی که معمولاً هیچ یک از اینها را مد نظر نداشته اند .

نوع سوم، معمولاً یک پای ثابت حکومت داری این ملک بوده، شاید بی خطرترین نوع حکومتداری!

(توصیه فتحعلی شاه به فرزندش برای حکومت آسوده بر ایران آن بود که مردم در فقر و بیسوادی به سر برند!)

آنها نیز که به فکر توسعه اقتصادی افتاده اند در برهه هایی کوتاه و خاص از حکومتشان بوده و معمولاً در اواخر کار حکومتشان . اما آنها که به فکر توسعه سیاسی افتاده اند، برهه هایی بسیار بسیار کوتاه از تاریخ این ملک را رقم زده اند .

در مقالاتی که با عنوان تحلیلی بر شکست نهضت اصلاحات در این وبلاگ نوشتم مشخص شد که ما در ابتدا و در بیشتر اوقات حکومت هایی را داشته ایم که رو به جانب توسعه نداشته اند و معمولاً به گونه ای سنتی و بی برنامه، کشور را اداره یا به عبارتی بر آن فقط حکومت می رانده اند و توسعه و آبادانی کشور و یا توسعه نظامات مدنی و سیاسی، مدنظر آنان نبوده، اینها از قبل پول نفت و یا خراج های سنتی، امور می گذرانده اند اما فشارهای نظام اقتصاد جهانی و مشکلات وجوه تولید داخلی، همه و همه در دراز مدت دست به دست هم داده اند تا تغییراتی در حکومت و دولت و قوانین داده شود تا بالاجبار به سمت توسعه اقتصادی پیش روند . اما بعد مناسباتی پیش می آید و جنبش هایی اجتماعی و مردم متمایل به توسعه سیاسی می شوند . این نیز دوامی ندارد و در انتها به سمت همان حکومت فتحعلی شاهی روی آورده اند و آورده ایم و ساختار پیشین را باز تولید نموده ایم یعنی میل نموده ایم به سمت همان حکومت هایی که رو به جانب توسعه نداشته اند .

جالب است همیشه جنبش های و قیام ها و انقلاب ها در دورانهایی رخ داده که ما رو به سمت توسعه اقتصادی داشته ایم و بحران سازی و هرج و مرج و درگیری نیز در زمانهایی بوده که ما رو به سمت توسعه سیاسی داشته ایم اما در دورانهایی که رو به جانب توسعه نداشته ایم آرامش طلایی! حکمفرما بود .

واقعه رژی و جنبش تنباکو و رویتر و غائله یا جنبش باب، همه در دوران ناصری رخ می دهد که به هر حال می خواست رو به جانب توسعه داشته باشد]و یا حداقل به مظاهر آن [ و در نهایت هم به تیر میرزا رضا از پای در می آید و در ادامه، جنبش مشروطه را داشتیم به هر حال و به عبارت دیگر پس از میل به توسعه اقتصادی مردم در مقابل آن قرار می گیرند و جنبش های اجتماعی شکل می گیرد.

پس از آن به خاطر خصلت خاص جنبش های اجتماعی و در صحنه بودن عموم مردم، و صنوف مختلف، تا چندی شاهد توسعه سیاسی می باشیم . اما بعد باز دوباره از نو و به خاطر اختلافات این صنوف و ساخت استبدادی ذهن مردم این اجتماع، ما به سمت همان حکومت هایی رفته ایم که رو به جانب توسعه نداشته اند .

مثلاً رضا شاه که در انتها به سمت توسعه اقتصادی رفته بود، روزی که از ایران تبعید شد (با وجود اشغال ایران توسط متفقین) مردم به جشن و پایکوبی پرداختند و بعد دوره توسعه سیاسی آغاز شد، یک دوره 12 ساله که البته دوره توسعه سیاسی واقعی آن یعنی زمان دکتر مصدق بیش از 28 ماه دوام نیاورد و بعد از آن مردم دوباره باز به حکومت سنتی که رو به جانب توسعه ندارد روی آوردند . (سالهای 32 تا 39 ) . (این سالها دوره آرامش سیاسی در ایران است )

از زمان علی امینی و پس از آن و به خصوص از اواسط دهه چهل که محمدرضا شاه با یک حکومت آمرانه به فکر توسعه اقتصادی و رفتن به سمت به اصطلاح دورازه تمدن می افتد  دوباره باز شاهد جنبش های اجتماعی هستیم . این جنبش های اجتماعی نیز موفق شده منجر به انقلاب 57 می شوندو چون از همه احزاب مذهبی وچپ و لیبرال و ملی و .... در این جنبش حضور دارند تا مدتی پس از انقلاب، ما از آزادی و توسعه سیاسی برخورداریم اما این نیز دیری نمی پاید و به خاطر اختلافات گروهها و درگیری آنها در نهایت به دولت محمد علی رجایی و پس از او میر حسین موسوی می رسیم که هیچکدام رو به جانب توسعه ندارند. میرحسین موسوی تنها به فکر فروش نفت و سوبسید و کوپن و یارانه است اولویت های وی اقتصاد کشور را به ویرانی می کشاند .

