نعمت میرزا زاده (م آزرم)شاعرملی که اینک سالهاست در ایران نیست اما به عشق ایران می زید سالیانی پیش ودر دهه ی چهل ، شعری نوشته بود باعنوان «تفاوت».وی در آنجا ودر قسمتی از شعر اورده بود که :
از تیر تا مرداد سی روز است
-در تقویم-
اما در زمان ؟هیهات
بعد هزاران سال آگاهی است
منظور او آن بود که در سی تیر آگاهی وخرد که از نسلی به نسل دگر تکامل می یابد و باعث رشد اجتماع وحرکت های آن میشودیک حرکت جمعی را موجب گشت که به قیام 30 تیر مشهور شدو اما در 28 مردادعدم آگاهی آن نسل، عدم مقاومت ملی را موجب گشت ویا به وجه دگر اگر آگاهی آن نسل به درجه ی خاصی مثلاً به آنچه که در 30 تیر بود رسیده بود 28 مرداد شکل نمی گرفت .
من این را اما به این گونه نمی پذیرم چه که نسل 30 تیر همان نسل 28 مرداد است با این تفاوت که یک سال آگاهی و رشد اجتماعی در سایه ی حکومت ملی وآزاد دکتر مصدق می باید نسلی آگاه تر را پرورده باشد پس مسئله چیست ومشکل کجاست؟
برای حل مسئله به زمان خود می آییم آیا 2 خرداد محصول آگاهی نسلها بود اما در3 تیر 84 آن هم پس از 8 سال حکومت اصلاح طلبان ودر سایه ی نش نسبتاً آزاد افکار در این اجتماع ، آگاهی جمعی از این نسل رخت بر بسته بود ؟
آیا این نقض غرض نیست ؟ پس ما حکومت ملی وآزاد می خواهیم چکار وقتی آگاهی ها را به جای رشد به عقب می برد ؟
مسئله چیز دیگریست موضوع آن است که نیروهای طالب 30 تیر ونیروهای طالب 28 مرداد هر دو دراین اجتماع موجودند وهستند وفعالیت دارند.نیروهای طالب 2 خرداد ونیروهای طالب 3 تیر نیز هردو در این اجتماع فعالیت دارند مسئله آنجاست که کدام یک از آنها بتوانند به حرکتهای جمعی در آن «روز بخصوص» حرکت دهند موضوع آن است که در پشت سر حرکتهای جمعی ،شعور وجود ندارد یعنی حرکت های توده ای فاقد خرد و آگاهی می باشند. در یک راهپیمایی می توان (البته به گونه ای خاص )از تریبون هر شعاری را داد وهر بیانیه ای را خواند وآن شعار توسط توده ی حاضر در تظاهرات تکرار شود وآن شعار وبیانیه توسط تریبون به آن توده نسبت داده شود.
مسئله ساده است هر دو دولت مصدق وخاتمی ، مخالفانی سرسخت در اجتماع دارند به آنگونه که در هر دو دوره ما شاهد بوده ایم ترور و ایجاد رعب و وحشت را مثلاً ربودن افشار طوس (رئیس شهربانی دکتر مصدق) وشهید نمودن او در غاری در اطراف تهران و یا آنچه در قتلهای زنجیره ای گذشت و فروهرها و دوانی و شریف ومختاری و پوینده را به کام خود کشید ویا ترور ومضروب نمودن دکتر حسین فاطمی طراح مسئله ی ملی شدن نفت توسط «عبد خدایی» [که ایشان هنوز زنده است وظاهراً از کار خود پشیمانند] ویا ترور سعید حجاریان توسط سعید عسکر اینها همه شباهتهایی تام دارند واز جنگ قدرت شدید ، نشان دارند در هر دو این دوره ها گروهی به فکر دستیابی به قدرت به هر وجهی است.گروه رشیدیانها وریپورترها وزاهدی در آن روز وسعید امامی وهمپالکیها در این روز میخواهند این دو دولت را سرنگون کنند حال یک روز با کودتا ودیگر روز با شبه کودتا.
