یکبار لخت شد
سراند خود را در آب سرد
و آرام نشست در برکه
ماه آن بار!
ماه لخت شد
و جان سکوت
با قلب طبلش او را دید تا همیشه
آه آن بار!
ابرک اصلا بیابانیه
اگه آبشو اندازه بگیرن پس از بارون
می بینی اون با ما حساب می کنه
مصافا حساب با خون.
لعنت به این ابر !!
« نوشته شده در سال 82 »
مرگی نیست رنگی نیست من با آفتاب همراهم ./ هم در این راه ، سبز با من است و سبزه با من / نه که من با سبز ! / حکایت من ، حکایت فرد نیست حکایت فرداست و درد من ، دردِ راس نیست و دعوایِ رای نیست ، داغ آواست./سکوت در من انگار مزه زنجیر می دهد ./ تو آن چای سرد سکوت را که ریختی / با سوتکی ، انجیرها به دهان می غلتد / سنگی که از این کوه به پایین غلتیده ، این بار سنگین است و باغ من و کار من و خانه ام همه در کوهپایه جا دارند ./ اما چه کنیم ؟ سیزیف محکوم را دیگر ، جانی نمانده است و اگر در پس سنگ مانده بود/ تا مرگ، او را دیگر، گامی نمانده بود ./من با آفتاب همراهم.
در پست قبل نقدی داشتم بر مراسم بزرگداشت شاعر محلی سرا مرحوم تقی آصفی . آن مراسم جنبه های مثبت بسیاری نیز داشت یکی از مهمترین آنها نشان دادن توان وب نویسان بود. اصحاب بشیر نذیز (مهندس پیمان مهندس صادق آصفی و دکتر امانی ) در سایت بشیر نذیر چند سالیست فعالیت های خوبی داشته اند و بر موارد مهمی انگشت گزارده اند که مهمترین آن تلاش برای معرفی یک روز به عنوان روز بهبهان بود و بعد تقاضای تاسیس شرکت نفت و گاز بهبهان بود و بعد معرفی تقی آصفی فراموش شده و از یاد رفته . شاید این آخری جرئت بیشتری می خواست اصحاب بشیر نذیر اما سنگ تمام گذاشتند من با این مراسم احساس می کنم که وب نویسان در هر شهری می توانند تاثیری حتی فراتر از تاثیر مطبوعات داشته باشند تلاش های سایت های «بشیر نذیر» و «بهبهان تیوا» و آرمانهای مشترکشان فضا و هوای بهتری را نوید می دهد البته تا آن زمان که سر چشمه دغدغه ها یمان نه از خواست قدرت و شهرت که برخاسته از اراده معطوف به عشق باشد
در زمان نوشتن مطلب پیشین یکی از نگرانی های من آن بود که اصحاب بشیر نذیر از آن نقد ناراحت شوند وقتی مطالب صادق عزیز و امانی عزیز و پیمان عزیز را دیدم از بزرگ منشی آنها و از دوستدار حقیقت بودنشان شادمان شدم و از اینکه در این عرصه معنای نقد را و چرایی وجود آن را و ما هیت آن را خوب فرا گرفته اند به تحسین ام وامیدارند و به تمجید.
مورد دیگر آنکه با توجه به نوشته های آقای امانی ظاهرا آنها نیز از بعضی ها دل پری داشته اند که البته می شود موضوع را و افراد را حدس زد اما معتقدم در ادامه راه، شناخت ها بیشتر خواهد شد و خود به خود این مسائل حل خواهند شد واقعیت آنکه در ابتدا قصد داشتم عنوان مطلب قبلی «بزرگداشت یک شاعر یا بزرگ شدن بعضی ها » باشد اما چون احساس کردم مطلب، ظاهر تهاجمی پیدا خواهد کرد عنوان آن را تغییر دادم به هر حال از رویت نظرات و دیدگا ههای دوستان عزیرم آصفی و پیمان و امانی در تیوا و در نوراندیش احساس خوبی دارم اعتقاد دارم مراسم خوبی بود چرا که حرکتهایی بدیع و نو داشت از غذاهای سنتی گرفته تا آوردن آن دوچرخه مشهور در تالار و ارائه یک ویژه نامه خوب و شعر بهبهانی خواندن و برای بهبهان خواندن توسط یک دختر خانم اردبیلی آن هم با روسری سبز و...اما در پست قبلی هدف من فقط نقد و بیان اشکالات بود وگرنه معلوم است که وقتی افراد فرهیخته ای چون صادق و آقای امانی و دکتر محمد حسنی و ... عهده دار کار باشند مراسم جنبه های مثبت فراوانی خواهد داشت
منظور من نیز از بیان قضیه شورائیان نیز فقط بیان همین جنبه ای بود که پیمان عزیز نیز بیان داشتند که « معتقدم اهالی فرهنگ شهرمان باید آنچنان در بزرگداشت بزرگان خود و شناساندن آنان به جامعه سنگ تمام بگذارند که شوراییان و دیگر مسوولان شهر ما برای کسب افتخار , خود را به آنان منتسب کنند نه اینکه افتخار جلسات خود را به حضور آنان بدانیم »
به علاوه بیشترین تاکید من بر موضوعی بود که دوست عزیز آقای دکتر امانی نیز در کامنت خود بر آن انگشت گذاشته اند که «من بارها گفته ام که بزرگداشت به خودی خودش اهمیت ندارد .مهم راه یابی اثار شاعرو نویسنده به حامعه اهل ادب و اندیشه است وبازخوانی ونقد انها و پارویی دیگر زدن تا رشد بیشتر و بهتر وبی تردید این ضروری درباره همایش اصفی صادق خواهد بود »
در پایان جمله صادق عزیز را می آورم که در باب سایت تیوا گفت « خوشحالم که "تیوا"،هم گزارش را منتشر کرد و هم نقدش را » و به واقع هدف تیوا نیز معرفی هرچه بیشتر مرحوم آصفی است اما به همچنین تیوا نیاز می بیند که مراسماتی از این دست را می باید جدی ترگرفت و هدفمان را عالیتر.
روز جمعه 24مهر برای شرکت در مراسم بزرگداشت شاعر محلی سرا، مرحوم تقی آصفی به فرهنگسرای بهبهانیان در بهبهان رفتم متاسفانه مراسم در حد انتظار نبود و اشکالاتی داشت که ذکر آن لازم است اول آنکه سیستم صوتی وضع مناسبی نداشت به علاوه ویدئو پرژکشن و پخش نماهنگ و آهنگ نیز همه مشکل داشتند و به هرحال از نظر فنی کار پخته نبود .
دو آنکه ما برای بزرگداشت چه کسی رفته بودیم دامنه و تاثیر آصفی و حوزه نفوذ تفکر وی کجاست ؟ در طول مراسم می شد به راحتی به یک چیز عجیب پی ببری و آن اینکه سخنرانان مراسم و نویسندگان مطالب ویژه نامه اکثرا در همین چند روزه با آثار آصفی آشنا شده اند و خود از بیان آن نیز ابایی نداشتند بدتر ازهمه آنکه سخنران اصلی مراسم به همانگونه که خود گفت شب قبل(آن هم ساعت 3 شب) با آثار جناب آصفی آشنا شده بود آیا پذیرش چنین دعوتی توسط آقای مسعود سرحدی و شرکت به عنوان سخنران در مراسمی که فرهیختگانی بسیار نیز در آن شرکت می کنند چیزی جز خودنمایی و فرصت طلبی و توهین به فکر و اندیشه حضار و اتلاف وقت آنان است؟ و بدتر از آن دعوت وی توسط دبیر همایش آقای خیرالله محمدیان است که از عدم آشنایی سرحدی با آصفی اطلاع داشته چرا که شب پیش از همایش شخصا اشعار وی را به منزل سرحدی برده در اختیار ایشان می نهد این قضیه معلول دو علت است یک اینکه یا کفگیر محمدیان بدجوری به ته دیگ خورده که کسی حاضر نشده دعوت وی را برای سخنرانی بپذیرد و یا اینکه واقعا کسی نبوده که آصفی را بشناسد در حدی که در بزرگداشتش بتواند در مورد آثارش اسب سخن براند(هر دو مورد نیز صحیح به نظر می رسد) در مورد اول وضع معلوم است محمدیان نمی باید دبیر همایش می شد مسائل گذشته و درگیری و اختلافات انجمنی های شعر با ایشان باعث شده بود که بسیاری در این مراسم شرکت نکنند یا اگر نیز شرکت کردند به خاطر خود آصفی و خانواده آصفی و به خاطر پاسداشت شعر بود و اما در صورت دوم برگزاری چنین مراسمی می باید به وقتی دیگر موکول می شد به آن زمان که کلیات آثار وی چاپ شده باشد و در اختیار علاقه مندان قرار گرفته باشد و در ترازوی نقد آنان سبک و سنگین شده باشد عنوانی که برای آصفی انتخاب شده بود شاعر و نویسنده و پژوهشگر بود (و مطمئنا نیز همین بوده ) اما آیا به جز یک مجموعه شعر که آن هم اوایل دهه پنجاه و احتمالا در تیراژی کم به چاپ رسیده مخاطبان چیزی دیگر از آصفی در اختیار دارند ؟ من از برگزاری این مراسم خوشحال شدم اما شاید بهتر بودمخارج برگزاری این مراسم برای چاپ کتب و آثارش و به عبارتی کلیات آصفی هزینه می شد که هم ماندگارتر بود و هم برای فرهنگ بهبهان اثربخش تر . این مراسم البته برای معرفی آصفی مفید بود والبته امیدوارم امثال آصفی بسی پیش از مرگ چاپ آثار خود را ببینند یعنی فرزندان خود را یعنی عزیزترین کسان خود را آنان محتاج بزرگداشت و ارج نهادن نیز نیستند که خود بسیار بزرگند بسیار.
مورد دیگر آنکه دعوت از اعضای شورای شهر در این مراسم و تقاضا از آنها جهت نهادن نام آصفی بر یک خیابان یا یک میدان آیا جز کوچک کردن شعر و شاعر فایده ای دیگر دارد آیا در همه این کشور خیابانی به نام شاملو داریم یا خیابانی به نام فروغ یا سپهری یا اخوان یا خانلری یا کدکنی یا ساعدی یا یراهنی و ... داریم شاملو را حتی سنگ قبرش شکستند اما شاملوست.
یکی از اعضای شورا بیش از 20 دقیقه نتوانست دوام بیاورد و از مراسم خارج شد و عضو دیگر نیز 20 دقیقه بعد از او خارج شد دعوت از اینان و در جلو نشاندنشان و تشکر از قدم رنجه فرمودنشان!! (اصطلاحی که مجری جلسه جناب قره غانی برای شورائیان به کار برد) جز تبلیغات برای آنان چه منفعتی به حال فرهنگ بهبهان دارد؟ به هر حال نام آصفی برخیابانی بنشیند یا ننشیند مهم نیست مهم آن است که آنچه او دوست داشت عملی شود معرفی و تعالی فرهنگ و ماندگاری گویش بهبهانی و آزاده بودن و آزاده ماندن بهبهانی ها و بالاخص خانواده آصفی ها. من دوست دارم خانواده آصفی خود را بی نیاز تر از آن ببینند که به این ابزار ها متوسل شوند آن هم برای آصفی شدن نام یک خیابان !.
در ویژه نامه و در مراسم سعی بر آن بود که آصفی یک شخص سیاسی جلوه داده شود که ساواک او را زیر نظر داشته و ... سوال من آن است که سیاسی بودن به خودی خود چه حسنی دارد آن هم برای یک محلی سرای علاقه مند به طنز و فولکلور و فرهنگ توده ؟آیا بالفرض مخالفت با برق رسانی کاری سیاسی است یا اصلا کار درستی است؟ سرحدی که برای بررسی شعر آصفی دعوت شده بود اشعار کتاب چاپ شده وی را کم ارزش خواند و تنها بر روی آن 213 بیتی که هیچگاه چاپ نشده مانور داد و آن هم مانور محتوایی چرا که محتوای اشعار سیاسی بود و علیه شاه و اشرف و اینکه آصفی آدم متهوری بوده و ...
در تهور وی شک ندارم اما مگر می توان تهور شخصی را پس از مرگ و آن هم از روی اشعار چاپ نشده اش سنجید و او را تالی نسیم شمال و میرزاده عشقی دانست؟این اشعار برخلاف نظر سرحدی اشعار خوب و ماندگار آصفی نمی تواند باشد چرا که در زمان خود چاپ نشده و به علاوه به خاطر محتوای خاص خود تاریخ مصرف دارد شعر نیست بیانیه است فریاد اعتراض است و خاص دوره خود. به هر حال سیاسی بودن یا نبودن آصفی مهم است اما برای شناخت وی نه برای تاثیرات خاص وی چه که از او سیاسی تر در این شهر بسیار داشته ایم که چریک بوده اند به زندان رفته اند جان داده اند و... اما اثری چون آصفی بر جا ننهاده اند پروانه بوده اند اما به قول سید علی صالحی، شمع زیرکانه تر می میرد.
مورد دیگر آنکه در این مراسم سعی بر آن بود جنون و شوریدگی وی را ناشی از شکنجه های ساواک و ... معرفی کنند آیا نیازی به این هست ؟ آیا شوریدگی از اسماعیل شاهرودی مشهور و متخلص به آینده چیزی کاست و یا از نسیم شمال و یا از نیچه و ... چیزی کاسته است؟ اصلا بین جنون و نبوغ آیا فاصله ای هست؟ و چرا آن شوریدگی را محصول تلاش و کوشش شبانه روزی بی پایان و عشق و علاقه بی دریغ به فرهنگ بهبهان و فشار مطالعه و ... ندانیم ؟و به هر حال آصفی را و آزادگی اش و تلاشش و عشقش و تعلقش به این فرهنگ و شوریدگی اش را در همین فرهنگ یک جا بپذیریم و دوست داشته باشیم .
مراسم بزرگداشت یک ویژه نامه نیز داشت که البته مطالب و مقالات نسبتا خوبی داشت ولی متاسفانه ضعیف ترین آن مقالات مقاله دبیر ویژه نامه آقای یوسف ابوعلی بود در همان اول مقال ایشان از اخوان و آن شعر مشهور (من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست) برداشت اشتباه کرده بود و«من» را در این شعر و در اینجا شاعران تصور کرده بود که منظور شعر این نبوده بل اشاره به خلق و توده ای داشته که نامشان برخلاف رسولان و امامان و خوانین و پادشاهان در تاریخ ثبت نشده و هیچگاه تاریخ به سراغ آنها نرفته و از آنها سخن نرانده است در حالیکه شاعران بسیاری بوده اند که نه تنها تاریخ به سراغشان رفته که تاریخ ساز بوده اند.در ادامه نیز برداشت به کل پرت و بیراهی را از تعهد شاعرانه ارائه نموده اند .
به هر حال امید آن دارم که روزی اشعار آقای مرتب مجوز چاپ بگیرد و کلیات آقای آصفی چاپ شود و کا ش شعار این سمینار همین قرار داده می شد که اشعار مرتب را چاپ کنید یا اجازه چاپ دهید
دیگر آنکه کاش در این مراسم به هر نحو ممکن از آقایان فریدون سه دهی و کاظم کریمیان و عباس سلطانی و ... استفاده می شد حتی به این قیمت که بعضی ها از گود کنار می کشیدند
تقدیم به دوست عزیزم مسعود_ د
فیلم روزهای سبز اثر حنا مخملباف با تصویری تار و سیاه آغاز می شود که نمایی است از تهران در شب. صدای الله اکبر نیز به طور مدام شنیده می شود این پیش درآمد فیلم است . تک خوان بر روی این صحنه مرتب جمله « اینجا کجاست؟» را تکرار می کند . حنا شاید می خواهد حس حیرت و ناباوری از این وقایع را منتقل کند . در این صحنه شعار الله اکبر به گونه ای خاص تفسیر می شود تفسیری شاعرانه اما آیا واقعی؟
فیلم اما در ادامه صحنه ای را به نمایش می گذارد که شاید حنا مخملباف حدوث و وفور آن را عامل و مسبب این وقایع می داند در این صحنه نیروی انتظامی با آتش فندک قصد دارد موهای جوانی را کوتاه کند !! این عمل با تحقیر و تمسخر همراه است (حنا در ادامه بر روی گشت ارشاد تاکید ویژه دارد) از دل این تصویر است که تصویرهای بعدی زاده می شود و گویی این تصویر مادر آن همه وقایع بعدی است بلافاصله وازپس این تصویرحوادث و اعتراضات 22 خرداد به بعد را شاهدیم دراینجانیز نیروی انتظامی با جوانان درگیر است بعد تصویر عوض می شود نیروهایی ویژه که صورتشان پوشیده است جانشین نیروی انتظامی شده و باز با جوانان و با شدت بیشتر درگیرند و در نهایت چندین صدای تیر شنیده می شود و تمام . این همه تحلیل فیلم است از وقایع پس از انتخابات .
در ادامه اما فیلم نه با تصویر که با کلام تاریخ ما را مرور می کند و مردم و کشور و تهران را در مبارزه ای میبیند صد ساله، و این مبارزه را برای لبخند و آزادی میابد(کاربرد این تحلیل برای مردم و جنبش های مردمی البته اگر کلمه عدالت نیز به لبخند و آزادی افزوده شود موجه است اما در این تحلیل اگر اکثر سران و رهبران جریانات سیاسی مد نظر باشد که نمی باشد جز خواست قدرت ، آنها را خواستی دیگر نبوده چه هر گاه همین ها به قدرت رسیده اند لبخند و عدالت و آزادی را باز از جامعه دریغ داشته اند)
در کنار این صحنه ها ما تمرین یک گروه نمایش را شاهدیم یک گروه چهار نفره ]که پیش از آن هفت نفر بوده اند که یکی خودکشی کرده و یکی به خارج رفته و یکی ...[
این گروه هنری ظاهرا به دنبال تمرین برای اجرای یک نمایش است اما پناه گرفتنشان در یک پستو و چسب بر درب زدن و دیالوگ ها ، بطن دیگر آن را هویدا می کند این گروه و فعالیتشان ; ، محدود بودن هنر و در پستو قرار گرفتن آن و به هر روی سیاسی بودن فرهنگ را و هنر را در یک جامعه ایدئولوژیک نشان می دهد ولی روی دیگر سکه هم نمی تواند و نمی باید دور از نظر باشد حنا فعالیت این چهار نفر را و محدودیت شان و علاقه به خروج از کشور و دیالوگ هایشان را که آرزوی لبخند است و آرزوی رییس جمهور شدن و آرزوی حق بیان و ... است ازآن رو انتخاب می کند که فعالیت آنها ،به طور سمبلیک ،تلاش برای احقاق حقوق زنان و برابری شان با مردان توسط بخش عظیمی از زنان روشنفکر و تحصیلکرده در ایران امروز را تداعی می کند .
این تمرین نمایشی به طور سمبلیک بالا رفتن زنان از یک طناب و خروج از سیاهی و رفتن به سمت نور را نشان می دهد اما طناب ها پاره می شوند یکی دو نفر می افتند و آن که برپاست ترسخورده است و مات است ومبهوت .
تصویر بعدی به سرعت معمای این صحنه و چرایی آن را حل می کند در این تصویر ندا آقا سلطان و افتادنش برزمین و مرگ وی نمایش داده می شود گویی او نیز داشته از همان طناب بالا می رفته و او نیز طالب احقاق حقوق زنان بوده و او نیز از همان طناب افتاده است . اما آیا حوادث بعد از 22 خرداد و حضور زنان در آن را می توان با حرکتهای برابری خواهانه زنان در این چند سال یکی کرد و هم هدف دانست؟ نمی دانم.
از اینجا به بعد به صحنه های قبل از انتخابات می رسیم دختری خودش را آوا معرفی می کند آوا در همان اول کار اسم ندا را که هم معنای آن است به ذهن القا می کند . در این صحنه ها تازه دارد جنبش سبز شکل می گیرد و تنها گروههای دانشجویی در این جنبش شرکت دارند. آوا تهران را در انتظار لبخندی می بیند که در حال شکفتن است . اما طنز قضیه آنکه تصویر بعدی نه تصویر لبخند که تصویر نا آرامی ها و درگیری ها وخشونت های بعد از انتخابات است و دوباره باز به خانه رفتن و به پستو رفتن همان چهار نفر و اینبار تمرین مرگ! و آیا احقاق خقوق زنان و آزادی زنان نیاز به خون دارد در این صحنه که «مردن» موافق و مخالف دارد آنکه با ایثار می خواهد خود را فدا کند از این کار باز داشته می شود که در صحنه نمایش ایم و بازی.
اما به سرعت تصویر مرگ ندا نشان داده می شود چه بازی و واقعیت در اینجا دو جریان توامانند و مکمل.
در صحنه بعد آوا به عنوان نماینده و سمبل جوان در این فیلم مشغول تمیز کردن پلکان یک آپارتمان است آسانسور طبقه چهار را نمایش می دهد این عدد چهار در این فیلم نقشی ویژه و کلیدی دارد آن سمبل دهه چهارم یک انقلاب است به علاوه نشان می دهد ما در چهارمین حرکت بزرگ آن رویدادهای صد ساله قرار داریم اولین آن مشروطه بود و دومین; نهضت ملی و سومین ; انقلاب57 وچهارمین آن که هنوز از نظر فیلم ادامه دارد حرکت اصلاح طلبی از 76 است به بعد .
به علاوه عدد چهار از چهارمین سال عمر دولت نهم نشان دارد و نیز آنجا که می گوید «ما هر چهار سال یک بار امیدهامون را می ریزیم روی هم و وارد یک قمار سیاسی می شویم و می بازیم » باز با نقش 4 و با دوره تناوب انتخابات های مختلف در ایران مواجه ایم . در این فیلم و در آن تمرین های نمایش ، آوا و دوستانش 4 نفرند به علاوه ما چهار بار آپارتمان و پلکان و آسانسور را در کل فیلم می بینیم و در این چهار بار جنبش سبز هر بار یک گام به پیش می رود و افراد و نیروهای بیشتری را جذب می کند .
آوا در ابتدا سرانجام این جنبش را با سرانجام دوم خرداد مقایسه می کند و از آن گریزان است اوشکست خودش و شاید افسردگی اش را ناشی از شکست خاتمی می داند آوا در جستجوی چرایی حضور وارد متن و بطن مردم می شود وی که در ابتدا مخالف است در نهایت جستجوگر رای می شود حتی مردم را با پارچه و روبان خیس اما سبز جنبش آشتی می دهد و از دو جوان می خواهد که با هم همراه شوند و بروند و برای موسوی یک رای جمع کنند ! که آنها با توجه به حضور اکثری مردم، این خواست را به سخره می گیرند اما ...؟!( اگر یک نفر دیگر اضافه می شد به عدد 4 می رسیدند) درماشینی نیز که آن سرباز راننده آن است اگر رای سرباز راداشتند به عدد 4 می رسیدند چرا که سرباز می گوید « با هر سه شما هستم حواستون باشه کلاه سرتون نره» اما درآن صحنه که برای چهارمین بار پلکان آپارتمان نمایش داده می شود تعداد آنها که پلکان را تمیز می کنند به اضافه آوا دقیقا چهار نفرند .
آوا در ابتدا با بقیه بیگانه بود وی سمبل بخش خاص و تحصیلکرده ، هنرمند و روشنفکر جامعه بود در آپارتمان منزل با ساکنین دیگر ارتباط کلامی ندارد در تاکسی در کنار دو زن سنتی و یک پیرمرد راننده احساس خوبی ندارد (یک در برابر سه) هیچ دیالوگی مابین آنها رد و بدل نمی شود و فقط بحث و اختلاف آنها بر سر پول است که در آنجا نیز زبان هم را نمی فهمند . در موقع پیاده شدن ، آوا به آن زن سنتی نمی گوید در را باز کند فقط با یک حرکت اخم گونه ، وی را مجبور به این کار می کند و این نشان از آن دارد که حنا مخملباف می خواهد وجود ارتباط ما بین این دو طیف را منکر شود و از یک گسست و شکاف بزرگ خبر دهد .
در ادامه اما این شکاف پر می شود و دیالوگ ما بین مدرن و سنتی آغاز می شود شاید تنها به این دلیل که کاندیدایشان اصلاح طلب اصول گراست !! اما آیا کاندیدای مشترک می تواند این شکاف ها را پر کند ؟ نمی دانم.