ویرانی اقتصاد دوباره باز حکومت را مجبور می کند به سمت توسعه اقتصادی میل نماید و رفسنجانی راهبر و سکاندار این توسعه می شود وی نیز آمرانه می خواهد کشور را به سمت توسعه ببرد موفق نیز نمی شود اما مهم از نظر من این نیست مهم این است که باز در زمان وی شاهد بروز و ظهور جنبش های اجتماعی هستیم که در نهایت به جنبش دوم خرداد ختم می شود و باز چون در این جنبش و از سالها قبل از آن تاریخ، روشنفکران دینی و ملی مذهبی ها و چپ ها حضور دارند باز از نو تا مدتی شاهد آزادی های مدنی وسیاسی هستیم که آن نیز تنها دو سالی دوام می آورد و پس از 18 تیر شاهد کم رنگ شدن آن هستیم تا در سال 84 که دوباره باز به سمت دولتی از جنس میرحسین و محمد علی رجایی میل می نمائیم (حکومت احمدی نژاد).

احمدی نژاد نیز ظاهراً علم اقتصاد را قبول ندارد یعنی در اصل، توسعه راقبول ندارد .

اینها را همه گفتیم تا نشان داده باشم که در زمان های توسعه اقتصادی، ما شاهد جنبش های اجتماعی هستیم و در زمانهای توسعه سیاسی، شاهد بحرانها و هرج و مرج ها . ولی در زمان حکومت هایی همچون میر حسین موسوی یا احمدی نژاد یا دوره 8 ساله بعد از کودتا (32 تا 39) یا اکثر دورانهای حکومتی در ایران مثل دوره قاجار و ... ما شاهد سکوت و آرامش مردم بوده ایم ! و این معمولاً تا آنجا به پیش می رود که حکومت خود از درون دست به تغییراتی می زند و آن هم وقتی است که فشارهای نظام اقتصاد جهانی ادامه حیات اقتصادی یک حکومت را با بحران مواجه سازد .

به هر حال مردم ما توسعه خواه نیستند و دلیل آن اینکه آنها سالها با انواع حکومت های ضد توسعه اخت شده اند و راه و روش زندگی در آن را آموخته اند؛ چگونگی فرار ازقانون را چگونگی مسئولیت ناپذیری و باری به هر جهت طی کردن امور محوله را درآن حکومت های غیر مدرن که برنامه های توسعه را در سر ندارند به خوبی فرا گرفته اند!

به هر حال توسعه اقتصادی فشارهایی را به مردم وارد می آورد و آنان (مردمان) حاضر به پرداخت این هزینه ها نیستند! توسعه اقتصادی فشار کاری و نظم و نظام را نیز بیشتر می کند و آنان این را هم نمی خواهند .

آزادی و توسعه سیاسی نیز مسئولیت آور است و فرار از قانون و روابط به جای ضوابط را مانع می شود . شعبده بازی و جمع آوری پول های کلان توسط افراد سودجو یا باند بازی و مافیای مدیران را منع می کند. مردمان ما با این مسئله نیز مشکل دارند.

اما جدای از اینهاو مهم ترین مسئله مردم ما برای گریز از توسعه (سیاسی و اقتصادی) ناشناخته بودن آنهاست ناشناخته بودن توسعه در حالت کلی آن است.

آنها در مواجه با ناشناخته ها ، ترس و وحشت دارند و از روبرو شدن با آن می گریزند و دلیل آن اینکه از انتهای آن با خبر نیستند . توسعه، اضطراب آنان را زیاد می کند آنان از کمبودهای خودباخبرند و در نظامات خواهان توسعه، احساس عقب افتادگی و کمبود و جدا افتادگی می کنند و از این رو خواهان بازگشت به اصل می شوند . چرا که در آنجا (در نظام قدیم) همه در یک سیستم از پیش موجود و در یک روال ثابت وسنتی و از قبل مشخص شده بوده اند و راحت ترند به عبارتی در آنجا آنها کمبودهای خود را از یاد می برند.

آنها در اینجا دیگر انتظار هیچ خبری را ندارند و بود و نبود اخبار اطراف برایشان فرق چندانی ندارد. روشنفکران نیز در آنجا تنها با خیال گذشته، مشغولند . (انتظار خبری نیست مرا/ نه زیاری/نه ز دیّار و دیاری باری/ برو آنجا که تو را منتظرند/ قاصدک در دل من همه کورند و کرند) که این را نیز اخوان در دوره پس از کودتای 32 سروده است .