اگر آنچه در 2 خرداد یا 30 تیر گذشت را محصول آگاهی اجتماعی بدانیم (که البته نمی توان این را تایید کامل کرد)آنچه در 3 تیر یا 28 مرداد گذشت را اما نمی توان محصول عدم آگاهی اجتماعی دانست .واقعیت آنکه آنها محصول اختلافات وافتراقات عظیم وشکافهای عمیق در زعمای جنبش ملی وجنبش اصلاحات بود واز این رو اقلیتهایی توانستند در آن روزها یکی با کودتا واقلیتی دیگر با یک انتخابات خاص ، زمام امور را به دست گیرند حرکنهای جمعی وتوده وار نیازمند خط دهی وکد دادن ودر یک کلام هدایت است . اگر ملیون واصلاح طلبان از این کار غفلت کنند مخالفانشان هدایت توده ها را به دست خواهند گرفت .
ما می باید بزنگاه های تاریخی را شناسایی کنیم به آنسان که در 30 تیر یا 2 خرداد چنین کردیم وگر نه به قول م آزرم و برای همیشه :
پیوسته می گردیم دور از تیر
اما غرقه در مرداد.
27سال پیش وبه تاریخ 20/5/1360ایرج (برادرم)درجنگ ودرجبهه ی شوش ودرنبردمیهنی به شهادت رسید.سال هاازآن تاریخ می گذرد اماچندروزپیش ،پیش نویس کتابی (شایدبه عنوان یادنامه ی ایرج)رادیدم که یکی ازدوستانش قصدانتشارآن رادارد.من نیزپس از خواندن آن ،مطلب کوتاهی وشعری راکه سال هاپیش نوشته بودم ودرذیل خواهدآمدرابه آن اضافه کردم درپیش نویس کتاب مطلبی بود ازیادداشت های
شهیدسرلشکرعبدالعلی بهروزی درباب چگونگی شهادت ایرج که آن واقعاًبرای من تکان دهنده بود و دهشتناک .
در آن زمان ایرج فرمانده بود وبهروزی (که بعدها یکی از بزرگترین سرداران شد)شاگرد وی بود وقصد بازدید ازسنگرها راداشته اند،گلوله ی توپ به میانشان می افتدوگلوی ایرج باترکش توپ زخمی میشود.
دراین یادداشت وقتی لحظه های جان دادن ایرج وپرپر زدنش راتصویر میکرد،گریه امانم رابریدولحظه ای آرام وقرار برایم نگذاشت .به یادعکس هایی افتادم که درهمان سال هاتورج(برادردیگرم که دوسال بعددرموشکباران به شهادت رسید)ازجسدایرج درغسالخانه واز زخم گلوی ایرج به من نشان داده بود.
آن عکس ها راکه در8سالگی دیدم دیگرهیچگاه ندیدم اما برصفحه ی خاطرم حک شد برای همیشه .
اما در10سالگی واین باربرخاک مدرسه ای نشستم وگریه کردم که تورج در زیر آوارش بود ومردم آن را باچنگ وناخن پس می زدند تا شاید آنان را زنده ازدل خاک بیرون بیاورند اما چه تلاش نافرجامی.
این ها همه درخاطرم حک شد ومرا از جنگ و واژه ی آن بیمناک کرد.امروز که گاه صحبت از جنگ میشود آن خاطرات در دلم زنده میشود وایرج ها وتورج هایی دیگر رامی بینم که می باید به قربانگاه روند تا آن جنگ سازانی که خود هیچگاه نمی جنگند ،احساس فتح وغرور کنند.
بیائیدشعارصلح ودوستی سردهیم،بیائید سلاح ها راوتفنگها رابه موزه ها بسپاریم وجنگ راتنها در افسانه ها ببینیم که ما انسانیم ومی توانیم جهان را به الگوی خود دوباره باز آفرینیم(لحظه ای به آنچه در عراق وافغانستان واینک درگرجستان میگذردنگاهی دیگرباره بیندازیم).
درپایان شعری که سال ها پیش وباعنوان «سه پرده »ودر دانشگاه ودرپاسخ دوستی که ازایرج پرسیده بود نوشتم را دراینجا می آورم.
«سه پرده»
1) باری
همین دیروز بود
که او-برادرم –
پادر رکابی ز یکدندگی
براسب راهوار خود
تاخت می زد
تاخت می زد
که یعنی زمین را
به نور
-از آن پس که به آتش وجنگ –
بدل
خواهد کرد
خواهد کرد؟
*********************************
2) وحال
شب بود-دیشب بود-
ماه ،باپرتویی آبی
عشق می بارید و
او
سمت پرنده رامی جست؛
« آه ... شاید توان سوی ستاره بالا رفت»
و...