جدای از این مسئله ما ازپیش از انتخابات نمایشات خیابانی موج سبز را شاهد بودیم ماجرای نمایشات خیابانی از نظر فیلم به این گونه توجیه می شود;وقتی به آن چهار زن(یا به عبارتی به بخش جوان و تحصیلکرده و آوانگارد زنان) اجازه اجرای نمایشنامه را نمی دهندو به عبارت بهتر مانع از احقاق حقوق وآزادی هایشان می شوند( وقتی آن چهار زن چسب بر زبان خود می زنند که تمرین سکوت کنند به این معناست که فضا بسته تر شده و نیاز به خود سانسوری هست ) آنها به این فکر می افتند که یک نمایش خیابانی برپا کنند یک نمایش بدون متن ،بدون موسیقی وبدون بازیگر .آیا آن نمایش خیابانی وآن روزهای سبز محصول عدم آزادی و نبود مجوز برای فعالیت گروههای مدنی و اجتماعی بودکه به این شکل خود را نمایش داد؟ شاید این حرف درست باشد اما نباید آن را تنها در جنبش زنان خلاصه کرد.
نمایشات خیابانی گسترده ترمی شودوتبدیل به کارناوال های شادی ورقص می شودودرکنار آن تصاویر اما صحنه های بعد از انتخابات و درگیری ها وصدای گلوله ها ومرگ را نیز درفیلم شاهدیم درحرکت ها و نمایشات خیابانی آوا دیگر روحیه ی قبلی را نداردشادمان است واحساس بیماری نمی کند اما پس از اعلام نتیجه وشروع درگیری ها برگشت به همان روحیه و افسردگی پیشین را در سکنات وی شاهدیم البته با توجه به در هم آمیختگی زمان در این فیلم و سیال بودن زمان ما این مسئله را در همان ابتدای فیلم می بینیم ومتوجه می شویم از این رو افسردگی آوا پس از شکست آرمانهای دو خرداد و نیز افسردگی وی پس از حوادث انتخابات در هم آمیخته می شود گویی حنا مخملبا ف شروع وپایان حرکت اصلاح طلبی چه از نوع 2 خردادی اش وچه از نوع انتخابات دهم را به لحاظ شیوه و سرنوشت یکی معرفی می کنداما نتیجه ای مبنی بر اینکه آیا اصلاح طلبی در ایران ممکن است یا نه ؟ نمی گیرد. وبه هر حال شاید هر دو برداشت را می توان از فیلم داشت .
فیلم روزهای سبز اثر حنا مخملباف را به لطف دوستی عزیز دیدم. در نوع خود، کاری است جالب و جذاب ، چه آنکه کاری است کم نظیر. به علاوه ، مستند بودن اینگونه مضامین ، نزدیک بودن زمان اتفاقات به زمان ساخت فیلم و آشنابودن تصاویر فیلم برای بینندگان و بیان یاس ها و امیدها و غم ها وشادی ها شان به گونه ای توامان ، همه و همه ، بر جذابیت فیلم می افزاید. اما این فیلم اشکالاتی اساسی نیز دارد اول آنکه شتابزده تهیه شده است ، دیگر آنکه داستان درست و حسابی ندارد شخصیت پردازی ها به خوبی صورت نگرفته و افراد بازیگر فیلم بدرستی معرفی نمی شوند.
بازیگر نقش اول فیلم در روند فیلم نقش چندانی ندارد و نیز افسردگی بازیگر نقش اول نباید و نمی تواند به این سرعت تشدید شده باشد آن هم در زمان ساخت فیلم که هنوز حرکتهای خیابانی در جریان بوده است .
بعد از کودتای 28 مرداد 32 زیرک زاده که از حامیان مصدق بود در همان روزهای اول بعد از کودتا خودکشی کرد این تنها از سر نا امیدی بود و نه افسردگی . در دراز مدت نیز بسیاری از فعالین سیاسی از کشور خارج شدند و بسیاری نیز به دلیل آرامش اوضاع و بی خیالی آن روز ملت دچار تنفر ، افسردگی ، مواد ، و بیزاری از مسائل اجتماعی و غیره شدند. اما این مسائل در دراز مدت نمود یافت . به طور مثال اشعار کتاب « آیدا ، درخت ، خنجر و خاطره » که در آن شاملو از عشق اجتماعی به عشق فردی می رسد در دهه چهل سروده شده است و نه در دهه ی 30 و بعد از کودتای 28 مرداد ، در حالی که این اشعار محصول شکست آرمانها و ایدئولوژی های سیاسی دهه ی پیش از آن یا شاید آرمانهای دو دهه پیش تر از آن است . آرمانهایی که با کودتا به باد رفته بود و شاملو در این کتاب مردم را مقصر می یابد و آنها را رمه ای معرفی می کند که آن میزان ارزش و آن اهمیتی را نداشتند که وی جان خود را در آن زمان به خاطر آنها به خطر انداخته بود تا جایی که حتی شاید آیدا را نمی دید و می مرد ! ( که این رمه آن ارج نمی داشت که من ترا ناشناخته بمیرم )
البته شاملو در دهه ی بعد و دهه های بعد از آن دوباره تجدید نظر می کند و به گونه ای میان عشق اجتماعی و عشق فردی تعادلی ظریف و زیبا می آفریند و رسالتی عظیم ر ابر دوش خود می نهد . آن تعهدی را که اکثر شاعران را به شعار کشاند و یا مجبور به گذار و فرار از آن تعهد نمود در شعر شاملو اما چون خون جریان دارد و با آن زیبا ترین اشعار مدرن ایران خوشبختانه از تعهد اجتماعی و رسالت روشنفکری سرشارند و این مهم را در خود چونان گنجی نهفته دارند هر چند بارها و بارها شد که این عاشقان سرشکسته گذشتند و شرمسار بودند از ترانه های بی هنگام خویش و کوچه ها بی زمزمه ماند و معشوقه های توده و مردم و مبارزه، منتظر !
باری افسردگی و بیزاری از حرکت های اجتماعی و تنفر و بیزاری از اجتماع در دراز مدت رخ می دهد.
در روز بعد از انتخابات 22 خرداد با برخی از افراد که تماس می گرفتم دیوانه شده بودند باورشان نمی شد، شوک خورده بودند و به قول خودشان گاه داد می کشیدند ویا مشت به دیوار می کوبیدند برخی بعد از مرگ ندا آقا سلطان فشارهای روحی شدیدی را تجربه کردند ، احساس تنفر و انزجار از این عمل از یک سو و حس اینکه باید به هر گونه ای با این عمل مقابله کرد آنها را فراگرفته بود.
اما آنچه این زن را فراگرفته بود افسردگی بود و این افسردگی نمی باید در این زمان کم و در بطن یاس ها و امیدها به سراغ وی آمده باشد آن هم به گونه ای که بگوید چیزی را به یاد نمی آورم یا به این شدت احساس پوچی کند مگر اینکه حنا مخملباف تصویر زنی را در آینده ی ایران و در زمانی درازتر اما اینک به نمایش نهاده باشد که این هم ممکن است هم با باقی عناصر فیلم همخوانی دارد چه بازیگر زن در زمان افسردگی در شهری زندگی می کند که تقریبا آرام است این شهر از فضای قبلی و نشاط سبز بسیار فاصله گرفته پس می باید این زن در زمان افسردگی زنی باشد متعلق به آینده این شهر و به هر حال فیلم حنای مخملباف فیلمی بود که از جسارت و زمان شناسی یک زن نشان ها داشت و البته در زمانه حرکتی که زن ها در آن سهمی بزرگ و غیر قابل انکار داشته اند از او جز این نیز انتظار نمی باید داشت.
با سلامی مجدد به همه دوستان عزیزی که در این مدت به من و این صفحه لطف داشته اند و تنهایمان نگذاشتند هر چند وضع و روزگار من به گونه ای بود که اصلا فرصت نوشتن نداشتم مسئله انتقال محل کار خودم پیگیری انتقال همسرم فشار کاری و اسباب کشی و مهم تر از همه ناامیدی از این زمانه و اندیشیدن به اینکه چه فایده در ادامه این راه هست ؟ مرا از نوشتن معذور می داشت
من تاریخ معاصر ایران را به دقت خوانده ام بحرانها هیچگاه به نفع روشنفکری ایران نبوده است و از این رو بود که در زمان انتخابات شعر « کرگدن و خرچنگ و پرنده» را نوشثم و شکسته بالی روشنفکری را ناشی از بحرانهای سیاسی دانستم . آن روزگار غریبی را که شاملو تصویر کرد و در آن با تاسف گفت به اندیشیدن خطر مکن چندان هم غریب نبوده و لحظه لحظه تازیخ معاصر ما را شکل داده است . در بحرانهای سیاسی در ایران و در نبرد قدرت همیشه کسی برتر و پیروز بوده است که خشن تر عمل نموده است و به سرکوب اندیشیده است و کوتاه نیامده است من با اطمینان می گویم اگر در 30تیر سال31 قوام خود به کنار نرفته بود مصدق از همان زمان در احمدآباد مانده بود و نه از چند سال بعد، اما مسئله این است که قوام برخلاف تصور خیلی ها مرد بزرگی بود و کشتیبانی بود که خود نخواست «سیاست دگرش» را به پیش برد . این را از آن رو گفتم که بگویم بر خلاف آنچه تبلیغ می شود کسی از پیش به این نیاندیشیده بود که بعد از انتخابات اگر نتیجه از آن ما نباشد به شورش و انقلاب و آشوب اندیشه کنیم و به عبارتی تقلب رمز آشوب نبود بزرگان سیاسی ایران مطمئنا از شرایط ایران خبر داشتند و بنابر این آشوب و درگیری را رمز پیروزی نمی دانستند آنچه رخ داد یک واکنش بود و نه یک کنش.
اما چرا ما وضع بعد از انتخابات را شاهد بودیم برخی از تقلب سخن می گویند اما من ریشه قضیه را در آن نمی بینم کسی به خاطر رییس جمهور نشدن دیگری حاضر نیست جانش را به خطر بیاندازد انتخابات ها در اکثر کشورها معمولا در ظل یک نظام برگزار می شود و از این رو نباید فرق چندانی مابین آن افراد از لحاظ تغییرات عمده سیاسی و اقتصادی باشد که باعث شود با عدم انتخاب یک شخص به هر دلیلی بالفرض اعتراضات گسترده و میلیونی را شاهد شویم یعنی منافع بخش عمده ای به خطر بیفتد که برای حفظ آن منافع به مقابله برخیزند .
در انتخابات ایران اما این وضع پیش آمد پس مسئله چه بود موضوع را همه می دانیم دولت نهم و سیاست هایش جامعه را به شدت دو قطبی کرد سیاست های پوپولیستی معمولا در یک جامعه روستایی پاسح می دهد و هیجان بر می انگیزد و طرفدار می سازد بالاخص اگر به شعارهای عدالت طلبانه آغشته باشد اما آن سیاست ها به خصوص اگر با آزادی فردی و جامعه مدنی در تقابل باشد در طبقه متوسط و جامعه شهری تنفر بر می انگیزد و این تنفر در بخش عظیمی از مردم جامعه ما جا گرفته بود چنان که حضور دوباره این دولت را با آینده خود و فرزندان و جامعه خود در تضاد می دیدند آن موج سبز و آن جشن ها و حرکت های تبلیغی هیچ شکی برای طبقه متوسط ایران به جا نگذاشته بود که در این انتخابات موفق خواهند شد اینها نیز جامعه روستایی و طبقات محروم جامعه را فراموش کرده بودند هرچند که موسوی آنها را (طبقات محروم را) فراموش نکرده بود
اعلام نتایج انتخابات به این شکل برای این عده (طبقه متوسط) شوک وحشتناکی بود راست یا دروغ این نتایج فرقی نمی کرد موج سبز احتمال شکست را نیز تصور نمی کرد و آن را در مخیله خود جای نداده بود و البته حق هم داشت اعلام این نتایج به منزله پایان همه امیدها و آرزوهای این طبقه و طیف بزرگ بود دستگیری و به زندان انداختن و به اعتراف کشاندن نمایندگان سیاسی این طبقه بزرگ ، ضربه وحشتناک دیگری است که آینده فرهنگی و سیاسی جامعه را با علا مت سوال بزرگی مواجه کرده است یک علامت سوال بزرگ. این مسئله از نظر من از نتیجه انتخابات نیز مهم تر است اعترافات به معنای ساختن آینده ای است طولانی و نهادینه کردن وضعیتی است که طبقه متوسط داشت از آن فرار می کرد!
آنقدر ماندند
آنقدر مردند
تا که مرگ هم مرد
تا که مرگ هم ماند
و در این ماندن و شدن
مرگ ها به شهادت
و رنگ سبز به سرخ مبدل شد
هان! در این پرچم جدید
سفید را آیا دوباره جایگاهی هست؟
تشکر و قدردانی
از همه دوستان عزیزی که به هر شکل ممکن به من و خانواده ام لطف داشتند و در مراسمات مربوط به فوت پدرم شرکت نمودند و یا با تلفن یا پیامک و یا کامنت و ایمیل به تسلای ما کوشیدند نهایت تشکر و سپاس را دارم امیدوارم بتوانیم در جشن ها و مراسمات شادی آنها به جبرانش بکوشیم
تشکر و قدر دانی
از پایگاه های تحلیلی خبری «بشیر نذیر» و «بهبهان تیوا» که درگذشت پدرم را خبر رسانی کردند و از پیام تسلیت آنها نهایت تشکر و سپاس را دارم
تشکر و قدردانی
از فعالین سیاسی و اجتماعی و نیز هنرمندان بهبهان که در مراسمات پس از درگذشت پدرم حضور یافتند تشکر خاص دارم
تشکر و قدر دانی
از دوستان و همراهان دوره دانشجویی که پس از سالها هنوز فراموشم نکرده اند و به هر شکل ممکن به تسلای اینجانب کوشیدند ممنون و سپاسگزارم
دیروز پدرم مرد و اگر بهشتی باشد به آنجا رفت و من تنها تر از همیشه شدم سرطان بدنش را فرا گرفته بود و مدتی بود که دیگر نمی توانست راه برود و فقط با کمک اطرافیان می توانست بر روی تخت بنشیند دوستان قدیمش دیگر دل و توان آمدن و دیدن این وضع جدید او را نداشتند و حق داشتند خود من دیدن دوستانم را در بیماری نیز تاب نمی آورم تا چه رسد به این وضع.
پدرم نه نقاشی می کرد و نه تار می زد نه فلسفه می دانست و نه روزنامه می خواند اما در عوض مهربان بود و بی نهایت به کار خیر علاقه مند بود .
او از مشارکت های اجتماعی من ناراحت بود و کار سیاسی را خوش نمی داشت معتقد بود بدیل ظلم ، عدالت نیست و همیشه هرکس که حاکم شود عدالت را نمی تواند حاکم کند و تنها برای یک عده ای خوب و بهتر خواهد شد و برای بقیه وضع یا بدتر می شود یا فرقی نخواهد کرد و از من می خواست که به این مسائل نپردازم در این ماه آخر و در زمانی که ستادهای انتخاباتی فعال شده بود از من پرسید که در کدام ستاد فعالیت می کنی خواستم ناراحت نشود گفتم در هیچ ستادی کار نمی کنم باورش نشد از بقیه پرسید که من در کدام ستاد فعالم گفتند در ستاد میر حسین موسوی است برخلاف انتظارم ناراحت نشد و حتی گفت :«اگر انتخاب بشود خوب است» البته انتخاب نمیدانم شد یا نه ولی رییس جمهور نشد
اخبار درگیری های بعد از انتخابات را اصلا متوجه نشد یا حداقل من فکر می کنم متوجه نشد درد های شدیدی داشت از خشونت بیزار بود و حتی یادم هست در گذشته از زنی در همسایگی مان به نیکی یاد می کرد که فرزندش در انقلاب 57 شهید شده بود وقتی خواسته بودند ضارب را که یک پاسبان بود بکشند مخالفت کرده بود و گفته بود یک خون را به دو خون بدل نکنید و پاسبان را بخشیده بود.
به هر حال پدرم را امروز به خاک سپردیم اما خاطراتش را به خاک نسپردیم و در یاد مان تا زنده ایم محفوظ خواهد ماند
در این 23 خرداد 88 و بعد از این انتخابات مانده ام در منزل و هایکو {شعر ژاپنی} می خوانم یکی دو شعری که با امروزم همباز است را در اینجا می آورم
به سرما خقتن دشوار است.
وگر نتوانی خفتن،
سرما همچنان گزنده تر.
حقیقت همان است،
حقیقت همین است:
بهار پیری من.
در باغ تاریک
چه آرام است
شقایق پُر پر.
این یکی دو مطلب هم مهم است بخوانید
ستاد موسوی در برابر یک پدیده اعجاب انگیز مردم را به آرامش دعوت کرد در اینجا بخوانید {http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=51778 }
بیانیه مهم مهدی کروبی اینجا بخوانید{http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=51757}
تجمعات مردمی و هیاهوها و تا پاسی از شب در خیابان بودنها و به رنگی دل بستن ها و این همه عکس و تفصیل و فیلم ردوبدل کردنها در این انتخابات برای من واقعا عجیب بود چرا که آرمان بزرگی در کار نبود آنها در پس هیچ فراروایتی گرد نیامده بودند نه فراروایت آزادی و نه عدالت و نه نوید توسعه و پیشرفت . مردم در پی اینهمه دویدن های بی حاصل در این همه سال از پی همه این فرروایت های بزرگ گویی دیگر شنیدن فراروایت یا نشنیدنش در این انتخابات برای آنها فرقی نداشت سوال اینجاست که آیا این اولین انتخابات پست مدرن در ایران است ؟ نه ، به هیچ وجه. چرا که در اینجا مبحث نسبیت در میانه نیست و فرروایتها و میل به آنها در دلها و سرها موج می زند هنوز . اما همه از انتخاب کننده و انتخاب شونده گویی وضع و حال و روز و روزگارمان را خوب می شناسند که از پس امروز امید فردای خیلی بهتری را ندارند اما می خواهند آینده بدتری برایشان رقم نخورد همین . مسئله عدالت و آزادی و پیشرفت در دلهاشان هست اما حتی بر زبان نمی آورندش که آیا محتسب تیز است؟ نه ، مسئله شراب خانگی از ترس محتسب خوردن نیست. بل آنها همه می خواهند خود را از بار گران مسئله ای گزنده که وجدانشان را می آزارد رها سازند . آنها ظاهرا خود را در نتیجه ای که چهار سال پیش رقم خورد مسئول می دانند از این رو خطای پیشین را معترفند و به جبران آن می کوشند چه او که انتخابات را تحریم نموده بود و چه او که از پدر خوانده می ترسید و چه او که رویای عدالت او را به خواب و خیالها کشانده بود و سهم نفت را ... اما من می گویم در آن زمان همه حق داشتیم امیدهامان شکسته بود و راهها همه بسته بود البته وضع بهتر از این بود اما عقب رفتن های مدام همه مان را کلافه کرده بود و کسالت و رخوت برای ما آورده بود راهی نداشتیم جز اینکه راهی دیگر را بیازماییم.
به هر حال فردا انتخابات است من البته یقین دارم موسوی انتخاب خواهد شد و او البته تنها انتخاب مردم نیست مسند نشینان نظام و نیروهای پس و پیش پرده همه او را می خواهند این را من در همان زمان که خاتمی کنار رفت گفتم که نظام نه خاتمی را می خواهد و نه احمدی نژاد را و موسوی برای حکومت و مردم تنها گزینه است در مطلب پیشین نیز از گئومات مغ و داریوش سخن به میان آوردم اما واقعیت آنکه این تنها خواست اشراف و مسند نشینان نیست مردم و روشنفکران و احزاب و گروهها همه به یک خواست مشترک رسیده اند و این موجی که ایران و خیابانهای شهرهای ان را فرا گرفته نه توسط ملت به تنهایی می توانست به وجود آید و نه توسط حکومت یا بی اجازه آن به هر حال احمدی نژاد تنها مانده و این البته برای من درد آور است نه از آن رو که او را مناسب یا مفید می دانم که همه موضع مرا می دانند ناراحتی من از شعارها و وعده ها و کلمات و آرمانهای بزرگی است که همگی از زبان وی گفته شد و در زمان وی لوث شد دلم برای واژه هایی چون مهر و مهرورزی با آن سابقه چندین هزار ساله از کیش و آیین مهر تا امروز می سوزد دلم برای لغت عدالت و لغت خدمت و عبارات سهم مردم و عزت ملی و .. تنگ خواهد شد می دانم
مناظره احمدی نژاد و میر حسین موسوی برای من لحظات خاصی داشت آن یاد آور خاطراتی بود که مطمئنا آن خاطرات بر خودآگاه و ناخودآگاه فردی و جمعی ما تاثیر بسیار نهاده اند و ریشه ها و بنیان های فکری ما را نیز تا حد زیادی رقم زده اند یکی از آن لحظات ، وقتی بود که احمدی نژاد از تورم 49 درصدی در زمان هاشمی و بوجود آمدن تنش ها و اغتشاشات اجتماعی و کشته شدن بسیاری از بابت آن سخن گفت این سخن دوباره مرا به شهر اسلامشهر در نزدیکی تهران و روستای اکبرآباد در حاشیه آن و حوادث آن سالها برد البته پیش از آن ،حادثه مشهد نیز چند سال قبل رخ داده بود اما فقر این مناطق از لونی دیگر بود . واقعه اکبر آباد هنوز بعد از سالها مرا به گریه می اندازد و احساسات روحی شدیدی در من ایجاد می کند واقعه با گران شدن کرایه مینی بوس هایی شروع شد که صبح ها کارگران را به امید نان به تهران می آورد اعتراضات خشونت آمیز به گرانی کم کم ابعادی گسترده یافت و به درگیری های شدید با حکومت انجامید که در نهایت به قول احمدی نژاد افراد زیادی کشته شدند البته آمار آن اعلام نشد اما تا آنجا که به خاطرم هست نگران کننده بود به گونه ای که حزب ملت طی بیانیه ای خواستار مقابله مردم با حکومت شد . آن چیزی که بیش از همه بر من تاثیر گذاشت و تا ابد بر احساس من حک و نقر باقی خواهد ماند مصاحبه ای است که با کودکان اکبر آباد در همان زمان صورت گرفت در آن مصاحبه وقتی از یک دختر اکبرآبادی آرزویش را پرسیدند وی آرزویش تنها این بود که یک عروسک داشته باشد این آرزوی وی و آن پاسخ حکومت هنوز و تا ابد قلبم را می خراشد من احساس می کنم آن چه که باعث شد رفسنجانی نتواند در دلها نفوذ کند و در انتخابات مجلس ششم یا ریاست جمهوری پیشین موفق باشد آن خاطراتی است از این دست که از وی در خودآگاه و ناخودآگاه جمعی مردم ثبت شده بود و ثبت شده است و گنجی و باقی و دیگران همان ها را که ثبت شده بود تنها به مردم نشان می دادند . آن خاطرات و آن مسائل در زمانی خاص ، قدرت خود را نشان دادند و رفسنجانی را از مجلس و قوه مجریه برای همیشه دور کردند آن مسائل اینک دیگر قدرت و پتانسیل سابق را به هیچ وجه ندارند و نمی توانند برای شکست موسوی و آن هم توسط احمدی نژاد به کار آیند حتی نبود آزادی مطبوعات و ویرانی اقتصادی ایران در زمان جنگ و ... و در زمان نخست وزیری میرحسین نیز یکبار و در زمانی خاص و تا مدتها چپ ها را از قدرت دور کرد و مجلس و قوه مجریه را به تمامی از آنها گرفت اینک آن مسئله نیز قدرت و پتانسیل آن زمانی خود را از دست داده و احمدی نژاد از آن نیز نمی تواند بهره ای وافر برد . حتی تا آنجا که متوجه شده ام مقابله وی با رفسنجانی به ضرر خود وی تمام خواهد شد مسئله رفسنجانی و نیز دوران جنگ و میرحسین ، امروزه مشکلات عینی یا ذهنی مردم و روشنفکران اجتماع ما نیست اما اعمال احمدی نژاد در قوه مجریه و در سیاست خارجی امروز برای مردم و روشنفکران ، مشکلات عینی و مسائل ذهنی بوجود آورده و آن قدر هم ، پتانسیل دارد که بتواند احمدی نژاد را در دور اول شکست دهد . عصبانیت احمدی نژاد و حالت عصبی وی و زرنگی میرحسین و عدم ورودش به مباحث مطروحه توسط طرف مقابلش ،همه به ضرر احمدی نژاد تمام شد اما سوالاتی را و خواست هایی را ایجاد کرد میرحسین می باید حداقل در آینده و بعد از ریاست جمهوری گذشته را بازخوانی کند و در عمل نشان دهد که در دوره نخست وزیری تحت تاثیر دترمینه های موجود و وضعیت و فضای خاص ایدئولوژیک آن دهه عمل کرده و خود به وجود آورنده یا تایید کننده آن فضا نبوده و نمی باشد.
