اتفاق بود
وقتی افتاد
زنی از مرمری سفید جدا شده بود
زن، خنده ای به صورتم انداخت
وقتی افتاد/ زردبود
و پخش شد به صورت بوم:
گندم زار ،
صورتم را که افتاده بود
شعله ور می کرد ،
شعله،
و ورمی کَند
و ون گوک، کُلت را /(اینبار نه!)
کارد را که برداشت
پای من دوید در گندم زار
من اما مانده از حسابی بودم مردد
و ونسان نگاهی که کرد زرد بود ، و ظُهر بود ، و زهر ، و بعد
برگشت (تند)
و تند و تند، تنوره اش را زرد کرد
و زهرتر
و می دمید
و دیگر تمام من که داشت در تمام این تنور برشته می شدم
و تابه ، بوم بود،
و تابِ بوم اما نه!
نه نبود.
اتفاق بود، و پیش از تباه شدنم
و فنایی بوم/
من از آن ور بوم
افتادم
و بوده سنگی بزرگ ، و مرمری سفید، آنجا بود
و ململ خنده ای به صورتم افتاد که نرم بود
و مرمری از سنگی بزرگ جدا شده بود
وخنده ای به صورتم نواخت
که اتفاق بود
وقتی افتاد انار بود
و سرخ بودم و سرخ بود
وگُل .
و دیگر
مرمر خنده بود
که سرخ/ به بوم ،
پخش نشست.
27/8/88 کورش قناطیر
ونسان ون گوک در سن ۳۷ سالگی درمیان کشتزارها با کلت گلولهای در سینه خود خالی کرد. روز بعد در مهمانسرای رَوو درگذشت. ونسان آخرین احساسش را به برادر خود، که قبل از مرگش بر بالین وی آمده بود، اینگونه بیان کرد: «غم برای همیشه باقی خواهد ماند». در زیر تابلو گندمزار با کلاغها را مشاهده می فرمایید.![]()
یکبار لخت شد
سراند خود را در آب سرد
و آرام نشست در برکه
ماه آن بار!
ماه لخت شد
و جان سکوت
با قلب طبلش او را دید تا همیشه
آه آن بار!
ابرک اصلا بیابانیه
اگه آبشو اندازه بگیرن پس از بارون
می بینی اون با ما حساب می کنه
مصافا حساب با خون.
لعنت به این ابر !!
« نوشته شده در سال 82 »
مرگی نیست رنگی نیست من با آفتاب همراهم ./ هم در این راه ، سبز با من است و سبزه با من / نه که من با سبز ! / حکایت من ، حکایت فرد نیست حکایت فرداست و درد من ، دردِ راس نیست و دعوایِ رای نیست ، داغ آواست./سکوت در من انگار مزه زنجیر می دهد ./ تو آن چای سرد سکوت را که ریختی / با سوتکی ، انجیرها به دهان می غلتد / سنگی که از این کوه به پایین غلتیده ، این بار سنگین است و باغ من و کار من و خانه ام همه در کوهپایه جا دارند ./ اما چه کنیم ؟ سیزیف محکوم را دیگر ، جانی نمانده است و اگر در پس سنگ مانده بود/ تا مرگ، او را دیگر، گامی نمانده بود ./من با آفتاب همراهم.