بالا رفت
که پیش تر،او
به روی مرگ
می خندید
(زمانه ،همه مرگ بودو
سرنیزه)
**************************************
3)و روز- امروز-
باری همچنان دیروز
و او آری
فقط کذشت
گذشت اما؛
اسب راهوارش ،هنوز
در دیده گاه ما
تاخت می زند
تاخت.
چندي پيش قصد آن داشتيم همايشي را برگزار كنيم با عنوان « روز بهبهان » .
تاريخ برگزاري اش 22 مرداد در نظر گرفته شد ( كه روز نبرد قهرمانانة آريوبرزن و خواهرش يوتاپ است در برابر سپاه مقدوني در تنگه تكاب در نزديكي بهبهان ) قرار برآن بود كه مراسمات و جشن ها و نمايشگاههايي نيز در ان روز بر پا شود.
شهردار آن را پيشنهاد داده بود و شوراي شهر آن را مصوب كرده بود و دبيرخانه اي نيز براي برگزاري اش شكل گرفته بود اما شوراي فرهنگ عمومي شهرستان كه امام جمعه رئيس آن شوراست در جلسه اي در 18/4 ( در شهرداري ) با عنوان « روز بهبهان » براي 22 مرداد مخالفت كرد چراكه روزهايي ديگر نبز درتاريخ بهبهان هست مثل روز ورود امام هشتم شيعيان به بهبهان يا روز تولد آيت الله وحيد بهبهاني و.... كه مي توانند« روزبهبهان» باشند امام جمعه به علاوه اينها ثبت روز بهبهان را توسط شوراي شهرو شهرداري غير قانوني و روال قانوني آن را از طريق شوراي فرهنگ عمومي واستان وكشور دانستند(حرف ايشان درست است اما جاي يك سوال دارد كه چرا اعضاي شوراي فرهنگ عمومي ، منتخب عموم نيستند وبيشتراز مسئولينند شايد نياز باشد كه لااقل افرادي نخبه ومنتخب نيز ازميان وتوسط مردم در اين شورا حضور داشته باشند )
طرح همايش، طرحي با ارزش ومقدس بود به گونه اي كه رئيس شوراي فرهنگ عمومي نيز با برگزاري همايش براي آريو برزن مخالفتي نداشت اما با عنوان « روز بهبهان » براي آن مخالف بود اين طرح در جهت وفاق عمومي بود وهمبستگي ملي .
واقع آنكه همه اقوام ساكن در منطقه بهبهان و اطراف آن براي آريوبرزن احترام خاصي قائلند واو را و رزم قهرمانانه اش را مي ستايند.
دراين مقال من قصد دارم بصورت اجمالي مسئله مقاومت ملي را بررسي نمايم وچرايي انتخاب روز نبرد آريو برزن به عنوان « روز بهبهان» را در اينجا شرح دهم. واقع آنكه وقتي به تاريخ قديم ايران مراجعه ميكنيم، مي بينيم تقريباً چيزي به نام مقاومت ملي نداشته ايم اين درست كه هرگاه پادشاهان قدرتمندي چون كوروش كبير يا داريوش بزرگ يا خشايار شاه يا شاهپور ذوالاكتاف و انوشيروان وديگران بر اين سرزمين حكم رانده اند ما توانسته ايم امپراتوري بزرگي را تشكيل داده و فتوحات گسترده اي داشته باشيم در اين موقع معمولاً شاهان يا ساتراپ هاي ايالات امپراتوري از ترس نيروهاي زيادي را در اختيار پادشاه قرار مي داده اند اما مشكل اينجاست كه وقتي كشور از جانب بيگانه مورد تهديد واقع مي شد واحتمال سقوط يا شكست پادشاه بوده ايالات به كمك پادشاه نمي آمده اند .
در اوستا مي خوانيم كه زماني شخصي به نام « زين گاو » كه از اعراب بوده با لشكري به ايران آمده در اينجا حاكم شده وبه چشم بد به هر كس كه نگاه مي كرده كشته مي شده! جالب است ايراني ها به نزد افراسياب توراني كه دشمن ايران مي روند واز وي طلب كمك مي كنند. افراسياب به ايران مي آمده (زين گاو ) را مي كشد و به حكومت عرب پايان مي دهد .
