سال77 بود در تهران بودم و در دانشگاه عباسپور، سمیناری تدارک دیده شده بود با عنوان «توسعه سیاسی در ایران» یکی از مدعوین نیز عباس عبدی بود بعد از جلسه از وی پرسیده شد که سالها پیش از دیوار سفارت بالا می رفتی و اسنادی علیه این و آن منتشر می کردی و ... اینک اما داعیه جامعه مدنی و قانون مند شدن کشور را داری. پاسخ وی جالب بود اما سوالات دیگری را موجب می شود او گفت : «در آن زمان(13 آبان 58) من شاید تنها 50کتاب خوانده بودم اما اینک به اندازه 50 کتاب در روزنامه سلام فقط نوشته ام آیا نباید نوع نگاه من عوض شده باشد»Jنقل به مضمون|
سوال اینجاست که چرا کسی که فقط 50 کتاب خوانده که احتمالا آن هم با احتساب کتابهای درسی اش نیز بوده می باید بتواند و به وی اجازه دهند و به خود جرات دهد که به تصمیم خطرناکی دست یازد که آینده کشور را در خطر اندازد و حتی عمل وی موجب جنگی 8 ساله و خانمانسوز شود (جنگی که متاسفانه منابع عظیم انسانی و مالی ما را در کام خود فرو برد)
من کاری به حرکت اشغال سفارت آمریکا و درست یا غلط بودن آن ندارم اما آیا اگر نگاه وی عوض شده چرا عبدی هیچگاه به اشتباه خود اعتراف نمی کند و بالعکس در نشریه «شهروند» آن حرکت را به ظرف زمان تحویل می دهد و مخالفان آن حرکت را در آن زمان در (دولت) پیرمردانی معرفی می کند که نتوانستند پختگی سن و سالشان را داشته باشند و نتوانستند با جوانان دانشجو درست رفتار کنند چه که بر روی مبل می نشستند!
اگر اینگونه باشدپس هرکس می تواند هر کاری را انجام دهد و بعد بگوید که من کم کتاب خوانده بودم پس کار من در آن زمان غلط نبوده و مشکل از دیگران بوده که می فهمیدند ما چه می کنیم و آن دیگران مرد زمان خود نبوده اند چرا که در آن زمان هیچ کس نباید می فهمید!! و یا چون جامعه اینگونه می خواست ما اینگونه کردیم!
مورد دیگر آنکه وی معلوم نمی کند چرا گزینشی عمل می شد و اسناد خاص و مربوط به اشخاص خاص از سفارت بیرون می آمد و همان اسناد اگر افراد مقابل آنها را در بر می گرفت از سفارت بیرون نمی آمد وی می گوید این موضوع دستور فلانی بود آیا ارجح بودن خواست فلانی کافی نیست که ما به اصالت دانشجویی آن حرکت شک کنیم. و از لحاظ قانونی آیا به آن اسناد که توسط بیگانه جمع آوری شده می توان استناد کرد و مثلا کسی را به حبس ابد محکوم کرد .
عبدی تقریبا در همان زمان و در مناظره ای با یزدی در امیر کبیر نیز دلیل جاسوس بودن شخصی که (در اینجا من از او نام نمی برم) را داشتن کد CIA اعلام کرد
اگر در آن زمان عبدی شخص مشهوری بود و در دولت بود و سفارت با وی ارتباطات اداری داشت و سفارت آمریکا در مراسلات محرمانه خود با وزارت خارجه اش از کد خاصی به جای نام وی استفاده کرده بود نیز آیا عبدی تنها به همین دلیل جاسوس CIAبود . و آیا به همین راحتی می توان در مورد افراد و اشخاص و آبروی آنها قضاوت کرد ؟ و آیا تنها او کد CIAداشت ؟ و آیا نیاز نیست موارد جاسوسی شخص متهم را نیز مشخص کنیم و متوجه شویم وی کدام اسناد را در اختیار بیگانه نهاده است؟
عبدی شخص محترمی است و برای سه نفر معروف در اشغال سفارت به وی و برای وی بیش از بقیه احترام قائلم اما شاید بهتر باشد به همان راحتی که او در مورد اشخاص دیگر دخیل در اوضاع آن زمان سخن می راند ما نیز در مورد وی سخن گوییم شاید ...
چند روز پیش سالگرد در گذشت قیصر امین پور بود ، شاید او مواضع سیاسی شفافی نداشت و شاید این به خاطر شغلش بود و غم نان. شاید هم به خاطر شاعر بودنش و شاعر خوب بودنش بود .