باید بگویم احمدی نژاد با توجه به اینکه از خاندان قدرت نبود و از خاندان های صاحب مسند نبود و از وزیران و وکیلان 30 ساله و از اشراف نظام نبود و همچنین چون از طبقه روحانیت نبود و با توجه به قدرت و جسارت و بیباکی اش، می باید و می توانست در دوران ریاست جمهوری اش تصویری مردمی و انسان دوست و ماندگار و محبوب از خود به جا نهد. اما متاسفانه پایگاه فکری وی و دوستانش و از زمان وزمانه دور بودن افکارش و عدم استفاده از نیروهای متخصص و ساده گرفتن قدرت و اقتصاد و سیاست ، و نیز تصورات و توهماتی که از خودش در وی عارض شده بود امروز وی را در شرف شکست قرار داده است امروز به قول خود احمدی نژاد همه دولت ها و دولتمردان سابق جمهوری اسلامی برای کنار نهادنش بسیج شده اند وی اعتقاد دارد که خانواده های بسیاری از آنها فساد مالی دارند این حرف وی به این معناست که آنها به خاطر منافعشان با وی مخالفند و این البته درست است اما سیاست های غلط خود احمدی نژاد اگر نبود اتحاد آنها نیز نمی توانست وی را شکست دهد
نهایت آنکه داشتم فکر می کردم تا نمونه ای تاریخی از احمدی نژاد ارائه دهم کسی را به جز آن مغی که در دوره هخامنشی و بر اثر شباهت به قدرت رسید و البته او بسیار مردمی بود و زمین ها را از اشراف گرفت مالیات مردم را بخشید و قدرت اشراف را به خطر انداخت نیافتم سر نوشت آن مغ آن بود که داریوش و دیگر اشراف شور کردند و تصمیم گرفتند بر آن مغ بشورند و او را سرنگون سازند برای پادشاهی نیز تصمیم آن شد که اسب هرکس زودتر شیهه بکشد او پادشاه شود به ترفندی اسب داریوش زودتر شیهه کشید و داریوش پادشاه شد
به هر حال داریوش بر مغ تاخت و او را سرنگون کرد و چنانکه در کتیبه داریوش آمده زمین ها را به اشراف برگردانداما متاسفانه سیاست های احمدی نژاد او را نه توسط دولتمردان 30 ساله که احمدی نژاد مدعی است قول سرنگونی شش ماهه اش را داده بودند صورت خواهد گرفت که بل اگر رای نیاورد توسط ائتلافی از همه صنوف اجتماع این امر رخ خواهد داد
در پست قبلی شعری آمد که برخی از دوستان خواستار بازخوانی و تفسیر آن شده بودند .این شعر تا حدی تاویل پذیر است و معناهای مختلف را بر می تابد در اینجا یکی از برداشت ها می آید در این شعر منظور از «چپ» و «راست» معلوم است که هر کدام آنها معرف یک طیف سیاسی است . بهشت و جهنم نیز آتیه یک جامعه است بهشت معرف یک جامعه مدرن و پیشرفته و سالم و پاک است و جهنم جامعه ای است عقب افتاده و قشری و بیمار و غیراخلاقی.
«کرگدن » معرف «راست» و «خرچنگ» معرف «چپ» می باشد اولی مستقیم و بی ترمز و بدون درد سر می رود کرگدن به کسی و چیزی و قانونی و مانعی توجه ندارد وتنها و انحصار طلب پیش می رود قدرت و پایگاه زیادی نیز دارد.
«خرچنگ» اما نگاهش و حرکتش با هم یکی نیست یعنی تئوری و عملش با هم نمی خواند هدفش معمولا همان هدف «راست» است اما خود را به تئوری «پرنده» مجهز می کند منظور از «پرنده» نیز جامعه روشنفکری و طبقه متوسط است «چپ» پایگاه اجتماعی ندارد از این رو اندیشه هایش مرتب تغییر می کند اما هدفش ماندن در قدرت است در اوایل دهه60 وقتی اندیشه های مسلط روشنفکری اندیشه های مارکسیستی بود چپ نیز همان اندیشه ها را بر می گرفت اما خود روشنفکری را بازی نمی داد در دهه بعد نیز اندیشه های لیبرال را از روشنفکری به عاریت گرفت اما باز آنها را بازی نداد «چپ» اندیشه های خود را به تمام و کمال بازگو نمی کند چرا که مشکل ساز می شود مثلا در برگه های ثبت نام انتخابات قسمتی هست که باید مشخص کنی که مثلا به فلان بند قانون اساسی اعتقاد داری یا نه ؟ یک روشنفکر موضعش را در انجا معلوم می کند اما یک «چپ» موضعش در آنجا با باقی مواضعش نمی خواند و هیچگاه مواضعش را شفاف بیان نمی کند شاید مجبور است و حق دارد چرا که می خواهد در قدرت باقی بماند . اما مسئله آنجاست که چپ پاایگاه اجتماعی و طبیعی روشنفکری و صبقه متوسط را به این شیوه و با قدرت و توان و ریشه های حکومتی که دارد غصب کرده است.
روشنفکری در این حرکت ها و در حکومت نقشی ندارد و به قول این شعر نقش محو و کم رنگی دارد روشنفکری به گونه یک پرنده از یک واقعه رخ داده در گذشته شکسته بال است در آن واقعه که هرکس می تواند آن را به گونه ای برای خودش در نظر بگیرد کسی که با آن واقعه در افتاده شکست خورده یا کنار رفته یا فرار کرده اما آن چیزی که ضزبه خورده در نهایت نه آن شخص که بل روشنفکری بوده است بختیار در برابر طوفان انقلاب می گریزد بازرگان در برابر طوفان تسخیر سفارت استعفا می دهد بنی صدر در برابر طوفان درگیری های داخلی برای گرفتن قدرت مجبور به فرار می شود در حرکتهای ضد اصلاح طلبانه سالها78 به بعد خاتمی مجبور به سکوت و فشل شدگی می شود تا آنجا که توان اصلاح خواهی در سال 84 به صفر می رسد و در آن سال طومار اصلاحات برچبده می شود در انتخابات اخیر نیز دوباره خاتمی از صحنه می گریزد . در این شعر آن اشخاص اصلا مهم نیستند و شاید چندان با طیف روشنفکری رابطه ای نیز نداشته اند اما منظور این شعر آن است که طوفان ها یا حرکتهای خشن هیچگاه در جامعه منفعتی برای روشنفکری نداشته اند چرا که همیشه گروههای به نسبت خشن تر به قدرت رسیده اند و اندیشه های روشنفکری یا پرنده بالش کوتاه شده است .
اما این پرنده یا این کلاغ باز به شکلی که در تابلوی گرنیکا آمده سر به جانب خورشیدی دارد که شکل یک لامپ سوخته است و هنوز انتظار نور را می کشد . کرگدن او را موشی ضعیف می بیند که خواستار و مدعی نور است {خواه...موش} و اورا خاموش می خواهد. سوال این شعر آن است که چرا می باید هنوز ادامه داد و این نقش کم رنگ اما پر خطر را که مدام کرگدن تهدیدت می کند را بازی کرد و این رسالت را بر دوش داشت؟ شعر به این سوال پاسخ نمی دهد هرکسی خود می باید آن را پاسخ گوید و اصلا پرسش شعر این است و طلب پاسخ دارد. اما پاسخ من این است که اگر همین نقش محو و کم رنگ هم نباشد راه جامعه ناسالم هموار تر می شود. و از طرف دیگر تنها راه گسترش اندیشه های نو همین تزریق اندیشه های روشنفکری به چپ برای رفتن به سمت جامعه مدرن و سالم است. این شعر مخالف حرکتهای خشن است و حرکتهای خشن را عامل و باعث عقب گرد می داند .
جدای از این شعر و به خاطر تایید حرکتهای اصلاحی و ضد خشونت طلبانه و تنها به عنوان یک توصیه می گویم به پای صندوق های رای برویم و به موسوی یا کروبی که نیروهای چپ اما مجهز به اندیشه های روشنفکری هستند رای بدهیم.
تقدیم به دوست عزیزم ذبیح سعیدی که بعد از بحث آخرمان این شعر را نوشتم و با الهام از تابلوی گرنیکا اثر مشهور پیکاسو
کرگدن ، خرچنگ و پرنده {کلاغ}"
«راست »، راست می رود به سمت جهنم
«چپ» می رود بهشت
چون اما چپ چپ می رود
چپ می شود به سمت جهنم.
نقش ما محو، اما ،پرنده است
نه کرگدن ، و نه خرچنگ.
شکسته بال
از فوج آن طوفانی که مرغ آن ، بس پیش تر گریخت.
همین.
و حال آه... بگو به ما از چه مانده ایم
از چه رو در این نمایش و فیلم
و سالیان دراز
هی ، نور را قار می زنیم؟
«قار ، قار» اما چراغ سرد خورشید
چون لامپ آشیانه ما کور است ببین!
و کرگدن به عربده که:
«خواه... موش!
خا...موش. »
۲۵|۲|۸۸
"در آیین میتراییسم یا مهر ایرانی و در تابلوی گرنیکا کلاغ پیام آور نور است.
و به علاوه یکی از مقامات مذهبی در آیین میترا ،عنوان کلاغ دارد در اینجا نیز کلاغ نماد نورخواهی و روشنفکری است
تقدیم به دوست عزیزم «بامداد» و به خاطر این روزها که همه در آن زیست می کنیم
کاش روزی آسمان زیبا شود
در درونش روی ماه پیدا شود
روی ما با ماه خندان می شود
در نبودش، روح ، نالان می شود
آه اینجا سرزمینی بی صفاست
در زمینش بوته خاری کیمیاست
مردمانش مرده اند در کاهلی
دل کبود ، اندیشه پیر و جاهلی
من غلام روزهایی دیگرم
من سیاه روزهایی روشنم
روزهای روشنی در پیش هست؟
سرزمین بهتری در پیش هست؟
سرزمین ما حکایت می کند
دل چو آهنگ شکایت می کند
او حکایت می کند از بهتران
از مصدق، فاطمی از مهتران
از مهندس مهدی و یاران او
...م و دوره ی زندان او
...شِ ما که در کاشانه مرد
شاندلی* که در بر پروانه مرد
آن سفیرانی که او را کشته اند
دانه خشم و غضب را کِشته اند
سرزمین من، سیاست زار شد
در درونش روح عشقم زار شد
ماجرای تیرماه ، مرداد را
در نظر آورده کار باد را
دوم خرداد حسّی گرم بود
حاصل حُبی پر از آزرم بود
مرده اما زنده می باید شود
مرده اما زنده می خواهد شود
من غلام روزهایی دیگرم
من سیاه روزهایی روشنم
آرزویم روزهایی هست ژرف
در سپیدی آرمانم همچو برف
ما محبت از حکومت خواستیم
هر چه بَد از خواست هامان کاستیم
ما ، رهایی را تلاوت کرده ایم
شعر ها مان را دلالت کرده ایم
پینه های دست هامان آشکار
از شما انصاف می خواهد به کار
کاش روزی آسمان زیبا شود
در درونش روی ماه پیدا شود
کاش روزی در رسد در یادها
لحظه ی زیبای این فریاد ها :
« آه اینجا سرزمینی با صفاست
در زمینش بوته خاری کیمیاست»
جمعه 18/2/1388
* شاندل در زبان فرانسه به معنای شمع می باشد .
به گزارش قلم نیوز، متن این نامه ی سرگشاده به شرح زیر است:
ادامه مطلب
جلال الدین مدیر وبلاگ «مرد نایی» طی مطلب با ارزشی با عنوان « نوبت احمدي است يك چندي!
» یک واکاوی تاریخی و یک تبار شناسی با مایه های طنز انجام داده که به عبدالرضا داوری سخت برخورده تا جایی که گویا به شکایت رو آورده اند با توجه به در پیش بودن انتخابات ریاست جمهوری و اینکه موضوع مقاله جلال نیز انتخابات ریاست جمهوری پیشین است بسیار آموزنده است البته اگر مطلب را به طور کامل بخوانیم. در ادامه نیز نظر من در مورد شخصی به نام «د» که نمی خواهم بدانید کیست خواهد آمد و در انتها مطلب عبدالرضا داوری در وبلاگ «در برابر باد» مبنی بر شکایت از «ج_ح» خواهد آمد. انتخابات در پیش نیز به اطمینان از این سوژه ها برای آینده دارد .
نوبت احمدي است يك چندي!
گفتم آهندلي كنم چندي
دل نبندم به هيچ دلبندي
سعديا دور نيكنامي رفت
نوبت عاشقي است يك چندي!
آقاي رييس جمهور چندي پيش فرموده بودند " دنيا دارد احمدي نژادي مي شود" اين موضوع قطعا براي جامعه علمي و دكترهاي افتخاري ايراني واجب مي سازد اين مسأله را كه براي نمونه، مشخصات و وصف الحال يك احمدي نژادي را تا آنجا كه در دسترس و ميسر است، مشخص نمايند تا همگان بدانند اگر بخواهند شبيه به خلقيات نماينده قدرت واقعي در ايران باشند، بايد چگونه رفتار نمايند؟! اينكار دو خاصيت دارد يكي اينكه مردم مي دانند بايد در داخل چگونه عمل كنند كه خير و صلاحشان در آن باشد و ديگر اينكه بيشتر مي دوند تا خداي ناكرده از دنيا عقب نيفتند....
در اين راستا ما بنايمان بر اينست كه دفترچه خاطرات يك احمدي نژادي شش آتيشه را تورق نماييم...
1- من دانشجوي دانشگاه تهران هستم و خط امامي نيز هم! عضو انجمن اسلامي دانشجويان شده ام و بسيج نيز هم! بقيه اش هم مهم نيست همين قدر بس است.....
2- سال 1384 است. چند سالي است من اصلاح طلب دو آتشه شده ام. البته محض احتياط با خيلي از چهره هاي سياسي از راست راست گرفته تا چپ چپ و ايضاً وسط (خير الامور اوسطها!) عكس دارم و عند اللزوم آنها را در جاهايي منتشر خواهم ساخت. اخيراً من معاون فرهنگي دانشگاه شهيد عباسپور شده ام. البته چند ماه پيش از آن مدير فرهنگي بودم كه طي يك عمليات انقلابي زير آب معاون فرهنگي بخت برگشته را زدم و... در مدت حضورم پدري از راستهاي كم تجربه دانشگاه در آوردم كه خودشان حظ كنند، آخر به من مي گويند دانشگاه تهراني!! در انتخابات رياست جمهوري الحمدلله در همه ستادها از قاليباف گرفته تا معين و هاشمي و به گونه اي لاريجاني كساني را گذاشته ام و تقريباً در همه ستادها رفت و آمدي دارم!. ... هماهنگ كرده بودم كه جلسه حمايت نشريات دانشجويي از طرف ستاد هاشمي رفسنجاني در دانشگاه برگزار شود اما اين بچه هاي هميشه مزاحم انجمن اسلامي موي دماغ شدند. البته خوشبختانه من با همه رفاقت دارم و از جمله بر و بچه هاي ..... و همچنين مريد فرزندان هاشمي هم هستم از جمله آقا مهدي عزيز! از بد ماجرا اين بسيجيهاي خشك فكر كه طرفدار احمدي نژاد [.....] هستند، هم افتاده اند دنبالشان كه چرا به اسم ما همايش رياست جمهوري برگزار مي كنيد!! واقعاً احمقند!!
3- خرداد 1384: دور اول نشد آن چيزي كه ما مي خواستيم. چه كسي فكرش را مي كرد كه اين احمدي نژاد رقيب هاشمي شود در دور دوم . حيف كه ميرحسين نيامد اگر مي آمد و رأي مي آورد، با توجه به رفاقتي كه من با فاتح در ايسنا داشتم، حتما به يك جايي مي رسيدم. هر چه كرديم آن مرد نيامد!! يك مصاحبه درست كرده بودم در نشريه معاونت فرهنگي دانشگاه از قول يكي از اعضاي ادوار انجمن اسلامي دانشگاه تهران كه در آن بسيار تأسف خورديم از نيامدن مير حسين! در آنجا گفته بوديم كه به هر حال " مير حسين كسي بود كه به مستضعفان مي رسيد، لذا مردم محروم خاطرات خوشي از ايشان دارند".... "در اين راستا كساني هم كه توانايي داشتند تا شرايط را براي حضور ايشان فراهم كنند اينكار را انجام ندادند ولي اعلام مي كنيم كه خواست ما [براي حضور ميرحسين]پايان نپذيرفته و ادامه خواهد داشت."
تحليل من اينست كه هاشمي رأي مي آورد. به همين دليل به بچه ها گفته ام حسابي بر روي هاشمي مانور بدهند. يك مصاحبه از رييس دانشگاه گرفته ام با يك عنوان كوبنده:"در مصاف با انحصار طلبي و تحجر در مسير تداوم اصلاحات هاشمي رفسنجاني را تنها نمي گذاريم". خودم هم مطلبي نوشته ام تحت عنوان نوبت هاشمي است يك چندي! به نظر من چالش اصلي چالش توسعه – اقتدار گرايي و بهترين فرد براي نمانيدگي توسعه گرايان (كه ما باشيم) در مقابل بنيادگرايان (طرفداران احمدي نژاد)، هاشمي است. انصافا مطلب، حرف نداشت.... اينها همه را در ماهنامه رصد كه صاحب امتياز و مدير مسؤولش خودم هستم، آورده ام. نهضت آزادي ايران هم گفته است:"مردم در راستاي منافع ملي به هاشمي رفسنجاني رأي دهند. اينرا هم گفته ام كه بزنند. يكي از تيترهاي اصلي مان را هم زده ايم "ميثاق هاشمي با ملت"...
اين راست ها بيچاره قاليباف را حسابي دور زده اند. من در اين شماره نشريه يك آه و ناله حسابي براي "تراژدي قاليباف" ترتيب داده ام. بر و بچه هاي نشريه "جريان" (۱) كه صاحب امتيازش خودمانيم قرارست حسابي از خجالت احمدي نژاد در بيايند. يك مطلب طنزي نوشته اند كه حيفم آمد نگهش ندارم. به همين دفترچه الصاقش كرده ام.
انجمن اسلامي مدرسين دانشگاه (يعني من) هم از هاشمي حمايت كرده است. همسر شهيد رجايي گفته است احمدي
نژاد از نام و شخصيت شهيد رجايي سوء استفاده مي كند. اين را جز تيترهاي اصلي قرار داده ا يم. ...
اميدوارم حضرت آقاي هاشمي قدر ما را بدانند.
4- تابستان 1384: اي بابا!!! ما هم شانس نداريم. نكرديم يكي را هم در ستاد احمدي نژاد جاسازي كنيم يا سري هم به دوستان بنياد گرا بزنيم. اوضاع درهم و برهم است. رييس دانشگاه ديگر در دفترش حاضر نمي شود.(به عبارتي بدبختش كرديم!) ما را هم در دانشگاه راه نمي دهند.( به عبارتي بدبخت شديم!) البته من اگر جاي راستهاي دانشگاه بودم، طرف را اعدامش مي كردم در سر درب دانشگاه!
5- برگشته ام به دانشگاه تهران! برنامه هايي دارم. ظاهراً آب و هواي سياسي تغيير كرده است و باد از جهات ديگر مي وزد. فكر كنم نوبت احمدي است يك چندي!
6- تحلیل ها و تغییر جهات به ثمر نشسته است. من به سمت مدير كل دفتر پژوهش و بررسي هاي خبري ايرنا منصوب شده ام. وبلاگ قبلي ام را پاك پاك كرده ام از انديشه هاي انحرافي و التقاطي و قبض و بسط تئوريك نفاق. فكر مي كنم سوراخ دعا را خوب پيدا كرده ام. در اين ايرنا و رجا نيوز و ... و به همراه فاطمه رجبي هر چه بخواهي مي تواني بنويسي. هر فحشي را مايل باشي به هر ريز و درشتي مي توان داد. در دولت خاتمي مگر مي شد جم بخوري!
من اخيراً نظرات بسيار نويني پيدا كرده ا م. به نظر من تضاد اصلي
تضاد استقلال خواهي و وابسته گرايي است. من معتقدم اساساً تاريخ انقلاب مانند تاريخ اسلام است. هم صفين داشته و دارد هم سقيفه، البته آن گونه كه من مي گويم،حواسم هست كه تقدم و تأخر صحنه هاي تاريخي را عوض كنم و گرنه معلوم است كه چه خرابكاري به بار مي آيد. در مطلبي گفته ام انقلاب هم براي خودش سقيفه داشته است. به نظر من تاريخ را بايد هر گونه كه دوستان ولايي بگويند، تفسير كرد.
اخيراً مير حسين به صحنه آمده است. به نظر من مير حسين خيلي رياكار و مزور است. او اخيراً يك تحكيمي سابق را به سمت مسؤول ستاد دانشجويي تهران منسوب كرده است. از خجالت او و رفيق سابقم (كه حضورم در ايسنا را ترتيب داده بود)، به خوبي در آمده ام.
به هر حال من با ظهور دولت و معجزه هزاره سوم به خيلي اعتقادات خوب و آخر عاقبت داري دست پيدا كرده ا م اميدوارم اينبار شانس ما خوب باشد و احمدي نژاد دوباره رأي بياورد. هر چند براي ما كه فرقي نمي كند هميشه سحر نزديك است!
داشتم يك نكته اساسي را فراموش مي كردم( مي نويسمش كه هيچگاه از خاطرم نرود) سيل تجربيات، مرا واجد يك اعتقاد اساسي ديگر هم كرده است براي اين اعتقاد چند جلد كتاب هم نوشته ام. به نظر من نه نوبت هاشمي است يك چندي، نه نوبت احمدي است يك چندي بلكه بايد همواره در برابر باد ايستاد و آنوقت محاسبه نمود، نوبت كيست يك چندي!!!
سر آخر؛ حرفي اساسي:
حداقل من در بيست سال اخير اين جمله را از نزديكانم بسيار شنيده ام كه فلاني كه الان انقلابي دو آتشه شده و به كاسه اي داغ تر و سوزنده تر از خود آش بدل گشته و براي ديگران حكم حراستي صادر مي كند و چماق بر سر اين و آن مي زند و زجر ديدگان انقلاب را با سيلي تهمت و افترا مي نوازد، پيش از انقلاب فلان گونه بود و با فلان دستگاه وابسته به ساواك داراي ارتباطي وثيق!! در اين سالها براي من تقريباً اين يك اصل پذيرفتني شده است كه جامعه ما نمي تواند خالي از بوقلمون صفت باشد، شترمرغ هم كه ديگر به بخشي از واقعيت جامعه ما بدل شده است حتي به بخشي از آواز گنجشكها! اما به نظر شما چرا اينقدر رنگ عوض كردن در جامعه ما راحت و سهل پذير شده است؟! آيا تقصير از انسانهاي مزور است يا رييساني كه متملقين رنگارنگ مي طلبند؟ از خورشيد پرستان گونه گون است يا از سيستمي كه آنها را مزور و مجيز گوي و هاله پرست مي خواهد؟!
زیرنوشت:
۱) پايگاه اينترنتي Jaryan.ir كه متعلق به نشريه اي به همين اسم با امتياز دولتي در دانشگاه شهيد عباسپور بوده ، در حال حاضر پايگاه تبليغاتي حاميان احمدي نژاد است.
نظر کورش قناطیر در مورد شخصی به نام «د»
« با سلام به جلال الدین عزیز
در این مدت از جناب «د» زیاد شنیده ام وبلاگش را نیز به توصیه برخی دوستان مطالعه می کنم من جناب «د» را یکی از عوامل اضمحلال و تحلیل قدرت انجمن در آن سالها می دانم چند مدت پیش در وبلاگ یکی از یاران «د» و مخالفان آن سالهای شما مطلبی دیدم مبنی بر اینکه «د» ما را فریب داد وی نیز از تغییر چهره «د» در شگفت بود و متحیر مانده بود اما تحلیل من تحلیل دیگری است و نه اکنون که سالها پیش و در زمانی که برای رفع اختلافات انجمن به اتفاق دوست دیگری و بعد از سالها به دانشگاه آمدم به این نظر معتقد شدم نظر آن زمان من این بود که «د» با چند صدایی کردن جامعه عباسپور قدرت و موقعیت را از انجمن گرفته به علاوه چند صدایی باعث شده بود صدای کسی به کسی نرسد و هرکس در صندوق خود فارغ از جامعه اطراف زیست فرهنگی داشته باشد"نمایشنامه چهار صندوق بیضایی را بخوانید"پلورالیسم ایشان در آن زمان و حمایتشان از شاخه اقلیت انجمن و رییس معزول آن نای انجمن شما را بریده بود من شاید چون از خارج از مجموعه آمده بودم و در آن مجموعه زیست نمی کردم بهتر می توانستم مجموعه و وضعیت آن را تحلیل کنم اینک نیز اعتقاد دارم جناب «د» همان «د» پیشین است و همان اهداف گذشته را دنبال می کند اما لباس و ردای دیگری پوشیده وی ماسک اصلاح طلبی به صورت زده بود و اینک ان ماسک را از صورت برداشته ضرباتی که انجمن اسلامی تهران و اعضای آن در آن سالها و سالهای قبل و بعد آن به حرکتهای دانشجویی و به مجموعه دفتر تحکیم وحدت وارد آوردند حدیث مفصلی است که باعث شده اینک نیز هیچ گونه اعتمادی به برخی از یاران فعلی و انجمن تهرانی های سالها پیش میر حسین موسوی هم نداشته باشم و کاش میرحسین از آنها فاصله بگیرد و اما در مورد جلال الدین باید بگویم به عنوان کسی که سالها بعد از اتمام تحصیل نیز روند حرکت و کار انجمن را دنبال می کردم و البته فقط دنبال می کردم اعتقاد دارم در زمانی خاص و بعد از اختلافات سال 78 و 79در انجمن عباسپور کسی که به بهترین نحو انجمن را اداره کرد و نجات داد جلال الدین بود این اعتقاد حتی برخی از مخالفان جلال الدین است اما شاید جلال الدین می باید در مرحله ای از فاز انجمن و حرکتهای آن جدا شده به سبک و شیوه و رویه ای دیگر اندیشه می نمود من اعتقاد دارم جلال الدین می توانست محور حرکتهای مهم تری باشد»
متن مطلب داوری در وبلاگ «دربرابر باد »
اخیرا فردی به نام "ج-ح" که عضو انجمن دانش آموختگان دانشگاه صنعت آب و برق بوده و گروهی را نیز به عنوان ادوار انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعت آب و برق شهید عباسپور راه اندازی کرده و ارتباطاتی آشکار هم با ستاد انتخاباتی آقای میرحسین موسوی دارد* در وبلاگ شخصی خود اقدام به عقده گشایی نموده و با داستانسرایی همراه با چاشنی دروغ متنی سراسر توهین را به منظور تخریب اینجانب منتشر کرده است.