از سمت ديگر مي بينيم ضحاك را كه باز هم از عربستان مي آيد وبر اين سرزمين براحتي حاكم مي شود و كاوه اي اگر پيدا مي شود به خاطر ظلم و ستم بيش از ضحاك است و نه به خاطر مقاومت ملي و رهايي ايران و...
داريوش سوم پس از آنكه در نبرد گوگمل شكست مي خورد ديگر هيچكدام از ايراني ها ياراي مقاومت ندارند و دارا فقط از مصاف اسكندر فرار مي كرده ودر نهايت نيز توسط يكي از ساتراپ هاي ايران به قتل مي رسد ، ايالات به كمك داريوش سوم نمي آيند .
يزدگرد سوم نيز همين عاقبت را داشت ودر نبرد هايي كه در برابر اعراب داشت و شكست خورد ، ديگر فقط از برابر اعراب و سپاه عبد ا... ابن عامرفرار میکرد عبدالله بن عامر به حاكمان محلي مي گفت كه فقط قصد از بين بردن يزدگرد را دارند و قصد مقابله با ايالات را ندارند از اين رو حاكمان محلي هيچ كدام به يزدگرد سوم كمكي نكرده اين پادشاه بد عاقبت نيز در نهايت در مرو وتوسط خود ايراني ها به قتل رسيد .
حافظ چه خوب گفت:
مكن! كه كوكبة خسروي شكسته شود چو بندگان بگريزند و چاكران بجهند
بهوش باش كه هنگام باد استغنا هزار خرمن طاعت به نيم جو ننهند
مغول ها نيز به راحتي و با قتل و خونريزي به ايران آمدند سلطان محمد خوارزم شاه و فرزندش نيز فرار كرده به جزيره آبسكون رفتند و مقاومت چنداني نداشتند ، مغول ها نيز چون بر اساس اعتقاد شان وارد آب نمي شده و پا در آب نمي گذاشته اند و آب احترام خاصي برايشان داشته از تعقيب آنها دست برداشتند.
افغان نيز تنها با 18 هزار نفر به محاصرة اصفهان اقدام نمودند به جز سپاه قزوين كه به كمك آمد و شكست خورد هيچ گونه كمك ديگري به اصفهان نشد . مدتها پايتخت صفوي در محاصره بود به گونه اي كه قحطي و بيماري و مرگ به سراغشان آمد و در نهايت ، شاه سلطان حسين ، تاج خود را برداشته به اردوي محمود افغان رفته و تاج را بر سر محمود نهاد.
آن همه شهرهاي اطراف وايالات و عشاير و قبايل در ايران بود اما كمكي به شاه صفوي نشد.
جنگ هاي ايران و روس را در نظر بگيريد ، مقاومت ملي نداريم اما مقاومت مذهبي داريم كه به آن خواهيم پرداخت.
در جنگ هاي جهاني اول و دوم نيز ايران بدون مقاومت تسليم و اشغال مي شود و حتي نيروهاي مبارز داخلي گاه در كنار اشغالگران قرار مي گيرند .
قيام جنگل ، شيخ محمد خياباني و پيشه وري و رفعت و ... همه به گونه اي با سرخ ها در رابطه اند. تنها در جنوب مقاومت هايي سنتي و ملي صورت مي گيرد.
تنگستاني ها و رئيس علي دلواري و سيد مهدي بهبهاني مقاومت مي كنند و نامهايشان نيز ماندگار مي شود اما مقاومت ، همه جانبه نيست و آنها محكوم به شكستند.
رضا شاه نيز در جنگ دوم با آن همه كبكبه و قدرت ، حتي لحظه اي فكر مقاومت به سر راه نمي دهد.
چه كه ايران در اشتياق اشغال مي سوزد ( با خروج رضاشاه جشني به پا مي شود)
بعد از كودتاي ارتجاعي – استعماري 28 مرداد كه مارك خارجي داشت اما برخي كه نمي بايد نيز در كنار آن قرار گرفتند ( همچون بقايي و حائري و روحانيت 9 اسفندي ) ما هيچ گونه مقاومت ملي را شاهد نيستيم پس آن همه فرياد « ضد كودتا خواهيم كرد » به كجا رفت .
30تيري ها كجا رفتند. انگار ما فقط در برابر خارجي سرمان مي بايد خم باشد.