اما در کنار اینها و با وجود این ، شعرش ،شعری اجتماعی بود و جدای از اجتماع نبود و همه ی اشعارش اینگونه بود و دردهایش ، درد مردم زمانه بود « دردهای من اگرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست / درد مردم زمانه است / مردمی که چین پوستین شان / مردمی که رنگ روی آستین شان / مردمی که نامهایشان / جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند »
می دانیم یکی از مشخصات شعر نو ، جدا شدن از عالم مثال بود ، جدا شدن از مفاهیم کلی و رفتن به سمت ماتریالیسم جزئی نگر . بااین مشخصه آیا می شود شاعر بود و مذهبی نیز بود و شعر مذهبی نیز سرود و با این وجود شاعر شعر نو نیز بود؟عجیب نیست و می توان اینگونه بود واین گونه بودن مثل روشنفکر دینی بودن است که برخی آن را ممکن نمی دانند اما واقع و عجیب آنکه در ایران روشنفکری دینی بیشترین مخاطب را دارد و به نحوه ها و نحله های مختلف خود را بازسازی می کند . شعر نو مذهبی نیز به همین گونه است یک راه امکان وجود این شعر نیز استفاده از کارکرد اجتماعی و البته روشنفکرانه مذهب است در شعر . که طاهره صفارزاده و قیصر امین پور و پیش از آنها تا حدی نعمت میرزاده ازاین موارد استفاده کرده یااین موارد در شعرشان نمود داشت .
در اینجا اما قصد من ادامه این مبحث نیست بل بازخوانی سریع شعر کوتاهی از وی ( قیصر امین پور) می باشد که شعری کامل و زیباست و مشهور :
« و قاف حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود»
از این شعر دو برداشت کاملا متفاوت می توان داشت و زیبایی شعر هم در همین است . در اینجا نام کوچک من اشاره به نام کوچک امین پور دارد که «قیصر» است.
در برداشت اول به حرف قاف عشق که می رسیم یعنی به آخر عشق یا پایان عشق می رسیم لذا شروع قیصریت و جباریت است ، پایان عشق آغاز ستمگری است و حتی در بهترین حالت شروع عدالت موهوم است که آن نیز جز به شمشیر و به زور و به جبر ممکن نیست .در دیگر سو ،عشق و مهر اما ریشه و شیوه ای دیگر دارند . در آنجا به قول شاملو خفت دهنده ای و خفت چشنده ای در میان نیست نه محمد خواجه ای هست و نه تیمور لنگی اما ...
در برداشت دوم که برداشتی کاملا متفاوت است ما به پایان عشق نمی رسیم بل به کوه قاف می رسیم یعنی به اوج تکامل عشق رسیده ایم یعنی طی هفت خوان و هفت مرحله نموده ایم و اینجا شروع سلطنت فرد است به درجه ای بالاتر رسیدن است ارج و قرب یافتن است ، به شاهی رسیدن است از همگنان سر شدن است ، در نمونه ی مشابه با این شعر از فیلم «کندو» اثر فریدون گله می توان یاد کرد در آنجا نیز شخصیت اول فیلم ( بهروز وثوق ) پس از طی هفت شهر و مرحله یعنی رفتن به هفت مشروب فروشی و کافه بزرگ (نماد هفت خوان) و مشروب خوردن و پول ندادن و لذا درگیری و دعوا .... به درجه ای دیگر می رسد . از این رو در پایان فیلم وی به یک صندلی میرسد ، به یک کرسی و آن را حتی در زمانی که سوار بر ماشین می شود نیز ول نکرده ، در دست دارد . این همان حرف آخر عشق است همان قاف است ، همان قیصر شدن است . جالب آنکه فیلم کندو تضادهای اجتماعی و غربت مردم بومی خودمان و غرابت آنها با امکانات و تسهیلات کشورشان را نیز به خوبی نشان می داد و نشان می دهد هنوز نیزحتی.
«کندو» در وطن خویش غریب بودن را نشان می داد چه که گیتار نواز اسپانیولی در فیلم و در کافه شمال شهر ، غریب نبود اما بهروز بسیار غریب می نمود و نگاه اسپانیایی به وی چیزی جز این نبود که بهروز اینجا تو بیگانه ای نه من!!
سید علی صالحی جه راست می گفت که:
آبهای سرزمین من از شمال به جنوب جاری اند
باران تجریش همیشه سیل ری را در پیش دارد!