من بنا نداشتم که به این موضوع کم اهمیت بها دهم چون مدتهاست دریافته ام که هنوز هم در بازار سیاست ایران کالای توهین و فحاشی متاعی رایج است و هرکه در این بازار گام می نهد باید برای دریافت بسته های رایگان توهین و افترا آماده باشد اما دیروز یکی از دوستان که مطلب را خوانده بود گفت که ما همانطور که نباید ظلم کنیم و ظالم باشیم به همان نسبت هم نباید ظلم پذیر باشیم و در برابر ظلم آشکار سکوت کنیم و بر همین مبنا در خصوص این مطلب که راست و دروغ را با هم مخلوط کرده و هرچه توهین بر زبانش آمده روا داشته است قطعا نباید سکوت کرد و لازم است از طریق شکایت به مراجع قضایی خواستار رسیدگی به این رفتار غیراخلاقی ناشایست و توهین آمیز شد تا بتوان در آینده از تکرار بی اخلاقی ها در فضای عمومی کشور ممانعت کرد.

پس از تامل در توصیه این دوست و تاکید وی بر اصل عدم ظلم پذیری در خصوص طرح شکایت علیه این اقدام موهن قانع شدم و بر همین مبنا روز گذشته به دادسرای عمومی تهران مراجعه کردم و بر اساس توهین های آشکار و انتساباتی که در این وبلاگ نسبت به اینجانب مطرح شده بود شکایت خود را به محضر دادگاه تقدیم نمودم و رجاء واثق دارم که دادگاه براساس معیار حق و ضوابط قانونی و حقوقی به شکایت اینجانب رسیدگی خواهد کرد.
در پایان امیدوارم که همه ما در محضر دادگاه عدل الهی رستگار و فائز باشیم.
ان المتقین مفازا .....والعاقبه للمتقین
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*اطلاعیه حمایت وی و دوستانش از کاندیداتوری مهندس میرحسین موسوی روز گذشته در سایت انتخاباتی آقای موسوی درج شده است:
http://www.kalemeh.ir/pages/6524.php
از میر حسین موسوی
هنوز که هنوز است نام جنبش دانشجویی برای بسیاری از زنان و مردان این مرز و بوم، تلاش در جهت تامین آزادی و مطالبات مردم را خاطرنشان می کند. دانشجویان دیروز اما این روزها در گروه هاي مختلفي تقسیم شده اند.گروهی با ناامیدی از تغییر اوضاع و شرایط راه هجرت گزیده اند و گروهی دیگر هنوز کورسویی از امید در دلهای خود به یادگار باقی گذاشته اند. کورسوی امیدی که در معرض تهدید بادهای هرزه ای قرار گرفته است.
دانشجویانی که روزگاری دل نگران آزادی و حقوق شهروندی مردمان ایران زمین بودند پس از سالیان، نه تنها آن دغدغه ها را پا برجا می دانند، كه اینک با وجود پیشرفتهای رخ داده در کشور در اثر تلاشهاي پیشینیان، دغدغه های جدید یافته اند و باید دغدغه معاش مردمان ایران زمین را در دلهای نگران خود داشته باشند.اگر روزگاری برخی حاکمان دیرشنوا ، حقوق مردم را صدقه ای می دانستند که خود به مردم عطا کرده اند، آنان اینک نه تنها آزادی، بلکه معاش مردمان را صدقه ای می پندارند که آنان باید اعطایش کنند.گویی این مملکت را صاحبی غیر از آنان نیست.هزینه کردهای سلیقه ای بودجه و بذل و بخشش های ملوکانه در تبلیغات استانی از جیب مردم ، به نام مردم و به کام خود ، تا مورد آخر یعنی توزیع سیبزمینیهای رایگان ، نشانه هایی از این نوع نگاه هستند.
دانشجویان دیروز هنوز رویداد بزرگ و تاریخي دوم خرداد ٧٦ را به خاطر دارند. در اوج ناامیدیها و هنگامی که گروهی سواری خود بر اسب قدرت را دائمی می پنداشتند، پیشگام دعوت از مردی صادق برای حضور در انتخابات ریاست جمهوری شدندتا امید به تاریخی دیگر برای مردمان ایران زمین رقم خورد. سالیانی گذشت و دانشجویانی که آرمانهای خود را درمسیر تحقق می دیدند امیدوارانه دل به رخدادی نوین بسته بودند غافل از اینکه ترک قدرت برای عده ای چندان سنگین بوده که حاضرند اصول خود را کنار نهاده و بی اصولی را بنا نهند.پس از سالیان سال اینک دانشجویان دیروز هر یک راهی برای خویش گزیده اند، اما هنوز بسیاریشان دل در تکرار حلاوت خاطره شکست حاکمیت یکدست دارندو امیدی دیگر یافته اند تا معاش و آزادی صدقه ای را در کنج تاریخ ببینند.
دانشجویان دیروز دانشگاه صنعت آب و برق که در دوران دانشجویی خود توفیق فعالیت در انجمن اسلامی دانشجویان را داشته اند اینک فرصتی یافته اند تا همگام با دیگر فرزندان ایران زمین دراندیشه رها سازی ملت ایران از معاش صدقه ای، با وجود انتقادات جدی که به سیستم انتخابات فعلی دارند، به مشارکت فعال درانتخابات ریاست جمهوری و استفاده از این فرصت جهت ایجاد تغییر سازنده در روند اداره امور کشور بپردازند. آنان برای خود دلايلي دارند که با مردمان این مرز و بوم در میان خواهند گذاشت. آن چه اینک پیش رو است برخی از دلایل دانشجویان دیروز و خدمتگذاران همیشگی این مرز و بوم است:
١- با وجود اینکه بخش زیادی از قدرت سیاسی،اقتصادی و رسانه ای در اختیار نهادهای انتصابی و خارج از حیطه دولت است، با این حال نبايد با تحلیل ها و فرضیات غیر واقعی، نقش دولت در نحوه اداره کشور را کم اهمیت جلوه داد. خصوصاً اینکه تجربه عملکرد دولت در سه سال و نیم گذشته به خوبی نشان داد که نحوه عملکرد دولت می تواند نقش تعیینکنندهای در سرعت بخشیدن به روند توسعه و یا بالعکس پسرفت و نابودی کشور داشته باشد. بنابراین تصمیم گیری در خصوص نحوه مشارکت در انتخابات آتی می بایست با اصلاح این فرض و البته با لحاظ سایر الزامات و پیش نیازهای حداقلی یک انتخابات سالم، آزاد و رقابتی صورت پذیرد.
٢- دانشجویان دیروز به رسم دلبستگی هاي ديرين ، بيش از همه همچنان اندیشه دانش و دانشگاه دارند. آن چه دراین سالیان برسر دانش و دانشگاه آمده است ،دست كمي از اندیشه سوزی و دانش سوزی مهاجمان به اين سرزمين ندارد.مدیرانی که باید برحکم وظیفه مدال و نشان برسینه فرزندان فرهيخته و كوشاي این سرزمین به سبب تلاش برای ادامه تحصیلشان می آویختند،ستاره هاي محروميت از تحصيل را در كنار نامشان نهادند. محروم ساختن فعالان دانشجویی منتقد از ادامة تحصیلات عالی، احکام تعلیق و اخراج و محرومیت از تحصیل علیه دانشجویان، انحلال انجمن های اسلامی و تشکل های دانشجویی مستقل در دانشگاه ها، صدور احکام حبس و بازداشت علیه فعالان دانشجویی منتقد، از بین بردن استقلال دانشگاه و تحمیل رؤسای فرمایشی بر دانشگاه هاگسترش نفوذ حاكميت نهادهاي نظامي،امنيتي در دانشگاهها، تنها نمونه ای از بسیاری مصائب است که بر سر دانش و دانشگاه آمده است.
٣-دانشجویان دیروز هرچند که در تلاش معاش گرفتار شده باشند اما همچنان آزادی را همچون گوهری جستجو می کنند.آزادی فعالیتهای سیاسی و اجتماعی از جمله دغدغه هایی است که دانشجویان دیروز همچنان به آن مي انديشند.هرچند که تحدید آزادیها سالیانی است که رسم شده است اما چند سالی است که این رسم قوت بیشتري گرفته است.محدودیتهای ایجاد شده برای فعالیتهای سیاسی و اجتماعی دانشجویی، مطبوعات، احزاب ، نهادهای مدنی، فعالين زنان و تشكلهاي كارگري نمونه هايی از افزایش تحدیدها در سالیان اخیر است.
٤- آمارهایی که با وجود آمارسازیهای انجام شده نشان از اوضاع وخیم اقتصادی کشور دارد، از جمله افزایش نرخ تورم، بالا رفتن نرخ بیکاری، افزایش ضریب جینی بعنوان شاخص توزیع نا عادلانه ثروت،گرانی بی سابقه مسکن،تشديد تحريمها،رکود شدید در پروژه های عمرانی وخالی شدن حساب ذخیره ارزی، نشان از ضرورت حضور دولتی دارد که حداقل گوشی برای شنیدن توصیه های متخصصان اقتصادی داشته باشد نه اینکه انان را به داشتن اندیشه های قدیمی و غربی متهم نماید.
٥- قانون گریزی، تخلفات مختلف مالی و اداری که گوشه ای از آن در گزارش تفریغ بودجه سالهای٨٥ و٨٦ دیوان محاسبات منتشر گردید، از جمله انحراف ٥٤ درصدی از قانون بودجه سال ٨٦ (مجلس دست چين شده از دوستان دولت، گزارش از ١٤٠٠ تخلف و به عبارتی ٧ تخلف در هر روز می دهد) ، واریز نشدن بیش از یک میلیارد دلار از درآمدهای حاصل از فروش نفت به خزانه در سال٨٥ ، همچنین افزایش غیرقانونی تعرفه های برق در سال ٨٦ نمونه های بارزی از عملکرد دولت در این زمینه است.
٦- تصمیمات عجولانه و غیرکارشناسی در مجموعه دولت و تشدید آن پس از انحلال سازمان مدیریت و برنامه ریزی به دستور رییس جمهور، یکی از شاخصه هاي اصلي دولت نهم است. نمونه کوچکی از این تصمیمات خلق الساعه و فرد محور را در موضوع عدم تغییر ساعت رسمی کشور در شروع سال٨٥ ،که بنا به گزارش مرکز پژوهش های مجلس منجر به خسارت حدود سیصد میلیارد تومانی به کشور شد می توان دید.
اگرچه هر ملتی فرصتی را برای تغییر تاریخ خود دارد اما شاید این فرصت ها همیشگی نبوده و همیشگی نباشد پس بهتر آن ا ست که به انتظار فرصت های جدید، گذر فرصت های پبش رو را نظاره نکرد. دانشجویان دیروز، اینک بنا به آنچه گفته شد و دلايل بیشمار دیگر که ذکر آنها در این مجال نمی گنجد، تصمیم گرفته اند در انتخابات رياست جمهوري دهم رای دهند و دیگران را نیز به همراهی در سرنوشت سازی و ایجاد تغییر سازنده در کشور فراخوانند.
لذا با توجه به مباحث پیش گفته و ضرورت تغيير در مديريت اجرايي كشور ، همچنین با عنایت به سوابق ارزنده و مدیریت شایسته جناب آقای مهندس میرحسین موسوی در دوران ٨ ساله جنگ و تاکید ایشان بر حمایت از آزادی بیان ، مطبوعات واحزاب و توجه ویژه به فعالیتهای فرهنگی و هنری، ادوار انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعت آب و برق(شهید عباسپور) ضمن احترام به سایر کاندیداها و حامیان ایشان، از بین گزینه های موجود، آقای مهندس میرحسین موسوی را مناسب ترین گزینه برای در دست گرفتن سکان اجرايي كشور دانسته و حمایت قاطع و همه جانبه خود از ایشان را اعلام مي دارد.
در پايان اين مجموعه اهم درخواستها و انتظارات خود از ايشان را به شرح زیر اعلام می دارد:
- استفاده از همه ظرفیتهای ممکن علی الخصوص پتانسیل گروههای اجتماعی جهت صیانت از آراي مردم در انتخابات آتی به عنوان گام اساسی جهت پیروزی و فراهم شدن زمینه ایجاد تغییر.
- عملیاتی نمودن کلیه مفاد قانون اساسی بویژه توجه به اجرای کامل مفاد فصل سوم قانون اساسی در خصوص حقوق ملت.
- اهتمام ویژه به استقلال دانشگاهها و انتخابي شدن رؤساي دانشگاهها، حمایت از آزادیهای آکادمیک و همچنین اصلاح قوانین محدود کننده فعالیتهای دانشجویی، جلوگیری از برخورد با فعالین و لغو احکام غیر عادلانه تعلیق دانشجویان و تشکلهای دانشجویی.
- احیاء سازمان مدیریت و برنامه ریزی و سایر نهادهای مشورتی و کارشناسی کشور که در دولت فعلی منحل و یا به حاشیه رانده شده اند.
- پرهیز از نگاه ایدئولوژیک و آرمانگرایانه به بحث انرژی هسته ای و توجه به اصل هزینه- فایده و لحاظ منافع ملی در تصمیم گیریهای مربوط به این موضوع.
- تلاش در جهت حذف ايدئولوژي محوري و دشمن جويي و اولويت دادن به تامين منافع ملي در روابط و مناسبات خارجي
- تسریع در روند خصوصی سازی و كوچك سازي دولت و همچنین جلوگیری از واگذاری پروژه های عمرانی و صنعتی به پیمانکاران نظامی و دولتی در شرایط غیررقابتی.
- ملاك قرار دادن تخصص و تجربه جهت به كار گماردن افراد در مناصب اداري.
- حمایت از فعالیت احزاب و نهادهای مدنی، افزایش مراودات با آنها و استفاده از پتانسیل ایشان در اداره امور کشور.
به امید داشتن ایرانی آزاد، آباد، و سربلند.
ادوار انجمن اسلامی دانشجویان
دانشگاه صنعت آب و برق(شهید عباسپور)
تا کنون این بیانیه در سایت های مهم زیر منتشر شده http://www.ghalamnews.ir/news-7841.aspx
دو مطلب قبلی به گونه ای به هم مربوط بودند مطلب جدید نیز چیزی جز بررسی تبعات آنها نیست برخلاف برداشتی که از مطلب قبل شد منظور من از انتخاب شدن میرحسین موسوی صوری بودن انتخابات نبود یا حتی پیروز شدن به آسانی و رای آوردن راحت وی نبود منظور من آن است که شاید وی در حال حاضر بهترین گزینه برای جمهوری اسلامی است در آنجا قید شده بود که در پروسه تغییرات اجتماعی ایران و ملل سوم ما همیشه شاهد یک دایره و یک دوران و برگشت به اول بوده ایم مراحل این روند از این قرار است 1) سیستم از پیش موجود (سیستم و نظامی که نه به توسعه اقتصادی اندیشه می کند و نه به توسعه سیاسی) 2)فشارهای نظام اقتصاد جهانی 3)رفتن به سمت اقتصاد وابسته 4) جنبش های اجتماعی واتحاد روشنفکران و آحاد جامعه 5)پیروزی جنبش و رفتن به سمت توسعه سیاسی 6) اختلاف در صنوف جنبش و به سرانجام نرسیدن آن 7)شکست جنبش و باز گشت به سیتم ازپیش موجود.
باید بگویم این پروسه به راحتی وقوع جنبش های اجتماعی از قبیل 2خرداد یا انقلاب57 یا ملی شدن صنعت نفت و جنبش مشروطه را تحلیل می کند علاوه بر آن دوران سازندگی یا دروازه تمدن محمدرضاشاه و یا مدرنیسم رضا شاه و یا اصلاحات اقتصادی امیر کبیر و ناصرالدین شاه را و دلایل و شرایط انجام آنها را معرفی می کند.
در مطلب قبل منظور من آن بود که ما در نقطه ای از این دوران و دایره تاریخی هستیم که امکان حضور تاریخی شخصی چون خاتمی و تفکر توسعه سیاسی وجود ندارد. چرا که در مقابل آن نیروها و نهادهایی هست که این پروسه را برنمی تابند و توان مقاومت در برابر آن را نیز دارند و حتی می توانند این پروسه را پیش از شروع به بن بست بکشانند. از این رو خاتمی نمی تواند حضور بیابد . من حتی در ابتدای مطلبی که چند ماه پیس به تاریخ 3 مهر ماه 87 دراین وبلاگ قرار دادم و عنوان آن «خاتمی می آید اما اینبار بیباکانه بیا» بود نوشتم که «خاتمی می آید اما اینبار بی باکانه بیا هرچند می دانم مردم اینبار به خاطر وضعیت اقتصادی بدشان به تو رای خواهند داد نه به خاطر توسعه سیاسی اما تو اینبار به مردم هم توجه نکن بل به قدرتی بیاندیش که یک رییس جمهور می باید داشته باشد اما در ایران ندارد مشکلات ما هنوز هم از عدم توسعه سیاسی است» منظور من آن بود که جامعه نیز اکنون آمادگی پذیرش توسعه سیاسی را ندارد و فقط به خاطر وضع نامساعد اقتصادی خواستار تغییر است و چون جامعه آمادگی این پذیرش را ندارد لذا نهادهای مخالف به راحتی می توانند جلوی آن را بگیرند متاسفانه در ایران رفتن به سوی توسعه سیاسی نیاز به جنبش های قوی اجتماعی دارد جنبش هایی متشکل از همه صنوف اجتماعی و متاسفانه با صبغه پوپوایستی. در حال حاضر نیزفضا برای حضور این جنبش مهیا نیست.
از سوی دیگر در این دایره تاریخی و پروسه تغییر و تکامل تدریجی جامعه ایران ، ما در زیر فشارهای نظام اقتصاد جهانی هستیم و نظام تولید ما نیز توان مقابله با آن فشارها را ندارد از این رو و بر طبق مراحل ذکر شده در بالا حکومت و سیستم آمادگی رفتن به سمت توسعه اقتصادی از نوع وابسته (کمپرادور) را دارد درست به شکلی که بعد از جنگ ، هاشمی رفسنجانی مامور انجام آن پروژه شد در آن زمان میر حسین و چپ های سنتی نماد و سمبل «سیستم از پیش موجود» بودند .اما اینک مشکلات فرا روی نظام و تحریم های جهانی و روابط بین المللی نیز توان رفتن به سمت توسعه اقتصادی و رشد با درصد بالا را از حکومت گرفته و حتی با تغییر دولت نیز احتمال آمادگی جهانی برای پذیرش ایران و رفع تحریم ها اندک است . اما و به هر حال نیاز به تغییر در سیستم و توسط بخشی از نظام احساس می شود رفتن به سمت توسعه اقتصادی از نوع حکومتی و آمرانه به مردم وجنبش های اجتماعی نیاز ندارد بنا به این دلیل بود که من در مطلب قبلی آوردم که «ازاین رو در بن بست فعلی ، نظام به یک بازگشت به اول و ادامه ی نخست وزیری میرحسین روی آورده است تا به عنوان یک محلل ، شرایطی را آماده کند تا در آینده شخصی به قدرت رسد که معتقد به آتیه کشور و توسعه ی اقتصادی آن باشد . »
اشتباه من در آنجا این بود که به جای گزاره «بخشی از نظام » از لغت «نظام » استفاده کردم لذا صوری بودن انتخابات و امکان رای آوری راحت توسط میر حسین تداعی می شد که دوستان نیز تذکرات لازم را دادند و راهنمایی های دوستان مفید بود و بالاخص آقای پیمان و در کامنتی به این مورد توجه لازم را داشتند.
به هر حال اینک میر حسین در وضعیتی قرار گرفته که سالها پیش قرار گرفت و سکان حکومت را به رفسنجانی داد با این تفاوت که جا و جایگاهش عوض شده اینک وی نماد تغییر است و در سال 68 وی نماد سیستم از پیش موجود بود .
امکان رای آوردن وی نیز هرچند بالاست اما چون بخش های قدرتمندی از حکومت خواستار حضور دولت فعلی و ساختار موجودند رقابت انتخاباتی شدیدی در پیش خواهد بود . مهمترین شانس میرحسین که می توان بر روی آن حساب کرد بعد از حمایت بخشی از نظام از وی ، آمادگی جامعه برای تغییر است وقتی مردم در زیر فشارهای اقتصادی باشند آمادگی آن را که چیزی را تغییر دهند را ندارند اما آمادگی پذیرش تغییرات توسط یک بخش از نظام را دارند از این روست که بخش دیگر نظام به دنبال آن است که تا قبل از شروع انتخابات با حرکاتی از این آمادگی جلوگیری نماید یعنی با ترتیباتی وضعیت معیشتی مردم را تا حدی بهبود بخشد از این رو نظام هماهنگ پرداخت حقوق کارمندان یا پخش سیب زمینی رایگان در نقاط محروم!! و ... را شاهدیم و حتی وعده تک رقمی شدن تورم !! تا پایان سال را می شنویم
متاسفانه مردم ما به دلیل صدها سال خو گرفتن با سیتم ها و نظام های از پیش موجود توان و آمادگی روحی تغییر وضع موجود را ندارند جنبش های اجتماعی در ایران هیچگاه در زمان حضور و قدرت داشتن سیستم های از پیش موجود در ایران رخ نداده است از این رو بود که تقاضای طبقه الیت برای حضور خاتمی در وضع موجود و با وجود مخالفت کلیت نظام از حضور وی خنده دار بود . جنبش های اجتماعی در ایران تنها در زمان حضور دولت ها و حکومت های طرفدار توسعه اقتصادی رخ داده که آخرین آن جنبش دو خرداد است در زمان حضور رفسنجانی.
لذا اینک نیاز است که با همه قدرت و قوت از میرحسین موسوی حمایت شود و به خصوص در مورد وضعیت فعلی و بحران آینده در صورت ادامه این وضعیت به مردم توضیح داده شود
حضور میرحسین وضعیت را بهتر خواهد کرد و نه تنها بهترین گزینه برای جمهوری اسلامی است که تنها گزینه طبقه الیت و روشنفکران نیز می باشد اما احزاب اصلاح طلب و روشنفکران از هم اکنون می باید خواستار سهم قانونی خود باشند ما نیاز داریم که یک دولت معتدل حاکم باشد تا روشنفکران و احزاب بتوانند مقدمات تقویت جامعه مدنی را فراهم نمایند. به امید آن روز.
دو یادداشت (در حاشیه کناره گیری خاتمی و حضور میر حسین موسوی در انتخابات ریاست جمهوری)
1)جهان سوم ، جهان عجیبی است. در اکثر کشورهای جهان سوم گویی توسعه نا ممکن است برنامه ها و مدیریت ها راه به جایی نمی برد چه که مشکلات در ذات آن نظام هاست . می گویند در اینگونه نظامات ، منزلت برتر از مشروعیت است و انتساب برتر از اکتساب و لاجرم آنان که برنامه ها را به پیش می برند از توانایی لازم برای انجام این امر برخوردار نیستند و به عبارتی مشکل جهان سوم و بحران توسعه ی آن ناشی از ضعف مدیریت است . ساختار این نظامات به گونه ای است که آنها با توسعه تلازم ندارند و با آن همخوان نیستند . مشکلات دیگری نیز هست جنگ های بزرگ ، درگیری های قومی و محلی و اختلافات نژادی و نیز فساد مالی و اداری در دستگاههای آن حکومت ها و نداشتن فرهنگ توسعه .