اين خم بودن سر در برابر خارجي را به جد بگيريد. چراكه از مشروطه به بعد ، هيچكدام از شاهان ايران ، در ايران نمرده اند و براحتي از ايران خارج شده اند چراكه خارجه دستور داده بود.
امپرياليسم روس و انگليس در ايران هر كار كه خواستند كردند و هر كه را خواستند خريدند.
حافظ چه خوب ايراني را مي شناخت و نبود مقاومت ملي رادر ايراني كه به تمسخر گفت :
جايي كه تخت و مسند جم مي رود به باد
گرغم خوريم خوش نبود، به كه مي خوريم!
جالب است مدتهاي مديدي است كه احزاب « ميهن پرست ما » كادرهاي حزبي شان همه پيرمردند كه به خاطر احساس هاي نوستالژيك و به خاطر سنت هاي فرهنگي در آن جمع شده اند و از افراد و اعضاي جديد و جوان در آن خبري نيست. به اعضاي جبهه ملي داخل كشور و حزب ملت و نهضت آزادي نگاهي بياندازيد.
اين احزاب يا به كلوب پيرمردان يا به كلوب خانوادگي بدل شده اند. مردم به عضويت در آنها راغب نيستند گويي آنها را از جنس خود نمي دانند ( مطمئن باشيد حتي اگر عضويت در آنها هزينه ايي نداشته باشد نيز چندان عضوي نخواهند داشت از نظر بسياري ، وطن پرستي و ملي گرايي تنها خاص يك عده كراواتي است! واز اين رو با نمونه بدل آن يعني ملي – مذهبي ها تا حدي راحت ترند !! )
جالب تر آنكه هر وقت در داخل نتوانسته ايم با حكومت ( كه در اكثر زمانها فاسد بوده و ظالم ) درافتيم و حريفش نشده ايم به اميد بيگانه نشسته ايم نمونه اوستايي آن قضيه « زين گاو » بوده و تقاضا از افراسياب كه در ابتدا گفتيم وبراي نمونه معاصر نيز به شعر مشهور اخوان ثالث نگاه بياندازيم كه:
كاوه اي پيدا نخواهد شد اميد كاشكي اسكندري پيدا شود
يا مثلاً به سياستي كه جبهه ملي در دهه 30 و 40 داشت يعني به سياست « صبر و سكوت » نظر بياندازيد اين درست كه جبهه ملي كارنامه اي درخشان دارد اما من در اينجا از يك درد مشترك سخن مي گويم با سياست صبر و سكوت ، حزب منتظر مي نشت تادر امريكا دمكراتها برسر كار بيايند و آنگاه حزب بتواند وارد عرصه شده ، به قدرت مستبد حاكم معترض شده ، سياست هاي شاه را به چالش بكشد الآن نيز خيلي ها چشم به انتخابات امريكا دارند و سياست داخلي را با آن برنامه ريزي مي كنند ( من به اين سنجش ها معترض نيستم گاه روش بالاجباري است اما اعتقاد دارم كه مي بايد كه راه بهتري بيابيم )
آري ما مقاومت ملي گسترده مثلاً به شكلي كه در لبنان در مقابل اسرائيل در جنگ 33 روزه اتفاق افتاد نداشته ايم يا اگر بوده كم بوده كه بايد آنها را ارج نهيم
( و در انتهاي مقال به آن خواهم پرداخت )
اما مقاومت مذهبي داشته ايم ، شاه اسماعيل صفوي و جنگ چالداران و مقاومت قهرمانانه آنان به خاطر مذهب و روحيه مذهبي بود (هر چند شكست خورديم ) حركت ملا مجاهد نيز بعد از قرار داد گلستان در جنگ هاي ايران و روسيه و جمع آمدن خيل عظيمي از مردم به گرد او و حركت شان به سمت مناطق اشغالي ريشه در احساسهاي مذهبي داشت .
ملا مجاهد وقتي از حوضي وضو گرفت مردم آب حوض را براي تبرك بردند و خوردند و آب حوض در دم خالي شد اما وقتي ملا شكست خورد و قرارداد تركمانچاي بسته شد از گرد او هر كس به جانبي رفت و ملا مجاهد در انتها دق مرگ شد شاه اسماعبل نيز پيش از او و پس از جنگ چالدران در هيچ جنگي شركت نكرد و دق مرگ شد.