اما برعکس، آن زمانی است که  در دوران میل به توسعه، سیر می کنیم  ما اتحادطبقات علیه این نظم را مشاهده می کنیم در نمایشنامه چهار صندوق اثر بهرام بیضایی نیز ما شاهدیم که در دوران توسعه و وقتی که هرکدام ازرنگ ها یا طبقات اجتماعی در صندوق خود مشغول به کار خویشند و برنامه های توسعه و مدرنیسم را به پیش می برند باز از نو دوباره از صندوق ها خارج شده و در کنار یکدیگر و علیه مترسک، متحد می گردند .

اما برگردیم به سوال اول که چرا اینک مجامع مختلف مذهبی و ... و مردم در این دیار در برابر فساد مالی و اخلاقی برخی مسئولین، سکوت کرده اند و آیا اگر در دوران خاتمی بودیم وضع فرق نمی کرد؟

البته بعد از این همه توضیح در بالا، جواب من معلوم است و آن اینکه هدف آن هرج و مرج ها و سر و صداها گریز از توسعه سیاسی بود و روی آوردن به حکومتی مخالف توسعه و بحمدالله اینک نیز مقصود، حاصل گردیده!! و دیگر نیازی به هرج و مرج نیست .

اما گفتیم انتظار این اختلافات در حاکمیت به اصطلاح یک دست را نداشتیم تا اخبار این مسائل به میان مردم و رسانه ها درز کند وچرایی این اختلاف را پرسیدیم .

واقعیت آنکه انتظار داشتیم اما نه به این سرعت . چرا که می دانستیم به هر حال حکومت به علت فشارهای نظام اقتصاد جهانی و مناسبات وجوه تولید داخلی در نهایت و بالاجبار و با تغییراتی در دولت و قوانین در آینده باز مجبور به رفتن به سمت توسعه اقتصادی خواهد شد و این هم زمانی رخ خواهد داد که در خود حاکمیت و در این زمینه چند دستگی روی دهد . اما واقع آنکه انتظار این فروپاشی اقتصادی و این چند دستگی عظیم در حاکمیت را به این سرعت نداشتیم که آن هم می باید در یک نگاه کلی ناشی از تحریم های گسترده و برنامه ریزی ها و تصمیم های غلط دولت باشد و به هر حال امیدوارم در این بحث شرکت کنید و نقائص این تحلیل را با من در میان نهید ممنون .

راستی آیا خبری هست هنوز

مانده خاکستر گرمی جایی

در اجاقی، طمع شعله نمی بندم

خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند .

نوشته شده توسط کورش قناطیر در 1:40 با موضوع: | لینک ثابت |

یکشنبه 2 تیر1387

متن سخنرانی های « پالیزدار » را شاید اکثرا خوانده باشند و یا اگر نه، شنیده باشند . چرایی این افشاگری  را من نمی دانم (به حدس هم اینجا اگر متوسل شوم ،می گویم فرار به جلو تاکتیک جدید راست افراطی است یا به گونه ای دیگر نبرد برای قربانی نشدن است ) اما هر چه بود تیر خلاصی بود.چرا؟چون سالها بود از بیرون حاکمیت از داخل و خارج ٬ شایعات بسیار نقل می شد از این ماجراها و ماجراهایی چنین، اما اینبار از درون حاکمیت و در دانشگاه، آن هم نه در انجمن که از «جامعه اسلامی دانشجویان» بود که این صدا شنیده  شد و این ماجرا در آنجا شکل گرفت.

باری و به هر حال تیر خلاصی بود چه که دیگر جای شک وشبهه برای حامیان هم ٬ باقی نگذاشت.

ماجرای پیرمردان نامبرده شده در این سخنرانی، تراژدی تلخی است. آن همه فریاد تقوی الله، آن همه آخرت خواهی و مبارزه و ماندن و بودن در صحنه های انقلاب و اینک در پایان راه ، اینچنین،ترک آبرو؟چرا؟

پاسخ ساده است اما در ابتدا یک سوالنلسون ماندلا اگر می ماند در قدرت ، اینک وضع وی  در جهان چگونه بود؟آیا او هنوز هم برای ما قهرمان بود؟آیا تصویر او اینک در ذهن ما ٬ هنوز٬تصویر همان کسی بود که شاملو خطاب به وی گفته بود «همسایه درد»؟ به اطمینان می گویم نه! چه که جانشین وی «ام بکی» (که خود قهرمانی دیگر بود) قهرمان نماند  وی اینک به تبعیض هایی از نوعی دیگر دامن زده که من البته بعدها به آن خواهم پرداخت. اما نلسون، قهرمان ماند وپیرمردان ما نبودند و نماندند و نیستند. هیچکدامشان. و چرا؟

در کتاب قصه های هزار ویکشب آمده،«سفر هفتم» آخرین سفر مادی سندباد بحری است و در این سفر قهرمان (سندباد) از ضعف وپیری خود، آگاه شده به آن اذعان می دارد .