در جامعه ی ما نیز همه این موارد کم و زیاد اما به نسبت موجود است و تا در فرهنگ به اینگونه ایم کشور ما در توسعه نیز به همین گونه خواهد ماند .
2) برای من تعجب آور بود که در یک کشور جهان سومی و بعد از گذر یک دوره ی چهارساله از مسئولیت دولتی که نه به توسعه ی سیاسی اندیشیده و نه به توسعه ی اقتصادی ، دولتی بر سر کار آید ( خاتمی ) که می خواهد به توسعه ی سیاسی و آزادی احزاب اندیشه کند و حتی در مطلب « خاتمی و چارلی » ( در همین وبلاگ ) به تقاضای دعوت از خاتمی خندیده بودم . طرفه آنکه طنز سیاست مرا نیز در این بازی یکی از امضا کنندگان همان نامه می خواست . در مطلبی با عنوان ( نقدی بر اصلاحات ) که در اردیبهشت 87 و در سه قسمت در همین وبلاگ منتشر شد و موضوعات اصلی آن را البته در زمان تشکیل مجلس ششم در سال 78 ( 10 سال پیش از آن ) نوشته و منتشر کرده بودم این موضوع در مورد ایران مطرح می شد که با توجه به نظریه ی وابستگی «انزوفالتو» در ملل عقب افتاده و جهان سوم و قبل از کنار رفتن دولت هایی که فقط به حفظ وضع موجود اندیشه می کنند ( مثل دوره نخست وزیری میرحسین موسوی ) و توسعه ی سیاسی و توسعه ی اقتصادی هیچکدام را در پیش نمی گیرند و به عبارتی طالب و مجری سیستم از پیش موجود کشورند ، وضعیت خاصی رخ می دهد و بحرانی شکل می گیرد که ناشی از فشارهای «نظام اقتصاد جهانی» است . در این گونه موارد، «نظام تولید» این کشورها توان مقاومت در برابر فشار «نظام اقتصاد جهانی» را ندارد . از این رو اینگونه ملل با بحران اقتصادی و بحران رشد روبرو می شوند و لذا به توسعه ی اقتصادی از نوع وابسته روی می آورند. فشارهای سیاسی و امنیتی را نیز بیشتر می کنند و توسعه، شکلی کاملا آمرانه به خود می گیرد ( مثل دوره ی ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی ) و ....
بعد از گذشت یکی دو دوره توسعه ( که معمولا این دوره ها 5 ساله می باشند) فشارهای ذهنی بر طبقه روشنفکر و فشارهای عینی بر طبقه محروم ناشی از توسعه نامتوازن آنهارا متحد می کند جنبشی اجتماعی رخ می دهد و جامعه از همه ی طبقات و صنوف به گونه ای متحد خواستار توسعه سیاسی می شود و ... در نهایت پیروز هم می شوند. ( مثل 2 خرداد و پیروزی خاتمی )
اما اختلاف در مسیر حرکت و ادامه ی جنبش پیش می آید آن طبقات و صنوف ، اتحاد خود را از دست می دهند و در نهایت باز به «سیستم از پیش موجود » رجعت می کنیم . ( مثل 3تیر و پیروزی احمدی نژاد)
آری با توجه به مطالب فوق شاید نمی باید انتظار حضور خاتمی را در انتخابات اخیر می داشتیم هر چند حضورش شاد کننده بود اما با وضعیت فعلی جامعه ما همخوان نبود وضعیت جامعه ی ما توان و آمادگی رفتن به سمت توسعه ی اقتصادی را ندارد تا چه رسد که یک گام جلوتر از آن رفته به توسعه ی سیاسی اندیشه کند. جامعه ی ما در زیر فشارهای نظام اقتصاد جهانی از یک سو و از سمت دیگر فشارهایی همچون تحریم های شورای امنیت ، نه ابزار رفتن به سمت توسعه ی اقتصادی را دارد و نه توان تشتت داخلی و جنبش های اجتماعی و رفتن به سمت توسعه ی سیاسی را .
از این رو امروز اگر کسی بخواهد به توسعه ی اقتصادی بیاندیشد می باید از صندوق بین المللی پول و بانک جهانی و کشورهای توسعه یافته انتظار همکاری داشته با شد که با توجه به شرایط فعلی و تحریم ها مطمئنا راه به جایی نخواهد برد . رفتن به سمت توسعه سیاسی و اصلاح اساسی ساختار نیز مخالفانی قدرت مند در ایران دارد که این امر را برنمی تابند . از این رو حضور کسانی چون خاتمی یا عبدالله نوری در وادی انتخابات هم تنش های زیادی را پیش از انتخابات به وجود می آورد که می توانست حتی تا رد صلاحیت آنان بیانجامد و هم انتخابات را به یک صحنه جنگ شبیه می کرد تا به یک بازی با قواعد معلوم و هم پس از انتخابات و در صورت موفقیت اصلاح طلبان، آنگاه تنش ها شدت بیشتر می گرفت .
از اینرو برای مواجه نشدن با تبعات هر دو گونه ی توسعه ( اقتصادی و سیاسی ) و نیز گشایشی اندک در بن بست فعلی ، نظام به یک بازگشت به اول و ادامه ی نخست وزیری میرحسین روی آورده است تا به عنوان یک محلل ، شرایطی را آماده کند تا در آینده شخصی به قدرت رسد که معتقد به آتیه کشور و توسعه ی اقتصادی آن باشد .
میرحسین و یارانش به اطمینان موافق حضور خاتمی در صحنه نبودند احتمالا حتی اگر خاتمی وارد گود انتخابات نمی شد میرحسین برای ریاست جمهوری خود را کاندیدا نمی کرد . وی شرایط فعلی را مناسب حضور خاتمی نمی داند چرا که ظاهرا ایشان نگران تشتت و تنش میان گروههای داخلی است .
حضور خاتمی و پاگرفتن مجدد احزابی چون مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی مطمئنا وضعیت و آرایش نیروها را به گونه ای در می آورد که تنش شدت می گرفت . اما با توجه به آنکه میرحسین به عنوان یک شخص و بدون تقاضا و دعوت احزاب و گروهها پا به صحنه نهاده در بکارگیری نیروها اجباری نخواهد داشت و احتمالا به مصلحت و با محافظه کاری عمل خواهد کرد . مورد دیگر اینکه میر حسین موسوی به دنبال راه حلی خواهد بود تا تنش ها را حداقل میان ایران و اروپا کاهش دهد و به وضعیتی که این چهار سال در عرصه ی بین المللی برای ایران به وجود آمده پایان دهد و روابط را با کشورهای منطقه و اروپا بهبود بخشد . میرحسین با این رسالت و این احساس پا به صحنه نهاده که نه احمدی نژاد و نه خاتمی نمی توانند در شرایط فعلی برای جمهوری اسلامی مفید باشند اما آیا میر حسین در انجام نقشی که بر عهده اش محول شده یا خواهد شد موفق خواهد بود ؟ به نظر من وی فضای فراخ و بازی نخواهد داشت . آرمان و رویا و سودای بزرگ و سربالایی نیز ندارد اهل درگیر شدن نیز نیست وی به گونه ای معمولی خواهد آمد و به گونه ای معمولی حکومت خواهد کرد و اگر مشکل خاصی رخ ندهد به گونه ای معمولی خواهد رفت.
آیا شجاعپوریان عضوی از اصلاح طلبان است ؟
( در حاشیه معرفی شجاعپوریان به عنوان مسئول ستاد انتخاباتی میر حسین موسوی در خوزستان )
بیش از یک سال از انتخابات مجلس هشتم می گذرد. در آن زمان شجاعپوریان بر خلاف پیمان منعقده ، حاضر نشد از اصلاح طلبان و فقهی زاده ، کاندیدای آنان حمایت کند . من در اینجا برای اولین بار متن کامل چهار بند پیمان منعقده را منتشر می کنم :
1) فضای تخریبی از همدیگر کاملا بسته شود و دیگر روی ندهد.
2) دو نفر از طرف هر گروه اصلاح طلب معرفی و از روز شنبه 29/10/86 و بعد از اعلام صلاحیت آنها جلسات ادامه داشته باشد و با توجه به اینکه اعلام نتیجه تائید صلاحیت کاندیداها نهایتا 15/12/86 می باشد و فرصت زیادی برای تبلیغ کاندیدا نفر اول باقی نیست تدبیری اندیشیده شود. اگر آقای ضرغامی خواستار شرکت در این اجماع باشند یک نفر کاندیدا معرفی نمایند که در این رابطه قرار شد آقایان .... و ..... با آقای ضرغامی صحبت نمایند.
3) بعد از اعلام اسامی توسط هیئت اجرایی همراه با هم در بعضی از جلسات عمومی شرکت نمایند و بعضی از کاندیدا ها هم می توانند بعد از تایید صلاحیت در این جلسات شرکت نمایند.
4) اگر کاندیدایی رد صلاحیت گردید از کاندیدای دیگری که تائید صلاحیت گردید حمایت قوی بعمل آورند ، چه به صورت سخنرانی ، چه بصورت اطلاعیه و حضور جدی در شهر و روستا .
یک سال از آن پیمان و آن انتخابات می گذرد . اصلاح طلبان بهبهان در این يك سال به شیوه های گوناگون این مسئله را به اصلاح طلبان مرکز گوشزد کرده اند و تقریبا کسی نیست که دیگر از این موضوع بی اطلاع باشد ، اما باز در زمانی که ائتلاف اصلاح طلبان استان چند نفر را به عنوان ستاد تبلیغات آقای خاتمی در خوزستان معرفی کرد یکی از آنان شجاعپوریان بود و این البته باعث تعجب ما شد . اما ترکیب به گونه ای بود که مطمئنا شجاعپوریان مسئول ستاد نمی شد . به هر حال پیش از آنکه این ستاد فعالیت خاصی را آغاز نماید خاتمی از کاندیداتوری منصرف شد ولی میرحسین موسوی در صحنه ماند . هنوز احزاب اصلاح طلب تصمیم جدی در حمایت یا عدم حمایت از میر حسین موسوی نگرفته اند و هنوز مابین نوری و کروبی و موسوی و حتی شرکت در انتخابات یکی را انتخاب ننموده اند، لذا صحیح به نظر نمی رسد افراد حزبی و اصلاح طلبان در این فضای مه آلود جانب کاندیدایی را بگیرند مگر اینکه خود را از اصلاح طلبان جدا نموده باشند . در خبرها بود که شجاعپوریان به عنوان مسئول ستاد خوزستان میرحسین معرفی شده است . اگر این خبر درست باشد که ظاهرا خبر موثقی است ایشان دوباره باز نشان می دهد به حزبی و گروهی عمل نمودن و تصمیم مشترک گرفتن بی اعتناست و فرصت ها و منافع شخصی را ترجیح می دهند.
خبر موثق بوده براي ديدن اسامي روساي ستاد هاي مير حسين به " http://www.kalemeh.ir/pages/5379.php" مراجعه شود

به گزارش سایت تحلیلی خبری - «بهبهان تیوا» شعر سعید محمد حسنی به عنوان برگزیده جشنواره شعر خوزستان انتخاب گردید . تاریخ سرایش این شعر ۱ فروردین ۸۴ لامرد فارس دستگاه ۴۲ حفاری شرکت نفت می باشد .
اولین کتاب شعر وی در سال 1381 ( که گزیده ای از شعر های سال 1374 تا 1379 بود ) به نام " هی شب می پرد توی حرف هام " (نشر صمد) انتشار یافت و دومین کتاب در سال 1384 (که گزیده ای از شعرهای سال 1380 تا 1383 بود) به نام " ما برای اتفاق افتادیم " (نشر فرهنگ ایلیا) منتشر شد. این کتاب در بدو ورود به نمایشگاه کتاب در سال 85 به چاپ دوم رسید . در ادامه مطلب متن کامل شعر و نقدی که کوروش قناطیر بر روی این شعر چندی پس از سرایش آن نوشته است می آید :
ادامه مطلب
چندی پیش نيروهاي ملي مذهبی در نهضت آزادی قصد برپایی مراسم بزرگداشتی در سالگرد وفات مهندس بازرگان را داشتند که گویا اجازه نیافتند اینک که در دهه منتهی به سالگرد انقلاب ایران قرار داریم برایم جالب است که این مسئله و خود انقلاب ها و مسائل پس از آن را از منظری دیگر به نظاره بنشینم
انقلاب ایران محصول ائتلاف و اتحاد همه صنوف و گروهها بود از لیبرال ها تا سوسیالیستها از مذهبی تا کمونیست ها از معتدلها تا چریک ها . همه شاید تنها به این می اندیشیدند که تنها شاه و شاهی از میان برود هر کسی از ظن خود یار آن شده بود و آینده پس از شاه را چنان می دیید که خود می اندیشید به قولی آنها تنها می دانستند چه نمی خواهند . حکومت اسلامی و جمهوری اسلامی نیز که در شعارهای مردم دیده می شد را هرکسی به زعم خود تفسیر می کرد حتی کیانوری و توده ای ها که تمام توان و تلاششان را در خدمت جمهوری اسلامی نهادند برداشتشان از حکومت اسلامی حکومت مستضعفین بود و برداشتشان از مستضعف نیز طبقه کارگر بود .
با این وصف واضح است که احتمال به قدرت رسیدن همه گروهها شاید به یک اندازه بود البته با تفاوت هایی اندک اما همین مسئله موضوعاتی جنبی می آفریند به عنوان مثال اگر توده ای ها به قدرت می رسیدند شروع تاریخ انقلاب را و شروع مبارزات برای انقلاب را تا حرکت های تقی ارانی و پنجاه و سه نفر در زمان رضا شاه به عقب می کشیدند اگر ملیون به قدرت می رسیدند تاریخ کلید خوردن انقلاب را مبارزات دکتر مصدق برای نهضت ملی شدن نفت و یا مثلا عامل انقلاب را کودتای 28 مرداد می دانستند و یا ملی مذهبی ها نیز به احتمال همین عامل را معرفی می کردند و شروع مبارزه را حرکت های نهضت مقاومت ملی بعد از کودتا می دانستند و وارث آن حرکت ها را نیز به درستی نهضت آزادی می دانستند اما مذهبی های سنتی به قدرت رسیدند و شروع انقلاب و کلید خوردن آن را 15 خرداد 42 دانستند .
در یک نگاه پست مدرنیستی به این مسئله به موضوع جالبی بر می خوریم و آن اینکه تاریخ آن چیزی نیست که در گذشته رخ داده بلکه آن چیزی است که در آینده ساخته می شود و به زور رسانه های جدید پذیرانده می شود . این مسئله البته موضوع جدید و پیچیده ای است که فیلسوف بزرگی چون بودریار آن را مطرح می کند و در اینجا نمی خواهم به آن بپردازم چه که از بحث اصلی دور می شویم اما این را از آن رو گفتم که پس از انقلاب و به خصوص در دوران فعلی از مبارزات ملیون و ملی مذهبی هایی چون بازرگان و شریعتی و طالقانی و سحابی و ملیونی چون فروهر و علی شایگان و از دیگرانی چون طبری و جزنی و احمدزاده و پویان و خلیل ملکی و حنیف و لباف و از لیبرالی چون اصغر حاج سید جوادی و از شاعران شب های شعر گوته و... هیچ یادی نمی شود و ظاهرا تنها موتلفه اسلامی و بادامچیان و عسکر اولادی در انقلاب ایران مثمر ثمر بودند!!
اینک اما گذشته ها گذشته است و مردم قضاوت خود رانموده اند و در ذهن مردم هر آنچه می باید خوب یا بد جایگر شده است از این رو فرقی نمی کند مراسمی برای بزرگداشت بازرگان برپا شود و یا نشود چه که در ذهن بسیاری از مردمان او بسیار بزرگ تر از آن بوده که با مراسمی بزرگش بدارند
امروز فرقی نمی کند مزار شاملو سنگ قبر داشته باشد یا نداشته باشد مردمان بسیاری شعر اورا از برند و حتی اگر اجازه انتشار کتاب هایش را نیز ندهند فرقی نمی کند چه اینترنت چون کتابخانه ای بزرگ است در دسترس مردمان.
آنچه بودریار می گوید درست است اما نه برای اینانی که سالهاست در حافظه تاریخی مردمان ما نامشان به نیکی و بزرگی نقر شده است.
خاتمی و چارلی چاپلین
در میان شاعران وقتی می خواهم یکی را بیابم که محتوای اشعارش به مثل محتوای اشعار شاملو باشد بی درنگ به یاد شمس لنگرودی می افتم با این تفاوت که او شاملو نشد و شعرش شهرت شعر شاملو را نیافت و خودش چونان او تاریخ ساز نبود اما حرفهایش و تحلیل هایش و دانشش در حوزه شعر و تاریخ شعر نو، او را بی رقیب کرده است
شمس لنگرودی کتابی دارد با عنوان «باغبان جهنم» و در آن کتاب این شعر آمده:
دیر آمدی موسی
دوره اعجازها گذشته است
عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن
تا کمی بخندیم
با آن مقدمه ای که عرض کردم معلوم است که موسی اشاره به خودش یا به شاعران دارد و اعجاز اشاره به شعر و عصا اشاره به هنر دارد و اینکه دیگر دوره تاریخ سازی و جهان را دیگرگون کردن و رسالت روشنفکری و رهبری داشتن با حربه شعر گذشته است و این دوره ، دیگر دوره تصویر و سینماست آن هم نه در نقش قبلی و نه در نقش سلاح که بیشتر برای تفریح و تفنن.
کتاب وی «باغبان جهنم» نام داشت آیا شاعران در دوره اعجازشان و در آن زمان که به جستجوی بهشت بودند و با شعر خود به ساخت باغ بهشت می کوشیدند به جهنم دست یافتند که کتاب شمس «باغبان جهنم» نام دارد؟ نمی دانم اما این شعر با توجه به زمان سرودنش یعنی مرداد 81 که تب وتاب اصلاح طلبی فروکش کرده بود و بر فضای روشنفکری جامعه بادی سرد وزیده بود برای من تاویلی دیگر دارد باید بدانیم که شاعران شاخک هایی قوی دارند و آینده را و امواج آینده را خوب دریافت می کنند شاید مسخره باشد اما در تحلیل من و در این شعر ، منظور از موسی ، خاتمی می باشد و منظور از اعجاز ، اصلاح طلبی و اصلاحات است و عصا نیز چیزی نیست جز ریاست جمهوری و منظور از چارلی چاپلین هم که دیگر معلوم است اما چارلی چاپلین در فیلم هایش چیزهایی را به ما نشان داد که می باید گریه می کردیم اما خندیدیم .
چارلی شعر شمس لنگرودی نیز آیا ما را به خنده می اندازد یا گریه؟ یا هر دو؟ برای دریافت پاسخ " نامه اصلاح طلبان بهبهان به خاتمی را بخوانید تا کمی بخندیم!!
تقاضای اصلاح طلبان بهبهان ازخاتمی
برای کاندیداتوری در انتخابات ریاست جمهوری آتی
متن نامه و اسامی برخی از دعوت کنندگان
برگرفته از سایت بهبهان تیوا (http://www.behbahantiwa.com/)
خبر ویژه: اصلاح طلبان بهبهان چندی پیش متنی را تهیه کرده بودند جهت دعوت از خاتمی برای حضور در انتخابات ، این متن در زمان حضور دکتر کیانوش راد و سخنرانی وی در منزل یکی از اصلاح طلبان بهبهانی خوانده شد و در همان زمان نیز جمع آوری امضا صورت گرفت این نامه که در نهایت نزدیک به صد امضا در پای آن نشست به تازگی به تهران فرستاده شد اسامی امضا کنندگان نشان از وحدت کلی ما بین همه طیف های مختلف اصلاح طلبی در بهبهان برای حمایت یکپارچه اصلاح طلبان بهبهان از خاتمی است در ذیل متن نامه و درنهایت اسامی برخی از دعوت کنندگان آمده است
بسمه تعالی
ریاست محترم بنیاد باران
جناب آقای حجه الاسلام سید محمد خاتمی
از ذکر چند باره مصائب و مشکلات امروز مردمان ایران زمین ، که هم جنابعالی به آن واقفید و هم تکرار آن مرهمی بر دردشان نمی نهد ، مطلع سخن را سوگمندانه نگشوده و از نیاز و مطالبه ی مردمی که بر تارک پیشانی شان نقوش آزادی حک شده و آمال و مطلوبشان را در آن می جویند آغاز می نمائیم ، از ملتی می نویسیم که حاکمیت علم و شایستگان و آینده نگری و نه دگم اندیشی و سفره های نفتی و جیره بندی عدالت، آرمان شهرشان را می سازد و خستگی قلم ها و نگاههایشان که مدتی است حضور شما و اعلام این مهم را به انتظار نشسته اند ، تا بلکه این دو راهی فرساینده عمر نپاید و آن حضرت با حضور خود نه جهت سازندگی که جلوگیری از ضرری که هر گاه راهش را ببندیم سود است زنگار از روح فسرده و تحقیر شده ی ایرانیان بزداید .
لذا اینجانبان ،جمعی از اصلاح طلبان شهرستان بهبهان با چشم اندازی به دیروز ، امروز و فردا ، درخواست و حمایت خود را جهت کاندیداتوری جنابعالی که نقطه ی مشترک نگاه و امید نخبگان و عوام می باشید را اعلام نموده و مراتب تمایل خود را به استحضار می رسانیم .
والسلام
اسامی برخی از امضا کنندگان: حسن آرمات – اسدالله اسمی زاده- غلامعلی امامی مقدم- عبدالحسین امامی مقدم- اسدالله فرحمندیان- کورش مودت- بهمن خلیلی – رضا دهملایی- کورش قناطیر- مصطفی رضایی- رحمان گلکار- تابان-علی نیایی- بامداد ممتازان- ذبیح الله سعیدی- سبحان صباغان- مهدی جمشید فر- و...
شخص عزیزی با اسم مستعار بشیر پیغام زیر را در پست «جوابیه اصلاح طلبان به شجاعپوریان» برای من نهاده اند :
« نه چاپ مطلب فوق در نشریه بومی و محلی و نه تشکیل جلسات انتخاباتی به هر نحو نمی توانند دلیلی بر این باشد که نویسندگان آن دقیقا تحت پشتیبانی هسته مرکزی که در تهران مستقرند قرار دارند بلکه نه تنها باید لیست اسامی کسانی که این مطلب را نگارش کرده اند در هسته مرکزی به عنوان عضو تصمیمگیر ( یا حداقل عضو) وجود داشته باشد بلکه باید منش و رفتاری خاتمی گونه به عنوان رأس اصلاح طلبان کشور را دارا باشند
من نه می خواهم طرفداری از موضع مقابل شما بگیرم و نه شما را بی دلیل نقد کنم و نه میخواهم بگویم شما اصلاح طلب نیستید فقط یک سوال از محضرتان دارم تا تاریخ امروز چه گامی برای انتخابات ریاست جمهوری دهم با توجه به نزدیک بودن آن و نیز شروع با برنامه و منظم گروه مقابل و اصولگرا برداشته اید
شما بزرگترین کاری که انجام داده اید مشغول کردن خود با اسباب بازی انتخابات گذشته است
شما آقای کربلایی را آوردید تا درباره انتخابات کاری کرده باشید در صورتی که حضور او نه برای انتخابات آینده که بخاطر انتخابات گذشته و پاک کردن صورت سوال ((چرا فقهی زاده موفق نبود)) است شما خودتان میدانید آقای کربلایی را آوردید تا اگر در حزب استانی کاره ای شد شما را هم کاره ای کند نه بخاطر موفقیت حزب در انتخابات آینده
آقایان اصلاح طلب سرتان را از زیر برف بیرون بیاورید
بیدار شوید
جلوتر را ببینید و . . . »
در پاسخ بشیر عزیز که متاسفانه نه من و نه دوستان مرا به درستی نمی شناسد و بر اساس شنیده ها ی خود و یا بر اساس تعصبش نسبت به نماینده و دوست سابقمان شجاعپوریان نظر می دهد می باید به عرض برسانم
1) ما مطیع تهران نبوده و نیستیم و مشکل ما با آنها نیز همین بوده که تصمیم گیری های مربوط به شهرستان می باید از پایین صورت گیرد و نمی باید بر اساس روابط یک شخص خاص با اعضای به قول شما هسته مرکزی اصلاح طلبان باشد و به عبارتی نمی باید تصمیمات مربوط به ما در آنجا گرفته شود
2) هر چند عضو بودن و عضو هسته مرکزی بودن وقتی انتخاباتی در کار نباشد هیچ افتخاری ندارد اما با این وجود به عر ض می رسانم که دوست وبرادر بزرگمان آقای مجید سلیمانی که از اعضای جمع ما می باشد عضو اول و نماینده خوزستان در سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بود
3) ما خاتمی را برای اصلاحات به عنوان محور می شناسیم اما به عنوان راس نه . گروه های اصلاح طلبی مجمع الجزایری هستند با هم و در عین حال جدا از هم که گرد آنکه در حال حاضر نزد مردم محبوب تر است جمع می آیند
4) بشیر عزیز منش ما چه اشکالی داشت خود بهتر می دانی که ما به انتخابات قبلی نپرداختیم بلکه دیگران چنین کردند و ما فقط پاسخ دادیم آیا این حداقل را نیز از ما نمی پذیرید
5) ظاهرا در جلسه سخنرانی آقای کیانوش راد (کربلایی) حضور داشته اید سوال من این است که در آن جلسه جز صحبت از خاتمی و مبحث انتخابات و امضا برای تقاضای حضور ایشان مورد کوچکی حتی دال بر بررسی یا اعتراض یا ... در مورد انتخابات گذشته در آن جلسه مشاهده شد حتی در پرسش های کتبی و پاسخ ها که تمام سوالات خوانده شد نیز هیچ اشاره ای به انتخابات قبلی نشد که این واقعا برای من هم تعجب آور بود هم غرور انگیز .