در زمان جنگ ايران و عراق نيز آنچه خيل مردم را بسيج كرده به جنگ مي فرستاد احساسات مذهبي بود اين درست كه نيروهاي مقابل نيز اكثراً هم مسلمان بودند وهم شيعه اما واقعيت آنكه كسي به اين مسئله توجهي نداشت و آنچه مردم را به جبهه هاي جنگ برد شعار آزادي كربلا و دفاع از اسلام بود
البته درهمه اين موارد كه ذكرش رفت مورد « كيش شخصيت » نيز قوي بوده و جانفشانيها در راه شخصي كه او را برگزيده و داراي رسالت مذهبي مي دانسته اند برجسته بود
باري ما مقاومت مذهبي داشته ايم اما بايد گفت اين مقامتها در زمان هاي خاص و حول شخصيتهايي خاص بوده وبروز مي كرده و الان كه احساسات مذهبي به شكل قبل وجود ندارد مطمئناً مسائلي نيز بروز خواهد كرد مثلاً ترك آذربايجان كه در آن زمان به خاطر احساسات مذهبي و شيعه تعصبي بودن رودرروي ترك عثماني قرار گرفته و رشادتها از خود نشان مي داد اكنون كه احساسات مذهبي اش كاهش يافته به پان تركيسم رو آورده و اين براي تماميت ارضي ايران خطر ناك است.
آنچه بعد از انقلاب ، كردستان و كرمانشاه را در كنار هم قرار نداد و مانع از آن شد كه كرد كرمانشاهي نيز چون كرد سنندجي يا مهابادي اسلحه بردارد موضوع شيعه بودن كرمانشاهي ها بود پس مذهب شيعه نيز يكي از عوامل حراست از تماميت ارضي بوده ( البته نه هميشه كه از دست دادن افغانستان شايد به خاطر رسمي بودن دين شيعه در ايران بود ) و شايد در گذشته مي شد و اكنون هم مي توان ( نمي گويم بايد ) كه با مهاجرت يا كوچاندن شيعيان به مناطق سني نشين، ضريب اطمينان حراست از تماميت ارضي را بالا برد.
اين ها همه مثال هايي بود تا وارد بحث اصلي و نتيجه گيري شوم واقعيت آن است كه 30 سال از انقلاب مي گذرد ملي گرايي و ناسيوناليسم و باستان گرايي و حتي ايران دوستي مورد حمله و تحقير قرار گرفته هر چند كه اينها در همة تاريخ ما، خود كمرنگ بوده اند و عموم را گرايش به آنها نبوده،يكي از دلايل حمله ي پيش و پس از انقلاب به اينها نيز خواست ناسيوناليسم به عنوان ايدئولوژي حكومت در زمان رضا شاه و محمد رضا شاه بود. اما اگر ايدئولوژي حاكم شدن آنها بد بود بايد گفت مقابله با آنها و كوبيدن آنها نيز بد است چرا كه ما به دست خود يكي از محور هايي را كه مي توان به صورت بالقوه به عنوان محور وفاق و اتحاد از ان استفاده كرد را از بين برده از دست مي دهيم. حركت افراطي به سمت نمادها و شعائر مذهبي و استفاده از آنها و ايدئولوژي حكومت نمودن آنها نيز در اين 30 سال، باعث ضربه خوردن و كم رنگ شدن انها در مردم و نسل جديد شده و اينك از بين رفتن مليت و هويت ملي و كم رنگ شدن مذهب و هويت مذهبي در ميان مردم" بي هويتي را نشانده است.
مثالي مي زنم چند روز پيش وپس از 13 سال شخصي كه ازاو با عنوان قصاب سربرنيتسا ياد مي شد و صرب بود دستگير شد در بوسني، شادي و ابراز احساسات موج مي زد اما ما در زمان دستگيري صدام هيچگونه شور و حال و جشن و پايكوبي را در ايران شاهد نبوديم. وقتي عراق اشغال شد با دوستانم صحبتي داشتم مبني بر اينكه بعد از دستگيري صدام،تدارك جشني را ببينيم و در خيابان شيريني و شربت پخش كنيم اما مدت ها بعد كه صدام دستگير شد وضع و روحيه مردم و بي خيالي آنها به ترس و به شكمان انداخت كه به ما خواهند خنديد يا حتي شايد حكومت انگ آمريكا دوستي به ما بزند!! صدام بعد از حجاج بن يوسف بيشترين ايراني را كشته بود نبرد ما با وي نيز يك نبرد ملي و بيشتر مذهبي بود پس چرا مردم جشني به پا ننمودند واضح است؛ چرا كه مليت و مذهب هر دو كم رنگ شده اند و مردم، گوش به فرمان حكومتند كه براي خوشامدش جشني به پا كنند يا نكنند اين بحران هويت است.