و در قسمت بعد در می یابد که این رسالت را باید به دیگری که جوانتر است و توانا تر است بسپارد البته با ذکر خطرهای دریا و خاطرات آن، بلایا و عطایایش، شورها وغم هایش و...

سندباد اما بعد از این باید در گوشه ای ودر سفری دیگر اما اینبار در درون و با شک و با تردید و نیز با امید  به رهروان و ادامه راه بیاندیشد که آیا این راه را سرانجامی است؟

اما پیرمردان نامبرده ما و نام نبرده هایشان نیز این چنین نبودند و نیستند و رسالت را به دیگری وا نمی نهند از این رو ضعف و پیری و نشست بر آنان غلبه می یابد و فرزندانشان(یعنیآقازادگان) ، آنان را از راه ، بیراه می کنند که سن وسال آنها دیگر توان مقابله با اینان را نمی دهد.

پس٬ پیران ما مقصر نیستند چه که سن و سال آنها دیگر توان پافشاری برآرمان را به آنان نمی دهد دربرابر فشار فرزندان و خویشان.

و وقتی از جانشین گفتم ( یا دیگری که جوان تر است  به یقین٬ منظورمن، فرزندان اینان نیستند(یا جانشینان انتصابی شان).  بل جانشین در یک سیستم حزبی و آزاد، خود به بهترین نحو ، گزین می شود. و در این روش٬ جانشین خود نمی تواند راه خلاف پوید که اعضا نه تابع  وی اند که ناظرند.

از این رو تنها راه ٬ همان سیستم حزبی است و آزاد، دمکراسی است و انتخابات، نظارت است و پارلمان، روزنامه است و رسانه های آزاد و ...

در فرهنگ قدیم ما ٬ «پیر» ٬ یک خدایگونه است و آنچه در خشت خام می بیند جوان در آینه نمی بیند . در آن فرهنگ٬ «پیر» است که مرشد است و به سرانجام رسیده و تنها اوست که می تواند راهبر باشد .

در شاهنامه،زال، که مظهر خرد است و همنشین سیمرغ، از ابتدا واز بچگی مویی سپید دارد. در شاهنامه تنها اوست که نمی میرد . و جنازه رستم را هم که می آورند  به زابلستان،زال است که مویه می کند و بر سر می کوبد و ...

اما در فرهنگ جدید ما ومتعلق به دوره گذار ، اینگونه نیست . در اینجا و مثلا در بوف کور، هدایت به جای لغت «خدایگونه» برای پیر از «نیمچه خدا» و به جای «پیر» از  "پیرمرد خنزر پنزری" استفاده می کند.

«اخوان» در برابر سوال (آخر پیرانتان نیز هم؟) جواب می دهد «اما جوانان مانده اند » .

سهراب سپهری نیز در شعر «نشانی» ٬پرسش مهمی چون (خانه دوست کجاست؟ )  را ازپیر و مرشدی نمی پرسد بل از کودکی که رفته بالای درخت، می پرسد.

و شاملو در شعری که مخاطبش مختومقلی است از وی جوابی دریافت نمی دارد. هر چند چشمان آنان را و پدران  را و پیران را به دنبال خود دارد (آن هم چشمانی پر از سرزنش) اما پیران، در این شعر مرده اند. و وی سر نوشت را در دست قطره ها می داند که می توانند بر رود و بر تاریخ وبر تقدیر غلبه یابند [ پیران و پدران مرده اند اما چشمان پر از سرزنش آنان بر ما سنگینی می کند هنوز]

اینهارا همه از آن رو گفتم که بگویم به نگرشی دیگر نیاز است. وقتی از جوان می گویم منظور من از جوان، این تاکتیک راست افراطی که اینک با جوانگرایی نسنجیده و نا آگاهانه و افراطی خود ، کشور را به آستان اضمحلال برده نیست. بل منظورم فکر جوان است . منظورم فکر واندیشه نو است. منظورم تحولی است که می باید در جامعه ما و قانون ما و حکومت ما شکل بگیرد و نمی گیرد چه پیران سد راهند .سندباد اما دریافت که می باید جوانی را ...

و سندبادهای ما اما  هنوز در سفرهای مادی سیر می کنند.

نوشته شده توسط کورش قناطیر در 3:34 با موضوع: | لینک ثابت |