ادامه مطلب
در مطلب قبلی که عنوان "یک صندلی در سرسرای مدائن" را داشت،ازدو گروه چریک ها و روشنفکران و نوع مبارزه آنان و تاثیرات شان در ساختن تاریخ معاصرمان سخن به میان آمد اما گروه دیگری نیز هست یعنی دانشجویان که از این دو،تاثیر بسیار گرفته و بر آنها تاثیر بسیار نهاده ومهم تر از آن میزان ارتباط شان و تاثیرشان بر مردم و بر جامعه از چریک ها و روشنفکران بیشتربوده ،چه که ارتباط آنها با طبقات مختلف اجتماع و تعلق خاطر اجتماع و دانشجویان به هم که حالت " اب " و " ابن" را داشته اند سخن وسلیقه آنها (دانشجو و جامعه) را یکی کرده است ( حداقل در گذشته)
وقتی از جنبش دانشجویی سخن به میان می آید،تاریخ ها و نقطه عطف های خاصی را در نظر داریم 1) مبارزات ملی شدن صنعت نفت تا 16 آذر 32 2) فعالیت دانشجویان جبهه ی ملی در آزادی های دوره ی امینی تا 1 بهمن 1340 که حمله نیروهای گارد و ورودشان به دانشگاه و ضرب وشتم دانشجویان این فعالیت ها را پایان داد. 3) حرکت های کنفدراسیون دانشجویان در خارج از کشور 4) فعالیت های دانشجویان در سال آخر حکومت پهلوی و اوایل انقلاب تا جریانات انقلاب فرهنگی 5) حرکت های دانشجویان در حمایت از آزادی بیان در سال 74 و جریانات مربوط به سخنرانی های دکتر سروش در آن سال 6) حرکت های گسترده و حضور چشم گیر دانشجویان در دو خرداد 76 7) اعتراض دانشجویان به نظارت استصوابی و تجمع آنها در برابر دانشگاه تهران در 11 اسفند 76 و درگیری های پیرامون آن 8) تجمعات و فعالیت های دانشجویان در سال 77 و اوایل 78 تا 18 تیرماه 78 ،و نیز افول وانتظار جنبش دانشجویی از آن سال تا اکنون.
در کنار جنبش دانشجویی اما حرکت های دیگری را نیز شاهد بوده ایم که از دانشجویان و دانشگاه نشات گرفته ولی به گونه ای شاید با خصایص جنبش دانشجویی هم خون و هم خوان نبوده،لذا چون آن حرکت ها در خدمت افراد و احزاب و جریانات سیاسی خاصی بوده،آنها را شاید نتوان در ردیف حرکت های آن جنبش قرار داد.از جمله تسخیر سفارت آمریکا یا جریانات انقلاب فرهنگی و...اما همان ها نیز میزان قدرت و تاثیر دانشجویان در ساختن تاریخ و روند کلی حرکت اجتماع و نقش آنها را در سیاست وتاثیر آنها را در سیاست گذاری های حکومت به وضوح نشان می دهد.
جنبش دانشجویی درمراحل سیر تاریخی خود تجربیات فراوانی را کسب کرده،در 16 آذر پس از کودتا چند شهید داده،در مراحل بعد از انقلاب فرهنگی،اخراجی های زیادی و در فضای 18 تیر و پس از آن زندانی های زیادی داشته است.این ها همه از قوام و بقای آن سخن می گویند.اما شاید لازم باشد این جنبش به تغییر رویه بیاندیشد.چه اینک از ارزش و اهمیت و احترام این جنبش به جد کاسته شده است.این خود ریشه در مسائلی دارد که همه میدانند و ذکر آنها را لازم نمی دانم .اما منظورم را ازتغییر رویه تا حدی شرح می دهم،واقعیت آن که جنبش دانشجویی ایران به خصوص از بعد از انقلاب ،پیوند خود را با روشنفکری و روشنفکران تا حد زیادی قطع کرد و تنها در یک برهه ی به خصوص ،یعنی از 74 تا 76 بود که میان روشنفکری دینی ودانشگاه و دانشجو،ارتباطی تنگاتنگ شکل گرفت و آن منجر به پدیده ی میمون دوم خرداد شد.از آن پس نیز این ارتباط با روشنفکری و روشنفکران قطع شده است و این معضل بزرگ هم مخاطبان را از روشنفکران گرفته و هم عمق و اهمیت جنبش دانشجویی را به زیر سئوال برده است و از آن پس ما،هم شاهد بوده ایم رکود آزادی های سیاسی و اجتماعی و جامعه مدنی را و هم شاهد نبود عدالت اجتماعی بوده ایم.