6) سوال ((چرا فقهی زاده موفق نبود)) را پیش از این و در شهریور ماه و در پاسخ به شجاعپوریان داده ام در همین وبلاگ نوراندیش می توانید آن را مطالعه کنید خلاصه بکویم ما در سیاست اخلاق را منظور می کنیم دوستان ما اما بر روی پیمان منعقده هم نمی مانند ما مهم برایمان اصلاحات است دوستان ما اما مهم برایشان پیروزی و ماندگاری تنها خودشان آن هم به هر شکلی است نتیجه معلوم است
7) بشیر عزیز دو مطلب متناقض را عنوان نموده ای یکی اینکه در اول کار ما متهم به عدم ارتباط با هسته مرکزی شده ایم و در پایان کار ما را متهم نموده اید که چرا با کربلایی و هسته مرکزی ارتباط برقرار نموده اید این البته مهم نیست اما جهت تنویر افکار به عرض می رسانم ما از چند ماه پیش و به خاطر نزدیکی انتخابات از یک سو و از سمت دیگر برای ارتباط ارگانیک اعضا تصمیم گرفتیم منظم کار نموده هیات اجرایی و جلسات منظم و دعوت ها و سخنرانی هایی داشته باشیم که این روند نیز انشاالله ادامه خواهد داشت دعوت از کربلایی نیز در همین راستا بوده است اما هدف دیگرمان نیز ارتباط با افراد تاثیر گذار در استان بوده که شما نیز به آن اشاره فرموده اید این ارتباط مطمئنا روال ما و نحوه ادامه کار را بهتر خواهد کرد اگر می خواستیم کاره ای شویم نیز راههای دیگر و راحت تری وجود داشت!!
8) دوست عزیز فرموده اید سر از برف در آورده جلوتر را ببینیم و بیدار شویم ما نیز این را می خواهیم و دوست داریم و از شما و دیگران می خواهیم که در این راه به همدیگر کمک کنیم و به هم بپیوندیم از نقد شما هم ممنونم اشکالات بسیاری را نیز من در خودمان سراغ دارم که می دانم به کمک شما می تواننیم آنها را برطرف کنیم
یک دست بی صداست
این دست ما کمک ز دست شما می کند طلب.
رفتم در یک سانس ویژه تا نمایش« ایستگاه آخر» را ببینم نمایش بدی نبود وانحطاط یک جامعه و لحظه به لحظه پایین آمدنش را از اوج به حضیض بی آنکه خود بداند را نشان می داد شخصی بیماری اندکی داشت در بخش بیماری های نه چندان مهم که طبقه هشتم بود بستری شده بود اما ندانم کاری ها و اشتباهات و گاه خود خواهی ها و منفعت طلبی های پرسنل و پزشکان و گاه قوانین غلط ریاست بیمارستان باعث شد که او طبقه به طبقه نزول کند تا رسید به اولین طبقه که سردخانه بود و در این نزول به نسبت طبقه اش می باید از او خون گرفته می شد وی در لحظه مرگ دیگر هیچ خونی نداشت ! موضوع جالب اینجا بود که در این نزول وی هیچ تقصیری نداشت هیچ مشکل پزشکی هم وجود نداشت اما تاوان همه اشتباهات را تنها وی پس می داد تنها تقصیر وی آن بود که در برابر مسئولین و پزشکان بیمارستان هیچ مقاومتی نکرد و آنها به حربه های متفاوت از حربه مسائل جنسی گرفته تا وعده مداوای بهتر یا حتی با تهدید و ... او را به خاطر منافع خود یا تاوان اشتباهات خود به پایین سوق می دادند او در لحظات آخر به فکر مقاومت افتاد اما دیگر توانی و خونی و نیرویی برای این کار نداشت و در آخرین لحظات نیز دیگر به سرنوشت محتوم خود گردن نهاد.
وی سمبل و نماد یک جامعه بیمار بود با مسئولین و سرانی حاکم بر آن جامعه که مهم ترین مسئله برایشان بهتر شدن و به سامان شدن آن جامعه نیست وضع اقتصادی مردم آن اجتماع طبقه به طبقه نزول خواهد کرد هر چند وعده های حاکمان جز این است اما امیدی به بهبود این بیمار نمی باید داشت
برای دیدن این نمایش دوستان و بزرگان هنرمند بسیاری آمده بودند با یکی از آنها گپ و گفت دوستانه ای داشتیم او راجع به انتخابات آتی می پرسید و اینکه آیا هنوز هم به اصلاح امیدی هست یا ...ومن اما از او که شاعر بزرگی بود و صاحب چندین کتاب شعر بود و هم اینک نیز کتابی دیگر را به زیر چاپ داشت طلب شعر می کردم او نیز شعزی که در کتاب اخیرش به چاپ سپرده خواهد شد را برایم خواند شما را نیز در لذت شنیدن و خواندنش شریک می کنم:
خدا را چه دیده اید
شاید این لاک پشت هم ، به پشت افتاد
ادامه مطلب
در مطلب قبلی که عنوان "یک صندلی در سرسرای مدائن" را داشت،ازدو گروه چریک ها و روشنفکران و نوع مبارزه آنان و تاثیرات شان در ساختن تاریخ معاصرمان سخن به میان آمد اما گروه دیگری نیز هست یعنی دانشجویان که از این دو،تاثیر بسیار گرفته و بر آنها تاثیر بسیار نهاده ومهم تر از آن میزان ارتباط شان و تاثیرشان بر مردم و بر جامعه از چریک ها و روشنفکران بیشتربوده ،چه که ارتباط آنها با طبقات مختلف اجتماع و تعلق خاطر اجتماع و دانشجویان به هم که حالت " اب " و " ابن" را داشته اند سخن وسلیقه آنها (دانشجو و جامعه) را یکی کرده است ( حداقل در گذشته)
وقتی از جنبش دانشجویی سخن به میان می آید،تاریخ ها و نقطه عطف های خاصی را در نظر داریم 1) مبارزات ملی شدن صنعت نفت تا 16 آذر 32 2) فعالیت دانشجویان جبهه ی ملی در آزادی های دوره ی امینی تا 1 بهمن 1340 که حمله نیروهای گارد و ورودشان به دانشگاه و ضرب وشتم دانشجویان این فعالیت ها را پایان داد. 3) حرکت های کنفدراسیون دانشجویان در خارج از کشور 4) فعالیت های دانشجویان در سال آخر حکومت پهلوی و اوایل انقلاب تا جریانات انقلاب فرهنگی 5) حرکت های دانشجویان در حمایت از آزادی بیان در سال 74 و جریانات مربوط به سخنرانی های دکتر سروش در آن سال 6) حرکت های گسترده و حضور چشم گیر دانشجویان در دو خرداد 76 7) اعتراض دانشجویان به نظارت استصوابی و تجمع آنها در برابر دانشگاه تهران در 11 اسفند 76 و درگیری های پیرامون آن 8) تجمعات و فعالیت های دانشجویان در سال 77 و اوایل 78 تا 18 تیرماه 78 ،و نیز افول وانتظار جنبش دانشجویی از آن سال تا اکنون.
در کنار جنبش دانشجویی اما حرکت های دیگری را نیز شاهد بوده ایم که از دانشجویان و دانشگاه نشات گرفته ولی به گونه ای شاید با خصایص جنبش دانشجویی هم خون و هم خوان نبوده،لذا چون آن حرکت ها در خدمت افراد و احزاب و جریانات سیاسی خاصی بوده،آنها را شاید نتوان در ردیف حرکت های آن جنبش قرار داد.از جمله تسخیر سفارت آمریکا یا جریانات انقلاب فرهنگی و...اما همان ها نیز میزان قدرت و تاثیر دانشجویان در ساختن تاریخ و روند کلی حرکت اجتماع و نقش آنها را در سیاست وتاثیر آنها را در سیاست گذاری های حکومت به وضوح نشان می دهد.
جنبش دانشجویی درمراحل سیر تاریخی خود تجربیات فراوانی را کسب کرده،در 16 آذر پس از کودتا چند شهید داده،در مراحل بعد از انقلاب فرهنگی،اخراجی های زیادی و در فضای 18 تیر و پس از آن زندانی های زیادی داشته است.این ها همه از قوام و بقای آن سخن می گویند.اما شاید لازم باشد این جنبش به تغییر رویه بیاندیشد.چه اینک از ارزش و اهمیت و احترام این جنبش به جد کاسته شده است.این خود ریشه در مسائلی دارد که همه میدانند و ذکر آنها را لازم نمی دانم .اما منظورم را ازتغییر رویه تا حدی شرح می دهم،واقعیت آن که جنبش دانشجویی ایران به خصوص از بعد از انقلاب ،پیوند خود را با روشنفکری و روشنفکران تا حد زیادی قطع کرد و تنها در یک برهه ی به خصوص ،یعنی از 74 تا 76 بود که میان روشنفکری دینی ودانشگاه و دانشجو،ارتباطی تنگاتنگ شکل گرفت و آن منجر به پدیده ی میمون دوم خرداد شد.از آن پس نیز این ارتباط با روشنفکری و روشنفکران قطع شده است و این معضل بزرگ هم مخاطبان را از روشنفکران گرفته و هم عمق و اهمیت جنبش دانشجویی را به زیر سئوال برده است و از آن پس ما،هم شاهد بوده ایم رکود آزادی های سیاسی و اجتماعی و جامعه مدنی را و هم شاهد نبود عدالت اجتماعی بوده ایم.
من مطمئنم زمانی دوباره می بینیم اوج گیری و بالیدن جنبش دانشجویی و تبع آن آزادی های مدنی را در ایران که روشنفکران واقعی و ناب و نه روشنفکران حزبی ، منابع و مآخذ اندیشه ی دانشجویان این ملک باشند و آبشخور فکری آنان را تامین کنند.
آذر ماه ، ما را تا همیشه به یاد قتل های زنجیره ای خواهد برد. اما اینجا من از آن نمی گویم ، چه که دیگران از آن بسیار گفته اند و نوشته اند ، چه به حمایتش و چه به مخالفت . اما منی که همیشه حاشیه ها را دوست می دارم از متن حوادث گریزانم لذا نه موافقتی دارم و نه مخالفتی ، ولی وقتی در همان زمان شعر شاملو آمد و بارید و جاری شد که : « تبری غرقه ی خون بر سکوی باور بی یقین و / باریکه خونی که از بلندای یقین جاریست » آن را ملهم از آن حوادث یافتم و متنی بر آن نوشتم که در یکی دو جا چاپ شد .
دلیل من بر آنکه آن شعر ملهم از آن حوادث بود این است که در اشعار پیشین ، بلندای یقین مورد تعرض تبر قرار نمی گرفت یعنی روشنفکران زندان می رفتند اما کشته نمی شدند . نمونه آن اشعار پیشین ، شعری است از سید علی صالحی که در ذیل می آورمش و به توضیحش چند سطری خواهم نوشت :
{صدای زخم }
تو طاقت پروانه را خواهی سرود ، اما شمع ، زیرکانه تر می میرد .
گریستن جرم نیست ، آدمی همواره در مصیبت آزاد است .
وقتی دی ماه ، وقتی که باز دی ماه کنار سرفه می آید
نه این سینه ، هر آوازی که آواز ، صدای زخم ، صدای زخم است .
دریغا ! همینکه بوی ریحان آمد
گریبان چراغ را می گیرند : که تو ای سوسو !
چرا آن شب فتیله ات لرزید ؟!
بگذریم ! اینجاست که به باد می اندیشم ،
یک صندلی در سر سرای مداین
و نگاهی طویل ، تا دور دست همان ابری ، که نخواهد بارید .
من نمی دانم ، نمی دانم این همه دیوار ، از خواب آبیِ ارغوان چه می خواهند!
« صدای زخم » که عنوان شعر است اشاره به محتوای همین شعر دارد و معنای ناله و مویه و گاهی فریاد می دهد . در این شعر که سالها پیش از قتل های زنجیره ای سروده شده است شاعر خطاب به مردم و دیگر شاعران و در تقابل با اندیشه آنها از روشنفکر و روشنفکران و روشنفکری به جا و زیبا حمایت می کند وی به شعرای دیگر می گوید که شما همیشه طاقت پروانه را سروده اید یعنی از مبارزان ، چریک ها و عاشقان آرمانگرایی که تحملی بالا در زندان ها و در برابر جوخه ی آتش از خود نشان داده اند سخن گفته اید از « وارطان » و از « کیوان » و ... وی مرگ تدریجی روشنفکران که خوانده اندو نوشته اند و قطره قطره تمامت خویش را گریسته اند و چون شمع روشنی بخشیده اند را زیرکانه تر و پر ارج تر می یابد .
و اما چرا زیرکانه تر ؟ در اینجا صالحی می گوید انسان در همه تاریخ در مصیبت ها و بدبختی های روا شده بر خود یا در مرگ عزیزانش یا بلایای دیگر به راحتی مویه کرده است و ناله سر داده است و معمولا کسی را با ناله های در مصیبت کاری نبوده است و در آنجا معمولا همه ی حرفها هم زده می شده و اعتراض ها نیز وقتی به آن شکل صورت می گرفته کمتر مورد تعرض قرار می گرفته و معمولا بسیار هم تاثیر گذار بوده است . وی اعتراضات روشنفکری و نوشته های آنها را از آن نوع و نمونه می داند . آنها مصائب بسیاری را تحمل می کنند به زندان می روند ، حقوق بسیاری از آنها سلب می شود اما در این مرگ تدریجی حرفهایشان را می زنند و نورشان را می تراوند. مرگ آنها زیرکانه تر است زیرا آنها به سان چریک ها عمر 6 ماهه ندارند . چریک ها هر چند شاید قهرمان خطاب می شوند اما کارکرد آنها کجا و تاثیر ماندگار روشنفکران در ساختن تاریخ فردا کجا؟
روشنفکر در دوره سکوت عمومی حرفها را هر چند با احتیاط اما مطرح می کند و شدائد را نیز به جان می خرد و راه را برای جنبش آماده می کند اما وقتی دوباره باز دی ماه یعنی اوج سرما و ستم فرا میرسد دیگر تک سرفه های روشنفکر به یک صدای عمومی بدل شده است و بسیار مردم همان حرفهای وی را تکرار می کنند و مویه ی وی را اینبار بلند تر حتی سر می دهند. اینجا دیگر جنبش عمومی آغاز شده است و به پیش می رود تا اینکه حرکت به انجام می رسد و بوی ریحان می آید یعنی بهار شده است و انقلاب.
اینبار نه به طنز که در یک رئال تلخ به یکباره گریبان همان چراغ یعنی روشنفکرانی که نطفه ی حرکت را بسته اند و پیش و بیش از همه از زخم زمستان سرفه کرده اند و مویه، را می گیرند و البته برای بی ارزش جلوه دادنشان آنها را نه چراغ که « سوسو» خطاب می کنند . چه که دیگر فضا عوض شده و خطری کسی را تهدید نمی کند لذا همه نور افکن و آتشفشان شده اند!
بله یقه ی « سوسو » ! را می گیرند که چرا در دوره ی قبل و در زمان ظلم و ستم با احتیاط سخن گفتی ؟ چرا ترسیدی و همه چیز را نگفتی ؟ و سوسوی بخت برگشته اینبار شرمنده از همان با احتیاط سخن گفتن پیشین نیز ، اینبار هم شاید می خواهد زبان به اعتراض بگشاید اما ... بگذریم !
سید علی صالحی در این لحظه به باد می اندیشد آری باد به قول فروغ ابتدای ویرانی است و پیش از این همین باد بود که فتیله را لرزاند همین باد بود که مجبور کرد روشنفکر را که با احتیاط سخن بگوید ،و همین باد بود که مانع از آزادی بیان شده بود و اینبار نیز صالحی در این شعر به باد می اندیشد و وزش مجددش را حس می کند .
بعد او یک صندلی در سر سرای مدائن می بیند آری باد ممانعت از آزادی است و صندلی در مدائن نیز اشاره به سلطنت دارد که مطمئنا این صندلی بعد از اندیشه به باد می روید .
و دوباره باز صالحی نگاهی طویل و دراز مدت و چندین هزار ساله خود و قومش را به ابر رحمت و سر سبز کننده و آبادی آوری می دوزد که آزادی نام دارد و گوئیا نخواهد بارید! و باز نیز حتما « آخ اگه بارون بزنه !»
دربند آخر خواب آبی ارغوان اشاره به رویاهای شاعر این شعر « صالحی » دارد که شرایط او را مجبورکرده است این رویاها و آرزوها را در شعری نسبتا پیچیده و پر از دیوار (سانسور شاید) به مردمان ارائه دهد همین.سال77 بود در تهران بودم و در دانشگاه عباسپور، سمیناری تدارک دیده شده بود با عنوان «توسعه سیاسی در ایران» یکی از مدعوین نیز عباس عبدی بود بعد از جلسه از وی پرسیده شد که سالها پیش از دیوار سفارت بالا می رفتی و اسنادی علیه این و آن منتشر می کردی و ... اینک اما داعیه جامعه مدنی و قانون مند شدن کشور را داری. پاسخ وی جالب بود اما سوالات دیگری را موجب می شود او گفت : «در آن زمان(13 آبان 58) من شاید تنها 50کتاب خوانده بودم اما اینک به اندازه 50 کتاب در روزنامه سلام فقط نوشته ام آیا نباید نوع نگاه من عوض شده باشد»Jنقل به مضمون|
سوال اینجاست که چرا کسی که فقط 50 کتاب خوانده که احتمالا آن هم با احتساب کتابهای درسی اش نیز بوده می باید بتواند و به وی اجازه دهند و به خود جرات دهد که به تصمیم خطرناکی دست یازد که آینده کشور را در خطر اندازد و حتی عمل وی موجب جنگی 8 ساله و خانمانسوز شود (جنگی که متاسفانه منابع عظیم انسانی و مالی ما را در کام خود فرو برد)
من کاری به حرکت اشغال سفارت آمریکا و درست یا غلط بودن آن ندارم اما آیا اگر نگاه وی عوض شده چرا عبدی هیچگاه به اشتباه خود اعتراف نمی کند و بالعکس در نشریه «شهروند» آن حرکت را به ظرف زمان تحویل می دهد و مخالفان آن حرکت را در آن زمان در (دولت) پیرمردانی معرفی می کند که نتوانستند پختگی سن و سالشان را داشته باشند و نتوانستند با جوانان دانشجو درست رفتار کنند چه که بر روی مبل می نشستند!
اگر اینگونه باشدپس هرکس می تواند هر کاری را انجام دهد و بعد بگوید که من کم کتاب خوانده بودم پس کار من در آن زمان غلط نبوده و مشکل از دیگران بوده که می فهمیدند ما چه می کنیم و آن دیگران مرد زمان خود نبوده اند چرا که در آن زمان هیچ کس نباید می فهمید!! و یا چون جامعه اینگونه می خواست ما اینگونه کردیم!
مورد دیگر آنکه وی معلوم نمی کند چرا گزینشی عمل می شد و اسناد خاص و مربوط به اشخاص خاص از سفارت بیرون می آمد و همان اسناد اگر افراد مقابل آنها را در بر می گرفت از سفارت بیرون نمی آمد وی می گوید این موضوع دستور فلانی بود آیا ارجح بودن خواست فلانی کافی نیست که ما به اصالت دانشجویی آن حرکت شک کنیم. و از لحاظ قانونی آیا به آن اسناد که توسط بیگانه جمع آوری شده می توان استناد کرد و مثلا کسی را به حبس ابد محکوم کرد .
عبدی تقریبا در همان زمان و در مناظره ای با یزدی در امیر کبیر نیز دلیل جاسوس بودن شخصی که (در اینجا من از او نام نمی برم) را داشتن کد CIA اعلام کرد
اگر در آن زمان عبدی شخص مشهوری بود و در دولت بود و سفارت با وی ارتباطات اداری داشت و سفارت آمریکا در مراسلات محرمانه خود با وزارت خارجه اش از کد خاصی به جای نام وی استفاده کرده بود نیز آیا عبدی تنها به همین دلیل جاسوس CIAبود . و آیا به همین راحتی می توان در مورد افراد و اشخاص و آبروی آنها قضاوت کرد ؟ و آیا تنها او کد CIAداشت ؟ و آیا نیاز نیست موارد جاسوسی شخص متهم را نیز مشخص کنیم و متوجه شویم وی کدام اسناد را در اختیار بیگانه نهاده است؟
عبدی شخص محترمی است و برای سه نفر معروف در اشغال سفارت به وی و برای وی بیش از بقیه احترام قائلم اما شاید بهتر باشد به همان راحتی که او در مورد اشخاص دیگر دخیل در اوضاع آن زمان سخن می راند ما نیز در مورد وی سخن گوییم شاید ...
چند روز پیش سالگرد در گذشت قیصر امین پور بود ، شاید او مواضع سیاسی شفافی نداشت و شاید این به خاطر شغلش بود و غم نان. شاید هم به خاطر شاعر بودنش و شاعر خوب بودنش بود .
اما در کنار اینها و با وجود این ، شعرش ،شعری اجتماعی بود و جدای از اجتماع نبود و همه ی اشعارش اینگونه بود و دردهایش ، درد مردم زمانه بود « دردهای من اگرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست / درد مردم زمانه است / مردمی که چین پوستین شان / مردمی که رنگ روی آستین شان / مردمی که نامهایشان / جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند »
می دانیم یکی از مشخصات شعر نو ، جدا شدن از عالم مثال بود ، جدا شدن از مفاهیم کلی و رفتن به سمت ماتریالیسم جزئی نگر . بااین مشخصه آیا می شود شاعر بود و مذهبی نیز بود و شعر مذهبی نیز سرود و با این وجود شاعر شعر نو نیز بود؟عجیب نیست و می توان اینگونه بود واین گونه بودن مثل روشنفکر دینی بودن است که برخی آن را ممکن نمی دانند اما واقع و عجیب آنکه در ایران روشنفکری دینی بیشترین مخاطب را دارد و به نحوه ها و نحله های مختلف خود را بازسازی می کند . شعر نو مذهبی نیز به همین گونه است یک راه امکان وجود این شعر نیز استفاده از کارکرد اجتماعی و البته روشنفکرانه مذهب است در شعر . که طاهره صفارزاده و قیصر امین پور و پیش از آنها تا حدی نعمت میرزاده ازاین موارد استفاده کرده یااین موارد در شعرشان نمود داشت .
در اینجا اما قصد من ادامه این مبحث نیست بل بازخوانی سریع شعر کوتاهی از وی ( قیصر امین پور) می باشد که شعری کامل و زیباست و مشهور :
« و قاف حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود»
از این شعر دو برداشت کاملا متفاوت می توان داشت و زیبایی شعر هم در همین است . در اینجا نام کوچک من اشاره به نام کوچک امین پور دارد که «قیصر» است.
در برداشت اول به حرف قاف عشق که می رسیم یعنی به آخر عشق یا پایان عشق می رسیم لذا شروع قیصریت و جباریت است ، پایان عشق آغاز ستمگری است و حتی در بهترین حالت شروع عدالت موهوم است که آن نیز جز به شمشیر و به زور و به جبر ممکن نیست .در دیگر سو ،عشق و مهر اما ریشه و شیوه ای دیگر دارند . در آنجا به قول شاملو خفت دهنده ای و خفت چشنده ای در میان نیست نه محمد خواجه ای هست و نه تیمور لنگی اما ...