اگر مي خواهيم مذهب پر رنگ شود آن را بايد از شكل حكومتي اش خارج نماييم چرا كه تقدس آن از بين مي رود. مذهب را نردبان قدرت نسازيم مذهب را تكيه گاه ماندن در قدرت نسازيم.
اگر مي خواهيم مليت و ملي گرايي پر رنگ شود مي بايد نمادهاي آن را ارج نهيم و فرهنگ و تمدن غني پيشين خود را به مردم معرفي نمائيم. در اين راه مي بايد حكومت و نهاد هاي آن، مانع تراشي نكنند. از آنها كمك نمي خواهيم اما سد در راهمان نسازند. دوباره مي گويم آريو برزن ها در تاريخ ما كم بوده اند(خيلي كم) او و خواهرش يوتاپ كه در تنگ تكاب در مقابل سپاه اسكندر ايستادند از لئونيداس نيز بهتر عمل نمودند و قهرمان تر بودند اما چرا بايد مردم ما آنها را نشناسند او قبل از آن در گوگمل (موصل فعلي در كردستان عراق) نيز در مقابل اسكندر استاده بود ( اين پايداري و جنبش و تحرك او مثال زدني است).
سورنا كه بر سيستان حاكم است و از آنجا براي حفظ ايران به مرز هاي غربي ايران مي آيد و با كراسوس مي جنگد و او را شكست مي دهد را چرا مردم ما نبايد بشناسند. يعقوب ليث و ديگران را چرا نشناسند.
در اينجا ذكر نكاتي ديگر نيز لازم است ما از فيلم 300 ناراحت مي شويم اما آيا در كل ايران خياباني به نام كورش كبير يا داريوش بزرگ يا خشايارشا و يا هخامنش و ... داريم آياسد سيوند را بر آرامگاه كورش كبير و تنگ بلاغي ( كه از روستاهاي ناياب دوره هخامنشي بوده ) ترجيح نداديم.
آيا مردم ما تا پيش از فيلم 300 مي دانستند كه ما در گذشته يونان را نيز فتح نموده ايم.
راههاي زيادي هست براي اثبات اينكه آذربايجان و آذري ها، پارتي بوده اند ولاجرم ايراني. همه مي دانيم كرد ها اصيل ترين ايراني ها هستند و سكاهاي سيستان، جنگ آوران آريايي بوده اند. آيا براي وحدت ملي و معرفي يگانگي تاريخي مان كاري انجام داده ايم.
آيا معرفي واقعي و صحيح چهره هايي چون مهندس بازرگان و دكتر مصدق و مثلاً فيلمي چون « روزگار قريب» از بسياري سوء تفاهمات و درگيري ها و سوء استفاده ها، كم نمي كند.
به هر حال ما به معرفي گذشته خود محتاجيم و به شناخت آن. و اينك نيز براي تعيين روزي به نام « روز بهبهان» حتماً نياز هست كه عنصري را از گذشتة باستان به وام بگيريم تا باقي عناصر تشكيل دهندة اين فرهنگ بتواند حول آن به حيات تاريخي خود ادامه دهند روز نبرد آريو برزن يا روز كشف گنجينة ارجان و يا روز بازسازي ارجان مي توانند روزهاي مناسبي باشند كه هر كدام از آنها كه انتخاب شوند امام هشتم شيعيان و يا وحيد بهبهاني و ... نيز مي توانند در آن روز بزرگ داشته شوند اما در روزهاي مذهبي نمي توان و ظرفيت آن را ندارندكه بتوانند گوشة باستاني را پوشش دهند و در بر گيرند.
ما گذشتة خود را مي خواهيم بشناسيم و عناصر مثبت آن را ارج مي نهيم اين خويشكاري ماست اين وظيفة ماست و بايد چنين كنيم. به قول شاملو : « انسان بودن، تجسد وظيفه است»