من مطمئنم زمانی دوباره می بینیم اوج گیری و بالیدن جنبش دانشجویی و تبع آن آزادی های مدنی را در ایران که روشنفکران واقعی و ناب و نه روشنفکران حزبی ، منابع و مآخذ اندیشه ی دانشجویان این ملک باشند و آبشخور فکری آنان را تامین کنند.
آذر ماه ، ما را تا همیشه به یاد قتل های زنجیره ای خواهد برد. اما اینجا من از آن نمی گویم ، چه که دیگران از آن بسیار گفته اند و نوشته اند ، چه به حمایتش و چه به مخالفت . اما منی که همیشه حاشیه ها را دوست می دارم از متن حوادث گریزانم لذا نه موافقتی دارم و نه مخالفتی ، ولی وقتی در همان زمان شعر شاملو آمد و بارید و جاری شد که : « تبری غرقه ی خون بر سکوی باور بی یقین و / باریکه خونی که از بلندای یقین جاریست » آن را ملهم از آن حوادث یافتم و متنی بر آن نوشتم که در یکی دو جا چاپ شد .
دلیل من بر آنکه آن شعر ملهم از آن حوادث بود این است که در اشعار پیشین ، بلندای یقین مورد تعرض تبر قرار نمی گرفت یعنی روشنفکران زندان می رفتند اما کشته نمی شدند . نمونه آن اشعار پیشین ، شعری است از سید علی صالحی که در ذیل می آورمش و به توضیحش چند سطری خواهم نوشت :
{صدای زخم }
تو طاقت پروانه را خواهی سرود ، اما شمع ، زیرکانه تر می میرد .
گریستن جرم نیست ، آدمی همواره در مصیبت آزاد است .
وقتی دی ماه ، وقتی که باز دی ماه کنار سرفه می آید
نه این سینه ، هر آوازی که آواز ، صدای زخم ، صدای زخم است .
دریغا ! همینکه بوی ریحان آمد
گریبان چراغ را می گیرند : که تو ای سوسو !
چرا آن شب فتیله ات لرزید ؟!
بگذریم ! اینجاست که به باد می اندیشم ،
یک صندلی در سر سرای مداین
و نگاهی طویل ، تا دور دست همان ابری ، که نخواهد بارید .
من نمی دانم ، نمی دانم این همه دیوار ، از خواب آبیِ ارغوان چه می خواهند!
« صدای زخم » که عنوان شعر است اشاره به محتوای همین شعر دارد و معنای ناله و مویه و گاهی فریاد می دهد . در این شعر که سالها پیش از قتل های زنجیره ای سروده شده است شاعر خطاب به مردم و دیگر شاعران و در تقابل با اندیشه آنها از روشنفکر و روشنفکران و روشنفکری به جا و زیبا حمایت می کند وی به شعرای دیگر می گوید که شما همیشه طاقت پروانه را سروده اید یعنی از مبارزان ، چریک ها و عاشقان آرمانگرایی که تحملی بالا در زندان ها و در برابر جوخه ی آتش از خود نشان داده اند سخن گفته اید از « وارطان » و از « کیوان » و ... وی مرگ تدریجی روشنفکران که خوانده اندو نوشته اند و قطره قطره تمامت خویش را گریسته اند و چون شمع روشنی بخشیده اند را زیرکانه تر و پر ارج تر می یابد .