در برداشت دوم که برداشتی کاملا متفاوت است ما به پایان عشق نمی رسیم بل به کوه قاف می رسیم یعنی به اوج تکامل عشق رسیده ایم یعنی طی هفت خوان و هفت مرحله نموده ایم و اینجا شروع سلطنت فرد است به درجه ای بالاتر رسیدن است ارج و قرب یافتن است ، به شاهی رسیدن است از همگنان سر شدن است ، در نمونه ی مشابه با این شعر از فیلم «کندو» اثر فریدون گله می توان یاد کرد در آنجا نیز شخصیت اول فیلم ( بهروز وثوق ) پس از طی هفت شهر و مرحله یعنی رفتن به هفت مشروب فروشی و کافه بزرگ (نماد هفت خوان) و مشروب خوردن و پول ندادن و لذا درگیری و دعوا .... به درجه ای دیگر می رسد . از این رو در پایان فیلم وی به یک صندلی میرسد ، به یک کرسی و آن را حتی در زمانی که سوار بر ماشین می شود نیز ول نکرده ، در دست دارد . این همان حرف آخر عشق است همان قاف است ، همان قیصر شدن است . جالب آنکه فیلم کندو تضادهای اجتماعی و غربت مردم بومی خودمان و غرابت آنها با امکانات و تسهیلات کشورشان را نیز به خوبی نشان می داد و نشان می دهد هنوز نیزحتی.
«کندو» در وطن خویش غریب بودن را نشان می داد چه که گیتار نواز اسپانیولی در فیلم و در کافه شمال شهر ، غریب نبود اما بهروز بسیار غریب می نمود و نگاه اسپانیایی به وی چیزی جز این نبود که بهروز اینجا تو بیگانه ای نه من!!
سید علی صالحی جه راست می گفت که:
آبهای سرزمین من از شمال به جنوب جاری اند
باران تجریش همیشه سیل ری را در پیش دارد!
مدتی پیش شعری را در یکی از دفترهایم دیدم که سالها پیش یعنی سال 74 آن را در تهران نوشته به یکی از دوستان نازنین خراسانی یعنی علی ازغدی که یادش حظ روح می آوردم تقدیم کرده بودم اما دلیل نگارش آن و حتی معنای آن را به یاد نمی آمدم !! تا امروز که جستجوگر خود بودم در کاغذپاره ها ! به پیش نویس نوشته ای برخوردم که در همان زمان ها گویی بر این شعر نوشته بوده ام و برای چه ؟ نمی دانم. برای کسی بوده شاید.
و این هم مطلب آن کاغذ پاره : « در این شعر مخاطب من دوست خوبمان آقای علی ازغدی می باشد . در این شعر که بیشتر به یک خواهش یا آرزو می ماند من از ایشان خواسته ام که راهی سخت را طی کند و از نگاه سبز تا نگاه آبی گذر کند . نگاه سبز همان اندیشه مذهبی و زاهدانه است که با آن نگاه و اندیشه ، عمل انسان یک عمل تقلیدی است و آن فقط معدود به عمل به شرع و آن چه دیگران گفته اند می گردد و آن اندیشه ای است خشک و دگم . و اما گذر از این نگاه و رسیدن به نگاه آبی نیز ساده نیست شخص می باید راهی سخت را طی کند وی در این راه سه خوان سکوت – اندیشه- و خموشی را در برابر خود خواهد دید. این گذار می باید و می تواند تنها در فرصتی بیرنگ شکل گیرد . بیرنگ باشد نیز یعنی بیطرف و بدون تعصب باشد .
در پایان نیز وقتی به نگاه آبی یعنی آن نگاه عاشقانه و رندانه رسید و تفسیر وی از دین و جهان تغییر کرد باز نیز از وی خواهشی دیگر کرده ام و آن اینکه تفسیر نو وتازه اش را برای ما نیز و لاجرم دیگران نیز باز گوید . این شعر را درست و حسابی معنا نکرده ام تا شاید خودت اگر حوصله ای داشتی در آن به کند و کاو بپردازی»
این نوشته ای بود که در کاغذپاره بود اما اصل شعر که« آبی یا سبز» نام دارد:
علی!
دمی – یکدم –
سکوت را برابرت بنه
بنگر
شاید بفهمی،
اندیشه یعنی
توامان زندگی با درد
توامان آن با مرگ
جدلی با جدالی
یا خللی
خللی در نگاهی
شاید بفهمی
خموشی را
آن،
یعنی تیشه را به جنگ خود برداشتن
برخاستن،
به ناوردی با خود خویش
* * *
و در فرصتی بیرنگ
بیندیش
-هر چند که اندیشه یعنی مرگ-
و خموش شو
- دمی خاموش-
* * *
وقتی که چشمان سبز تو آبی شد
-خودت عاشق-
سکوت را
به چشم غره ای
بران
و خموشی را
با کلامی سبزه رنگ
بمیران
و با فرا یاد فواره
مرگ ها را
نهیبی زن
* * *
و بعد
در کنار این فرصت
برای ما
با نگاهی تر
آبی
ناب
عالی
تصویر هستی را
تفسیر هایی
تازه تر
ناب تر
نو کن.
دوست عزیزم علی در کامنتی خصوصی که من آن را با حذف مشخصات ایشان در اینجا و در این پست می آورم نوشته اند:
« تحلیل زیبایی بود بر شعر گم کرده هرچه مرواری سیمین .اما منظورت را از ( پلهای پشت سرراشکسته بودند...)نفهمیدم.فکر نمی کنم از یک روشنفکر(آنهم در ایران) توقع سیاستمداری را داشت که در جامعه ای آزاد و دمکرات زیست می کند.بهر حال او (سیمین بهبهانی) امروز بخشی از جنبش زنان ایران است که بنظر می رسد موفقتر عمل کرده اند.
من آنشبانم که گر شبی فغان برآرم که ((آی گرگ!))
به روزدشمن یقین کند که گرگ رادوش خورده ام!»
در پاسخ ایشان و در تکمیل موضوع پیشین باید بگویم گزاره «شکستن پلها در پشت سر» در اینجا تنها یک گزاره خبری بود چیزی حاکی از تاسف من در رابطه با این کار در متن نیامده است همچنانکه چیزی حاکی از شعف هم وجود ندارد واقعیت آنکه تنها قصد داشتم طنز تاریخ و سیاست را در ایران ببینیم که به چه کارهایی و اعمالی و انتخابهایی مجبورمان می کند
من برای هر دو عمل سیمین در سال 72 و 84 یکی در مخالفت با هاشمی و دیگری در حمایت از وی دلایل قانع کننده ای می یابم و همین طنز قضیه را برای من بیشتر می کند
کارنامه هاشمی می باید نقد می شد کسی نمی توانست به این بیاندیشد که سالها بعد شاید دوباره باید به هاشمی روی آورد
اما در رابطه با شعری که علی از سیمین آورده:
من آن شبانم که گر شبی فغان برآرم که آی گرگ
به روز دشمن یقین کند که گرگ را دوش خورده ام
باید بگویم این ازمعضلات و مشکلات و بدبختی های مملکت ایران است . در این دیار شکافهای عجیب و گسست های وحشتناک وجود دارد این شکاف و گسست افراد را چنان از هم دور کرده که هر کدام از گروهها تنها در دنیای خود سیر می کنند و گویی پر کردن این شکاف تنها با شمشیر امکانپذیر است! و گویی این راه و ادامه این راه تنها از خون می گذرد و این وحشتناک است نیروهای اصلاح طلب و مخالفانشان را ببینید وقتی مباحثه و مجادله می کنند احساس می شود که اینها متعلق به دو دنیای کاملا متفاوتند که دست تقدیر آنها را در کنار هم نشانده که فقط به سر و کول هم بکوبند
روشنفکران و مخالفان آنان هم در این دیار این چنین اند
یک مثال ملموس عرض می کنم طرفداران تیم های آبی و قرمز در ایران از مشاهده بازی این تیم ها چندان لذت نمی برند که از بحث های و مجادلات و تحلیل و تفسیر های کاملا متضادشان و به سر وکله هم زدن و دست آخر هم هر یک همان حرف خود را گفتن و بدتر از آن فردا دوباره همدیگر را دیدن و باز همان حرفهای پیشین و دوباره بر سر هم کوفتن و باز روز از نو و روزی از نو.
لغت تساهل دراین دیار درعمل معنایی ندارد روشنفکر ومخالفش می باید گلوی همدیگر رافشار دهند تا ببینیم کدام جان به جان آفرین تسلیم می کنند که پیشاپیش البته نتیجه نبرد معلوم است و محتوم!
در این شعری که علی از سیمین آورده سیمین بهبهانی شکاکیت در حد اعلی نسبت به روشنفکران و روشنفکری را در ایران توسط دشمنان آن به نمایش می گذارد در این شعر هم شکاکیت به انها و هم فوبیا را شاهدیم مخالفان روشنفکری چنان به آنان مشکوکند و از آنان می ترسند که حتی فریاد آی گرگ آنها را فریبی برای کشتن و خوردن گرگ تلقی می کنند !! در اینجا روشنفکر از نظر مخالفانش چوپان دروغگوست! که ناله هایش و فریادهایش از مثلا وجود فشارهای جانبی یا نبود آزادی یا فضای باز و ... دروغ است و اینها همه ترفندی است برای براندازی.
هدف من از طرح این موضوعات چیز دیگری است می خواهم بگویم مباحث روشنفکری و مباحثات و مجادلات آن می باید و بهتر است تنها در حوزه های خود و در میان روشنفکران و افراد و طیف وابسته به آنها صورت بگیرد چرا که مباحثه در مقابل مخالفان آن ، نتیجه ای در برنخواهد داشت و مشکلات و محدودیت ها و محدوده ها را بیشتر خواهد کرد
در مقابل اما یک نقطه اشتراک مابین موافقان و مخالفان روشنفکری هست که می توان بر آن انگشت نهاد و آن اشتراکات انسانی است
مثالی می زنم در کتاب «یکی مثلا اینکه...» از سیمین بهبهانی وقتی در شعری وی از مریم و سیما همسران زنده یاد مختاری و زنده یاد پوینده و از تنهایی و غم آنان صحبت می کند در چشم من اشک می نشیند و این جدای از تعلقات روشنفکری است همین اشک در چشم من ودر چشم مخالفان روشنفکری هر دو ، حکم محکومیت قتل و جنایت و ترور و ارعاب توسط باند سعید امامی و همدستانش است وقتی نامه فرج سر کوهی را می خوانی که من تنها به آن خاطر نامه را می نویسم که فرزندم باورش نشود که پدرش خائن است و بعدها در کوچه و خیابان سرش خم نباشد که پدرش اعتراف کرده جاسوس است اشک در چشمت می نشیند و همین اشک حکم محکومیت شکنجه و اعترافات در زندان است وقتی کودک فلسطینی در آن تصویر تاریخی در آغوش پدر به گلوله بسته شد اشک در چشم همه ما نشست و جنایات صربها در بوسنی موی همه تاریخ را سپید کرد و سینما رکس را هر کس که به آتش کشیده باشدش محکوم است و الخ.
سید محمد خاتمی مطرح کرد:
هرکس که حقایق را بر زبان میآورد مرعوب بیگانه معرفی میشود
سخنان اخیر سید محمد خاتمی رئیس جمهور سابق ایران و اعلام دو شرط و منوط کردن حضور خود به تحقق دو شرط فوق بازتاب های گوناگونی را در بین سران داشته و روزنامه کیهان نیز با حسین شریعتمداری طبق معمول منتظر دامن زدن به اختلافات می باشد تا آتش تضاد را در بین اصلاح طلبان بیاندازد و نیز فرصتی بدست آورده تهمتی چند را به اینان نسبت دهد . در ذیل به انعکاس سخنان سید محمد خاتمی و مطالب کیهان پرداخته ایم :
ادامه مطلب
آی...آی...
تو که در مردم زار
به دنبال گل عشق می گردی
من جسته ام - بسیار نیز-
اما...
نیست!!
سیمین بهبهانی شاعر نام آشنا شعری دارد زیبا و قشنگ اما ناراحت کننده و دل به دردآور ، آن را در سال 72 سروده آن زمان که فریادها و حرف ها و حدیث ها و برنامه ها همه به ظاهر بر حول و محور سازندگی بود اما سیمین در این شعر آن را به دلایلی ممکن نمی یابد .
سیمین در اینجا از خرسی بزرگ و روشن یا همان دب اکبر که هفت دانه مروارید یا همان خوشه ی پروین را دارد یاد می کند که منظور وی از خرس روشن ، یک کشور ( ایران ) است و هفت دانه مروارید ، ارکان و سرمایه های آن می باشند . این خرس یا دب اکبر جایگاهش در آسمان است اما این خرس ، گلوله ای خورده و زخمی کاری به تن دارد که می تواند منظور سیمین از گلوله جنگ باشد یا حتی انقلاب و به عبارتی هر آنچه که باعث خونریزی و درگیری و ضعف در خرس اعظم باشد .
خون و زخم در دب اکبر ، عامل زایش هزاران ستاره گردیده ( ستارگان عاصی پر از خشم ) . این ستارگان بر سینه ی زمین جاری شده اند . منظور سیمین از ستارگان جاری بر سینه ی زمین اشاره به تظاهرات ها و راهپیمایی ها دارد که در آن مادر ، پدر ، پسر و دختر همه و همه حضور دارند.
در این تظاهرات ها و راهپیمایی ها ، فریادهای مرده باد و زنده باد بسیاری به گوش می رسد. سیمین در اینجا به پوپولیسم اشاره دارد که یک جامعه ی خلقی را در بر گرفته به خوب و بد آن کاری ندارم . اما پوپولیسم در اینجا از نظر سیمین باعث ویرانی ی بسیار می شود . در بند 2 ما پایان پوپولیسم و همچنین پایان جنگ و ایستادن سیل را شاهدیم و می بینیم تلّی و تپه ای از ویرانی ها را ، اما و اینک در اینجا و این شعر و در قلبهای مردمان این امید موج می زند که دوباره خواهیم ساخت شهر ها را و میهن را آباد خواهیم کرد و خَلق ما خَلقی سرافراز خواهد شد.
متاسفانه آن سرمایه و توانی که می باید در اختیار این مردمان و حکومت نیست ، اما مشکل اصلی از دید سیمین این مسئله نیست و اصلا مسئله این نیست . سیمین مشکل عجیبی را مطرح می کند که او را در حد یک روانشناس متبحر اجتماعی بالا می برد . وی دلیل نرسیدن به این آرمان را و امید را عنصر تبهکاری می داند که منظور وی فساد مالی و اختلاس و رشوه و امثالهم در سیستم سازندگی است. وی عنصر تبهکاری را ناشی از دیولاخ ددخویی می داند که منظورش انحصار و استبداد می باشدکاری ندارم که سیمین درست می گوید یا نه اما اینکه اینها می تواند عامل تبهکاری باشد یک واقعیت تلخ اجتماعی است.
از اینجا شعر سیمین پر از ناامیدی می شود ونیز پر می شوداز نفرت و بیزاری و نوزاد های بدون پیشانی. در نهایت آن خرس بزرگ ( دب اکبر ) نیز مسخ شده از آسمان به زیر آمده به جنگل گریخته ، در آنجا گم می شود!!
سیمین بهبهانی در کتاب « یکی مثلا این که ... » که بسیاری از شعرهایش در دوران مشهور به سازندگی نوشته شده به هاشمی و سازندگی و دورانش اعتقادی ندارد و معمولا آنها را به تمسخر می گیرد . بارزترین حمله ی وی شعری است ک با این دو بند پایان می پذیرد :
باور کنم ! آیا باور این طرفه که اکنون دیگر
فرمانده ی ویرانی ها دارد سر عمرانت را
همه ی این حرفها برای این بود که بگویم طنز تاریخ را ببینید که 12 سال بعد در سال 84 سیمین بهبهانی اینبار به حمایت از هاشمی رفسنجانی بر می خیزد و در دور دوم انتخابات به همراه دوستانش تمام هم و غم خود را به کار می برد که شاید رقیب وی برنده ی انتخابات نباشد . اما سیمین و دیگران سالها پیش پل های پشت سر را شکسته بودند و دیگر آنچه را که در دراز مدت در فکر و اندیشه ی مردم به ودیعه نهاده بودند نمی توانستند یک شبه پس بگیرند و شد آنچه ....
و حال به خود شعر نگاه بیاندازیم که شعر ، لذتی دیگر دارد:
1
خرسی بزرگ و روشن را با هفت دانه مرواری
می بینم و نمی پرسم کاین مایه از کجا داری
با هفت دانه مرواری .... نه ، نه ، که هفت اندامش
از سرب صیقلی دارد زخم گلوله یی کاری .
هر قطره خون ز هر زخمش صدها ستاره می زاید
هر یک نماد پر خشمی عاصی ز نابهنجاری
یک کهکشان پر از اختر : مادر ، پدر ، پسر ، دختر ...
با جوش سیل میبینم بر سینه ی زمین جاری
صدها دهان فغان ، غوغا کاین مرده باد و آن مانا
این را بود سر افرازی ، آن را رسد نگونساری .
2
سیل ایستاده می بینم بر جا نهاده می بینم
هر گوشه تلّ ویرانی ، هر سو نشان بیماری
در قلبها امید ، اما ، گوید: « دوباره می سازم
با شهر هام آبادی ، با خلق هام سالاری »
اما به دست نیرو ، نه ؛ اما توان به زانو ، نه
در دیو لاخ دد خویی قد می کشد تبهکاری .
3
امید خسته می ماند شادی شکسته می ماند
هر عشق میدمد نفرت هر اشتیاق بیزاری
زهدان هر آنچه می زاید آن است کان نمی باید
نوزاد را به پیشانی روئیده شرم پنداری .
خرس بزرگ روشن را در آسمان نمی بینم
سرگشته مانده در جنگل ، گم کرده هر چه مرواری ....
فروردین 72سیمین بهبهانی
هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نظر مصر می شوم که اگر خاتمی بیاید شجاعت به خرج داده و اگر نیاید به وظیفه تاریخی خود عمل نکرده است این مملکت امروز به او نیاز دارد و او باید بیاید و اینبار اما باید محکم تر و البته بدون انفعال و شاید بی باکانه در برابر ویران کنندگان و برباد دهندگان سرمایه های وطن قرار گیرد البته در این چند روز خبر های خوبی شنیده ام از حضور ایشان در انتخابات که دیگر گوییا صد در صد شده.
دوست عزیزم بامداد ممتازان در وبلاگ شخصی اش www.behbahan-aramis.blogfa.com/
مطلبی را با عنوان آیا خاتمی می آید؟ منتشر کرده که دراینجا و در ذیل می آید اما با توجه به اینکه شنیده ام آمدنش حتمی است شاید باید از این پس بگوییم آیا صلاحیت اش تایید می شود ؟ که این نیز دیگر از بدبختی های این وطن است که باید برای خروج از بدبختی نیز از هفت خوان بگذرد خاتمی می آید اما اینبار بی باکانه بیا هرچند می دانم مردم اینبار به خاطر وضعیت اقتصادی بدشان به تو رای خواهند داد نه به خاطر توسعه سیاسی اما تو اینبار به مردم هم توجه نکن بل به قدرتی بیاندیش که یک رییس جمهور می باید داشته باشد اما در ایران ندارد مشکلات ما هنوز هم از عدم توسعه سیاسی است مصدق به دنبالش بود نشد تو هم به دنبالش رفتی موفق هم بودی اما ما مردم نفهمیدیم با خودمان و با میهنمان چه کردیم اینک اما تنها تر از گذشته می باید آن را پی جو شوی که اینبار مردم به نان می اندیشند نه به ماه.
اما مطلب آ قای بامداد ممتازان را بخوانید در ذیل که زیباست.
آیا خاتمی می آید ؟
پس از انتخابات مجلس هشتم و جریانات و حواشی آن در کشور و راه یابی حدود هفتاد و اندی نماینده اصلاح طلب به مجلس ، تمام نگاه ها و توان ها برای انتخاب دهم در قامت ریاست جمهوری در حال بازیابی خود شدند تا توان را باز یابند و نگاهها را به خود متوجه سازند. جو انتخاباتی ریاست جمهوری 88 بسیار زودتر از گذشته براه افتاد و مرتب چهره ها و مهره های زیادی مطرح شدند تا آنجا که هر شخصی از دولت دکتر محمود احمدی نژاد انتقاد می نمود جزء لیست کاندیداهای احتمالی از سوی نشریات و روزنامه ها قرار می گرفت .
شروع بحث ها اما با چهره هایی چون محمد رضا عارف ، عبدالله نوری ، محمد باقر قالیباف ، غلامعلی حداد عادل ، محمد علی نجفی استارت خورد . پس از مدتی با توجه به وضع کنونی و وخیم کشور در زمینه های اقتصادی و بین الملل بحث دولت اتحاد ملی مطرح گشت . ناطق نوری طراح این پیشنهاد بود که مورد توجه نیز قرار نگرفت . پس از این پیشنهاد مدتی نیز صحبت از احتمال کاندیداتوری ناطق نوری و علی اکبر ولایتی نیز بگوش رسید ، چهره هایی که به قولی کارنامه مشخص و اجرایی موفقی داشتند و در چارچوب نظام حرکت کرده بودند.
چند روز بعد خبرهایی از سوی حزب اعتماد ملی به گوش رسید که در جلسه ی شورای مرکزی این حزب شیخ مهدی کروبی به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری از سوی این حزب شرکت خواهد نمود . با این حرکت چند روز این شیخ لرستانی در صدر اخبار قرار گرفت ولی وی عنوان نمود که هنوز جواب مثبتی به درخواست شورای مرکزی اعتماد ملی نداده است و درخواست 50 روز مهلت و بررسی این پیشنهاد را دارد . پس از این حرکت جبهه مشارکت و مجاهدین انقلاب اعلام نمودند که به جزء خاتمی از هیچ فرد دیگری حمایت نخواهند کرد .
در تمام این ماجراها در ستاد اصولگرایان گرچه خبر گذر از دکتر احمدی نژاد در صدر اخبار به گوش می رسد و احتمالاتی در رابطه با حضور اشخاصی در صحنه رقابت داده می شود ولی معطل و سردرگم ماندن اصولگرایان در برابر حرکات سید محمد خاتمی وضعیت اقتداگرایان را نامشخص نموده است . سید محمد خاتمی چهره ای نیست که اصولگرایان بتوانند در برابر وی پروژه ای دیگر بار با حضور چندین کاندیدا به کار برند و مباحثی چون اصولگرایان اصلاح طلب و یا شعائری اینچنین را انتخاب نمایند و نیز نمی توانند به سان انتخاب نهم ریاست جمهوری دکوراسیونی از کاندیداها را داشته باشند به همین دلیل حضور یا عدم حضور سید خندان ( خاتمی ) برای اصولگرایان مهم است و می تواند فرایند حرکتی آنها را تبیین و مشخص نماید .
آنچه اما بسیار مشکوک می نماید در این بین تا کنون شاهد حرکت خاصی از احمدی نژاد نبوده ایم و بحث حضور یا عدم حضور وی در چندین مورد مختصر از سوی جوانفکر مشاور مطبوعاتی و سانه ای وی مطرح گشته و خاموش شده است. هر چند جمعی از تحلیل گران صحبت های اخیر رهبری را مبنی بر عزم پنج ساله جهت تلاش دولت در هفته دولت مطرح می کنند اما باید به این ایده مبهم نگریست . اما چرا؟
از سویی دولت احمدی نژاد به صورت بی سابقه آنچه به عنوان هزینه از رهبری مطرح می شود را در روند کار خود داشته و در اموری چون استفاده در طویل نمودن بحث وزارت اقتصاد و دارایی و معرفی وزیران راه و ترابری ، کشور و اقتصاد از آن سود جسته و موفق بوده است و نیز به نظر میرسد ایت ا... سید علی خامنه ای از عملکرد وی تحت آرمان انقلابی رضایت کافی و وافی را داشته است. اما از دیگر سوی رهبر انقلاب فردی است که در سخنان خود جانب احتیاط را همواره نگه داشته و با دو پهلو سخن گفتن یا به عبارت دیگر با توقع عملکرد دوگانه سخن را به زبان جاری می سازد.
در این صورت ایشان با حمایت تلویحی از رئیس جمهور کنونی ، به نوعی جو انتخاباتی را به نفع ایشان در جبهه اصول گرایان و مردم متمایل کرده و از دیگر سوی در صورت عدم موفقیت احمدی نژاد و شکست در انتخابات 88 این امتیاز به کیسه مردم سالاری ملت ایران واریز خواهد شد .