و اما چرا زیرکانه تر ؟ در اینجا صالحی می گوید انسان در همه تاریخ در مصیبت ها و بدبختی های روا شده بر خود یا در مرگ عزیزانش یا بلایای دیگر به راحتی مویه کرده است و ناله سر داده است و معمولا کسی را با ناله های در مصیبت کاری نبوده است و در آنجا معمولا همه ی حرفها هم زده می شده و اعتراض ها نیز وقتی به آن شکل صورت می گرفته کمتر مورد تعرض قرار می گرفته و معمولا بسیار هم تاثیر گذار بوده است . وی اعتراضات روشنفکری و نوشته های آنها را از آن نوع و نمونه می داند . آنها مصائب بسیاری را تحمل می کنند به زندان می روند ، حقوق بسیاری از آنها سلب می شود اما در این مرگ تدریجی حرفهایشان را می زنند و نورشان را می تراوند. مرگ آنها زیرکانه تر است زیرا آنها به سان چریک ها عمر 6 ماهه ندارند . چریک ها هر چند شاید قهرمان خطاب می شوند اما کارکرد آنها کجا و تاثیر ماندگار روشنفکران در ساختن تاریخ فردا کجا؟
روشنفکر در دوره سکوت عمومی حرفها را هر چند با احتیاط اما مطرح می کند و شدائد را نیز به جان می خرد و راه را برای جنبش آماده می کند اما وقتی دوباره باز دی ماه یعنی اوج سرما و ستم فرا میرسد دیگر تک سرفه های روشنفکر به یک صدای عمومی بدل شده است و بسیار مردم همان حرفهای وی را تکرار می کنند و مویه ی وی را اینبار بلند تر حتی سر می دهند. اینجا دیگر جنبش عمومی آغاز شده است و به پیش می رود تا اینکه حرکت به انجام می رسد و بوی ریحان می آید یعنی بهار شده است و انقلاب.
اینبار نه به طنز که در یک رئال تلخ به یکباره گریبان همان چراغ یعنی روشنفکرانی که نطفه ی حرکت را بسته اند و پیش و بیش از همه از زخم زمستان سرفه کرده اند و مویه، را می گیرند و البته برای بی ارزش جلوه دادنشان آنها را نه چراغ که « سوسو» خطاب می کنند . چه که دیگر فضا عوض شده و خطری کسی را تهدید نمی کند لذا همه نور افکن و آتشفشان شده اند!
بله یقه ی « سوسو » ! را می گیرند که چرا در دوره ی قبل و در زمان ظلم و ستم با احتیاط سخن گفتی ؟ چرا ترسیدی و همه چیز را نگفتی ؟ و سوسوی بخت برگشته اینبار شرمنده از همان با احتیاط سخن گفتن پیشین نیز ، اینبار هم شاید می خواهد زبان به اعتراض بگشاید اما ... بگذریم !
سید علی صالحی در این لحظه به باد می اندیشد آری باد به قول فروغ ابتدای ویرانی است و پیش از این همین باد بود که فتیله را لرزاند همین باد بود که مجبور کرد روشنفکر را که با احتیاط سخن بگوید ،و همین باد بود که مانع از آزادی بیان شده بود و اینبار نیز صالحی در این شعر به باد می اندیشد و وزش مجددش را حس می کند .
بعد او یک صندلی در سر سرای مدائن می بیند آری باد ممانعت از آزادی است و صندلی در مدائن نیز اشاره به سلطنت دارد که مطمئنا این صندلی بعد از اندیشه به باد می روید .
و دوباره باز صالحی نگاهی طویل و دراز مدت و چندین هزار ساله خود و قومش را به ابر رحمت و سر سبز کننده و آبادی آوری می دوزد که آزادی نام دارد و گوئیا نخواهد بارید! و باز نیز حتما « آخ اگه بارون بزنه !»
دربند آخر خواب آبی ارغوان اشاره به رویاهای شاعر این شعر « صالحی » دارد که شرایط او را مجبورکرده است این رویاها و آرزوها را در شعری نسبتا پیچیده و پر از دیوار (سانسور شاید) به مردمان ارائه دهد همین.