اما بحث اصلی و تمامی این زمینه چینی ها فقط جهت رسیدن به سید محمد خاتمی بود . ترس از خاتمی و بزرگی وی از مدتها قبل در جان اصول گرایان آتشی در انداخته و پروژه ی جدید و عظیم تخریب خاتمی از همان سال 84 و همزمان با پیروزی دکتر احمدی نژاد را موجب شده بود و موج اولیه آن را فاطمی رجبی همسر (به نوعی شوهر) غلامحسین الهام با انتشار کتب احمدی نژاد معجزه ی هزاره سوم و میهمان کاخ سفید که با رانت دولتی چاپ و پخش شد اغاز شده بود. ( هر چند فاطمه رجبی به موجب توهین و افتراق به بزرگانی چون خاتمی ، هاشمی و کروبی از سوی پدر خویش حجت الاسلام علی دوانی و برادران موجب نکوهش قرار گرفت) زیر ذره بین قرار گرفتن خاتمی و یارانش و واریز خبط و اشتباهات دیگران به حساب خاتمی مرحله دوم تخریب خاتمی بود.
مسئله ی دروغین مصافحه خاتمی با دختر ایتالیایی !!!! و مونتاژ و پخش وسیع آن در سطح جامعه و علاوه بر آن پوشش خبری آن از سوی شریعتمداری در کیهان و اخبار 20:30 از سوی کامران نجف زاده و معرفی سایت you tube به عنوان مرجع فیلم از دیگر فرآیندهای تخریب این سید بزرگوار بود. با این حال مجموعه ی تخریب سریال وار ادامه داشت و بحث خلع لباس خاتمی و پیگیری آن از سوی مجمع روحانیون خراسان رضوی و پس از آن دعوت سردار فرهاد نظری فرمانده اسبق نیروی انتظامی تهران در زمان حادثه کوی دانشگاه از خاتمی جهت مناظره در مورد حادثه کوی دانشگاه و ... در تاریخ ایران لااقل برای هیچ روحانی سابقه نداشته است .
اما حضور خاتمی به عنوان مرکز ثقلی در عرصه انتخابات مجلس گذر از تلاش جهت راه یابی تعداد بیشتری از کاندیداهای اصلاح طلب به عنوان پروژه ای جهت محک محبوبیت اصلاحات و خاتمی بین مردم نیز بود . هر چند این امر با رد صلاحیت های گسترده و بی محابای شورای نگهبان مخدوش شد ولی سیر صعودی کاندیداهای اصلاح طلب از مجلس هفتم به هشتم خود بارقه های امید را بنیان نهاد. و پس از انتخابات مجلس شاهد مطرح شدن خاتمی به عنوان گزینه اصلی احزاب اصلاح طلب ( به جزء اعتماد ملی ) بودیم . وی نیز با ارسال نامه ای به سران حوزه و احزاب نظر آنها را در مورد شرکت یا عدم شرکت در انتخابات جویا شد . نامه ای که از سوی بزرگانی چون کروبی تکذیب شد . پس از ارسال نامه وی به تشکیل کار گروهی جهت تحلیل و بررسی وضعیت کشور در بنیاد باران اقدام نمود تا در صورت قطعی شدن حضور در انتخابات با عزمی راسخ و برنامه ای مدون و از پیش مشخص وارد گود مبارزه شود.
جلسات مختلف در چند ماه گذشته با انواع طیف هایی از دانشجویان ، روحانیون ، کسبه و شرکت در مراسمات مذهبی و بزرگداشت ها و طرح سخنانی که تا کنون به این صراحت از وی شنیده نشده بود از دیگر تحرکات ایشان می باشد ولی وی همچنان به عدم پاسخ گویی صریح و شفاف به این مسئله تاکید می ورزد و این سیاست اعمالی باعث ایجاد علاقه و کنجکاوی مردم و افزایش محبوبیت وی گشته است. از دیگر سوی با توجه به اظهارات سران احزاب مشارکت و مجاهدین وی باز هم بزرگی پیشه کرده و در روزهای اخیر با گلایه از طرح یا یک نفر یا هیچ کس خواهان حضور حداکثری اصلاح طلبان در انتخابات شده است .
وی همچنین عنوان کرده است : مطمئن باشید که نه انگیزه آمدن در انتخابات هوس قدرت است و نه نیامدن به معنی راحت طلبی است. بلکه به هر حال انسان باید احساس کند که تا چه حد میتواند در برابر خدا و مردم به وظیفه خود عمل کند. سید محمد خاتمی با اشاره به دلایل عدم اعلام حضور خود در انتخابات تاکنون، افزود: دلیل آن که تاکنون برای حضور در انتخابات اعلام نکردهام برای این است که بررسی کنم تا چه حد می توان بر روند تأثیرگذار بود؟خاتمی طرح شعار یا یکنفر یا هیچکس را خطرناک توصیف کرد و از دوستان خواست تا این شعار را ندهند زیرا هم باعث دلخوری و افزایش گلایهها خواهد شد و هم راههای مختلف را مسدود میکند.
به هر حال امیدواریم مجموعه اصلاح طلبان با انتخابی اصلح و شرکت گسترده در انتخابات ریاست جمهوری از ادامه گسترش فشار وارده بر مردم جلوگیری نمایند.
|
لازم دیدم برخی از صحبت ها نظرات و کامنت های دوستان در رابطه با نقد شجاعپوریان را در این پست قرار دهم امیدوارم این کار به شناخت درست از این مسئله کمک کند به علاوه باید متذکر شوم اصلاح طلبان به نقد از درون احتیاج دارند و این از تفاوت های ما با نیروهای راست است که گذشته خود و روابطمان را جراحی کرده به نقد می نشینیم به آین جهت که اعتقاد داریم تنها از این راه می توان ارگانیسم سالم خود را به دست آورد |
|
دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 3:13
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان تا سيه روي شود هركه در او غش باشد
نویسنده: پیمان
دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 6:8
سلام . احسنت . عالی بود و بیان همه آنچه در دل داشتم ولی از بیان آن عاجز .
با اجازه شما این مطلب را در وبلاگم قرار خواهم داد .
بعدا نظرم را خواهم گفت .
نویسنده: پیمان
دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 16:57
كورش عزيزضمن تصديق تمامي مطالب نگاشته شده در متن فوق الذكر دليل رسيدن به چنين مرحله اي در بعد سياسي شهرمان را عدم اطلاع رساني شفاف جريان اصلاح طلب در بهبهان و بي خبري محض مردم شهر از اتفاقات و رويدادهاي مرتبط ميدانم. در بهره برداري آقاي شجاعپوريان از شرايط موجود شكي نيست اما همه تقصيرات را نمي توان به گردن شجاعپوريان انداخت . اصولا جريان اصلاح طلب بهبهان را نمي توان جريان يا جناح يا گروه يا هر اسم ديگر ناميد بلكه تعدادي كه خود را منتسب به جناح اصلاح طلب مركز ميدانند و تنها نقطه اشتراكشان هم همين انتساب به اصلاح طلبان است و بس و اختلافات و عدم انسجامي كه شما گوشه اي از آنها را ذكر كرده ايد و از همه مهمتر انفعال در برابر حركات خارج از چارچوب آقاي شجاعپوريان كه نهايتا به 24 اسفند 86 منتهي ميشود .
شجاعپوريان با توجه به همين اختلافات و چند صدايي حاكم به راحتي تا شب انتخابات مردم اميدوار بهبهان را بازي داد. وي با بهره برداري از ويژگي قومي و اقبال مردم بهبهان به اصلاح طلبان از كسوت يك استاد ناشناس دانشگاه چمران اهواز به نمايندگي مردم بهبهان در مجلس رسيد و در نهايت نيز با فرصت سوزيهاي عمدي و برنامه ريزي شده خيانتي بزرگ را در حق مردم تشنه انسجام و اتحاد بهبهان روا داشت . مردم نگران بهبهان كه وي را به عنوان محور اتحاد خود برگزيده بودند ناگهان با خيانت اين فرد مدعي اصلاح طلبي به اعتماد صادقانه شان روبرو شدند.
من از زبان يك مطلع سياسي اوضاع شهرم نمينويسم چرا كه مدتهاست در آن فضا و محيط نيستم و قاعدتا بي خبر از بازيهاي پشت پرده . من از ديد يك شهر وند علاقه مند به رشد و توسعه شهر و كشورم مي نويسم و از اين زاويه اگر بخواهم عملكرد آقاي شجاعپوريان را نقد كنم جز دورويي و دروغ و نفاق و تشديد اختلافات قومي به نتيجه ديگري نخواهم رسيد.
نویسنده: پیمان
دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 16:58
شجاعپوريان و عملكرد او معلول محرم ندانستن مردم و انفعال بيش از حد فعالان سياسي بهبهان در قبال تصميمات و اقدامات دفاتر مركزي احزاب در تهران است . عدم انتشار اتفاقات پشت پرده ( در حالي كه از مدتها قبل نيات دروني شجاعپوريان بر همه دست اندركاران جريان اصلاح طلبي بهبهان آشكار شده بود)و آگاه ساختن مردم در اين زمينه راه را براي اقدامات فريبنده شجاعپوريان بازكرد . هر فرد نا وارد به سياست ميداند در فاصله دو روز مانده به انتخابات كسي را تاييد صلاحيت نميكنند . چرا طيف اصلاح طلبان بهبهان نسبت به شايعه تاييد صلاحيت وي كه تا آخرين لحظه باعث فريب مردم شد واكنش مناسب نشان نداد و كماكان منفعلانه روزهاي آتي را به انتظار نشست؟ دلم به حال مردمي كه مشتاقانه در شب چهارشنبه 22 اسفند سخنان شجاعپوريان را گوش ميدادند و منتظر شنيدن نام يكي از كانديدا ها به عنوان نامزد ائتلاف بودند ميسوزد .
جامعه اصلاح طلب بهبهان بايد راه خود را مدتها پيش از راه شجاعپوريان جدا ميكرد و اكنون نيز بايد روشنگرانه و شجاعانه اتفاقات پيش آمده را نقد و بررسي نموده و به اطلاع مردم برساند .
كورش عزيز متاسفانه هنوز هم بسياري از همشهريان ما شجاعپوريان را نماد اصلاح طلبي و سمبل شجاعت مردم بهبهان در مجلس ميدانند بايد با آگاه سازي افكار عمومي اجازه جولان مجدد به تفكر شجاعپوريان در شهر بهبهان را ندهيم و به همين دليل از انتشار مطلب شما بينهايت خوشحال شدم .
حرف زياد است و مجال اندك . شما را به خداي بزرگ ميسپارم.
نویسنده: کورش قناطیر
دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 19:20
سلام به پیمان عزیز من نیز نقد های شما را می پذیرم و به جبران خطاها دیریست می کوشم این مطالب را نیز من مدتها پیش قصد انتشارش را داشتم اما جو عمومی را مناسب آن نمی دیدم ما همان زمان این مسائل را با مردم در میان می گذاشتیم اما مردم می خواستند یک کاندیدای مشهور را در مقابل موحد داشته باشند وگرنه شجاعپوریان مدتها بود از صحنه حذف شده بود اما خطرکاندیدای مقابل وی را دوباره در چهره یک سوپرمن مطرح کرد ما هیچگاه رسانه های ارتباطی قوی با مردم نداشته ایم این ضعف بزرگ ماست
نویسنده: آرش
سه شنبه 19 شهریور1387 ساعت: 0:31
1-جناب پیمان اگر از مسائل روز بهبهان آگاه نیستند واگر مدتهاست که در این فضا ومحیط نیست واز جریانات پشت پرده خبر نداردپس بهتر آن است که یک طرفه به قاضی نرودکه آزردن دوستان جهل است.
2-ظاهراًجناب پیمان از یاد برده اند ویا اینکه اصلا ایشان در جریان مسائل سیاسی روز کشور نیستندکه در انتخابات مجلس هفتم مهندس بهمنی کاندیدای رامهرمز یک شب قبل از پیایان مهلت تبلیغات تایید شدند ویا آقای کلانتری درهمین مجلس هشتم روز 22اسفند تایید صلاحیت شدندویا در دوره های گذشته کاندیدای شوشتر یا دزفول بود که شب قبل از روز انتخابات تایید صلاحیت شدند.
پس خواهش من از جناب پیمان این است که اگر دلسوز بهبهان هستندوخواهان اعتلا وسربلندی شهرمان در رصد کردن مسائل شهر دقت بیشتری به خرج دهند به خصوص به این موضوع فارغ از نام وسلایق گروهی تحقیق کنند تا ایرادها منصفانه نقد وبرطرف شوند وکجیها به مرور صاف تا بتوانیم با هم شهری سربلندوباعزت داشته باشیم.
نویسنده: پیمان
سه شنبه 19 شهریور1387 ساعت: 6:32
آرش عزیز خیلی ممنونم که اطلاعات خوبی به من دادید. من فردی سیاسی یا مطلع از جریانات سیاسی نیستم و این را هم با صدای بلند اعلام میکنم . علاقه شخصی من مثل اکثریت مردم ایران تمایل به جریان اصلاح طلبی بوده و هست اما هیچگاه خود را در چارچوب و قالبهای حزبی قرار نداده و نخواهم داد. در مورد تایید صلاحیت افرادی که ذکر کرده اید اعتراف میکنم به جز آقای کلانتری در مورد بقیه اطلاعی نداشتم اما ذکر این نکته را لازم میدانم که با توجه به جو موجود و شرایط خاص تایید صلاحیت شده ها و رد صلاحیت شده ها که در این مبحث نمیگنجد آیا شما تا شب انتخابات به تایید صلاحیت آقای شجاعپوریان امید داشتید و انتظار داشتید این بازی با مردم نگران از آینده کماکان ادامه یابد ( که متاسفانه ادامه نیز یافت ). اتفاقا نقد روزهای منتهی به 24 اسفند و نحوه عملکرد افراد و گروهها در این زمینه بسیار لازم و ضروری است و به همین دلیل از آقای قناطیر که این باب رو باز کردند بسیار ممنون و سپاسگذارم . در دلسوزی جریان اصلاح طلب بهبهان شکی ندارم اما شواهد امر همانگونه که کورش نیز در بخشهایی از مطلب خود به تقریر در آورده حاکی از عهد شکنی جناب شجاعپوریان دارد. نقدی که من بر عملکرد جریان اصلاح طلب دارم در انفعال آنها نسبت به اعمال شجاعپوریان است و اعتقادم بر این که باید زودتر راه خود را از شجاعپوریان جدا میکردند هرچند نام و آوازه شجاعپوریان و اعتمادی که بیشتر مردم بهبهان در اثر نا آگاهی از اعمال او به وی داشتند مانع از تصمیم گیری سریع و صریح در این مورد بوده است . فقدان منابع اطلاع رسانی و فضای نقد در شهر بهبهان باعث شده بود اخبار و اطلاع مردم بهبهان از شجاعپوریان در حد نطقهای پیش از دستور او در مجلس و سرو صداهای پیرامون باقی بماند . من به عنوان یک شهروند عادی بهبهان انتظار دارم جریان اصلاح طلب بهبهان وقایع مرتبط با انتخابات 24 اسفند را روشن و شفاف اعلام کنند ( همانگونه که آقای قناطیر این حرکت را شروع کردند ) و این آگاهی بخشی به عموم نه در جلسات مخفیانه محفلی که کاملا عمومی و علنی باشد . .
نویسنده: پیمان
سه شنبه 19 شهریور1387 ساعت: 6:35
درسهایی که ما از 24 اسفند میتوانیم بگیریم بسیار ارزشمند تر از نتیجه انتخابی است که به وقوع پیوست . اما یک سوال دوست عزیز ( به عنوان یک شهروند کاملا بیخبر از جریانات پشت پرده ): آیا اگر دوباره شجاعپوریان تایید صلاحیت میشد و رای هم می آورد شما امیدی به بهبودی اوضاع سیاسی و فرهنگی و امنیتی و معیشتی بهبهان داشتید. به نظر من عملکرد شجاعپوریان باید ماهها قبل از انتخابات از سوی اصلاح طلبان بهبهان به چالش کشیده میشد چرا که مطمئنا جناب شجاعپوریان سربلند از این نقد بیرون نمی آمد و دلیل من هم نه اطلاع داشتن از بازیهای پشت پرده که توجه به شاخصهای رشد و توسعه بهبهان از سال 79 تا 87 است . چرا ما همه چیز را در چارچوب حزبی میخواهیم برانداز کنیم در حالی که احزاب و عملکرد های حزبی در ایران تعریف روشنی ندارند که اگر اینگونه بود آقای شجاعپوریان مدعی اصلاح طلبی در چارچوب توافقات حزبی گام بر میداشت . در ایام پیش از انتخابات همه ما دچار تحلیل اشتباه از شرایطمان شده بودیم و حضور آقای موحد در این انتخابات در انتخاب راه درست بسیاری از ما را به بیراهه کشاند که نتیجه آن توسل قشر عظیمی از مردم بهبهان به آقای شجاعپوریان شد . چرا ماهها پیش از انتخابات عملکرد 8 ساله آقای شجاعپوریان برای مردم روشن نشد . آیا در زمان 8 ساله نمایندگی ایشان جو عمومی بهبهان شدیدا به سمت و سوی دو قطبی شدن ( نه قطبهای سیاسی که قطبهای قومی ) کشانده نشد ؟
دوست عزیز من از ته دل خواستار اعتلا و رشد روز افزون شهرم میباشم و هرچه میگویم یا مینویسم نیز از سر اشتیاق برای داشتن شهری آباد و توسعه یافته است و در این راه نیز چونان همه آدمیان بسیار پیش خواهد آمد که کجراهه را به جای راه در پیش میگیرم و از راهنمایی و ارشاد همه عزیزان چون شما همشهری خوبم خوشحال نیز خواهم شد .
نویسنده: پیمان
سه شنبه 19 شهریور1387 ساعت: 6:36
دوست عزیز همانگونه که آقای قناطیر در این راه روشنگری در پیش گرفته و با توجه به حضور ایشان در متن حوادث اقدام به افشای سخنان تحریف گونه آقای شجاعپوریان نموده از شما نیز خواهشمندم اگر دستی بر آتش دارید افکار و اطلاعات خود را از ما دریغ نکنید . و ای کاش فضای نقد و بحث در شهر ما آنچنان فراگیر میشد که هیچ شخصی به خود جرات دروغ پردازی به مردم را نمیداد و در آخر با توجه به بیخبری خودم از همه مسایل پشت پرده اما همچنان حق پرسشگری و نقد اعمال و کردار مدیران و نمایندگان را برای خود محفوظ میدارم چرا که من برآیند و نتیجه کارهای آنان را میبینم و همان را ملاک قضاوت خود قرار میدهم و جریانات پشت پرده را به شما و همه کسانی که از آن اطلاع دارند میسپارم .
باز هم از کورش عزیز و شما دوست خوب ( آرش) کمال تشکر را دارم
نویسنده: رضا طاهری نیا
سه شنبه 19 شهریور1387 ساعت: 9:58
سلام.
بنظر من اين نوشتار و اين افشاگري در واقع برشي است از آنچه که در سطح کلان سياسي مملکت ما رخ مي دهد و مشتي است نمونه خروار. نفاق دورويي فريب افکار عمومي مظلوم نمايي و بسياري از صفات مذموم و نکوهيده ديگر کم کم به اصول اوليه مبارزات انتخاباتي تبديل شده اند و با توجه به آنکه معمولا پس از انتخابات کسي سراغ شعارها و رفتار پيش از انتخابات نمي رود و از آن بدتر هيچ دستگاهي ناظر بر عملکرد منتخبان نيست بعضيها به خود حق مي دهند هر کاري را براي رسيدن به قدرت انجام دهند و قواعد بازي را زيرپا بگذارند. جاي تاسف دارد!
موفق باشيد!
نویسنده: پیمان
چهارشنبه 20 شهریور1387 ساعت: 9:12
توضیح: نظراتی که با نام من در سه بخش ثبت شده همگی خطاب به آقای آرش بوده که بدلیل محدودیت قسمت نظرات در وارد کردن بیش از 2000 کاراکتر در سه قسمت درج شده است و بدینوسیله خواستم مخاطب عرایض اینجانب دقیقا مشخص شود. .
نویسنده: آرش
چهارشنبه 20 شهریور1387 ساعت: 11:30
پیمان عزیز سلام
نظرت مبارکت راخواندم وازاینکه دلسوز بهبهان شهر وخواستار سربلندی این خانه ی پدری خرسند ومسرورم .
1)فرمودید آیا شما تا شب انتخابات به تایید صلاحیت آقای شجاعپوریان امید داشتید ؟باید به عرض حضرتعالی برسانم با توجه به اینکه شخسیتهای برجسته ی نظام پیگیر قضیه بودند وبا توجه به عملکرد گذشته ی شورای نگهبان وتایید صلاحیتهایی که قبلا خدمتتان عرض کردم دوستان ما امیدوار بودند که آقای شجاعپوریان تایید میشوند گر چه خود من به واسطه ی یکی از دوستانم که دانشجوی کدخدایی سخنگوی شورای نگهبان هست مطلع شدم که هیچ امیدی به تایید صلاحیت ایشان نمی باشد ولی به هر حال این تنها راهی بود که میشد دنبال کرد وتنها کسی که میتوانست مقابل موحد بایستد شجاعپوریان بود.
2)من با قسمت اول نظر شما موافقم که با ید جریان اصلاح طلبی در بهبهان نقد شود اما با قسمت دوم که فقط روز های منتهی به 24 اسفند مخالف واین عیب بزرگ دوستان آقای قناطیر که از هر کجاخود دوست داشتند و احساس کردند که به نفع آنهاست بازگو می کنند گرچه اگر همین روزهای منتهی به 24 اسفند هم منصفانه نقد شود خواهیم دید کهآنها هم کم مقصر نبودند.پیمان عزیز من معتقدم که جریان اصلاح طلبی بهبهان باید از قبل از بهمن 78 نقد شود چرا که پیمان شکنی که آقای شجاعپوریان کرد در ادامه ی مشکلات و شکافهای عمیقی است که درون نیروهای چپ شهر از همان اول بود .دوست عزیز قبل از انتخابات مجلس ششم اصلاح طلبان شهر با هم قراری گذاشتند که طی یک نظر سنجی هرکدام از دوستان اصلاح طلب شانس بیشتری برای پیروزی در انتخابات داشت دیگران به نفع وی کناره گیری کنند .اما بعد از نظر سنجی همین جریان اصلاح طلب دلسوز دنبال بهانه ای می گشتندکه زیر قول وقرارهای خود بزنند پس شجاعپوریان را متهم به نظر سازی کردند و حاضر به کناره گیری به نفع شجاعپوریان نشدند.اما همه دیدیم که آن نظر سنجی
بود یا نظر سازی پس پیمان شکنی که شما وآقای قناطیر از آن دم می زنید (واین همان است که من می گویم از هر کجا که احساس می کنند به نفعشان است شروع میکنند)از طرف دوستان اقای قناطیر شروع شد ونطفه جدایی وشکاف نیروهای اصلاحات از همان موقع انداخته شد .
نویسنده: میثم امانی
چهارشنبه 20 شهریور1387 ساعت: 15:6
اقای قنالطیر عزیز
مدتهاست که اسم شما را می شنوم
اما ...ندیده ام شمارا هنوز
توفیق اشنایی با نوشته ای شمارا از بشیر نذیر دارم
امید که دیداری حاصل شود و حضورا ببینمتان
نویسنده: آرش
چهارشنبه 20 شهریور1387 ساعت: 15:32
3)من هم مثل شما معتقدم که جریان اصلاح طلب شهر دلسوز این خانه ی پدری است اما دوست عزیز مگرنه اینکه باید دست به دست هم دادوبا هم متحدشد وبرای اعتلای شهر وسربلندی وسرافرازی آن کوشید.پس چراجریان اصلاح طلب مخالف شجاعپوریان هیچگاه سعی جدی درتعامل با آقای شجاعپوریان نداشتند؟وهرچه بود در حد حرف بود وشعار ،به نظر شما چرا آقای سلیمانی وقنوات ودیگر شیوخ اصلاح طلب حتی یک قدم برای همکاری باشجاعپوریان برنداشتند ؟وآیا این منطقی است که جریانی که ادعای اصلاح طلبی می کنند ومهر اصلاحات بر پیشانی ودکتر شجاعپوریان را به خاطر شرکت در یک مهمانی مذهبی در منزل شیخ محسن شعبانزاده سرزنش می کنند(که بجا هم هست)حاضر باشند که از دکتر سالاری از سران جناح راست در بهبهان حمایت کنند اما از شجاعپوریان که جایگاه بالایی در میان اصلاحطلبان مرکز هم دارد حمایت نکنند؟بله دوست عزیز گر چه جریان اصلاح طلب شهر دلسوز بهبهان هستند اما به نظر من در انتخاب راهشان دچار اشتباه شدندو این قصه سر دراز دارد.
4)نوشتید که اعتماد بیشتر مردم بهبهان به شجاعپوریان از سر نا آگاهی از اعمال اوبود وفقدان منابع خبری واطلاع رسانی باعث شده بود که مردم درحد نطقهای پیش از دستور شجاعپوریلن ومسائل پیرامون آن بدانند.من نمی دانم منظور شما از دیگر اعمال شجاعپوریان چیست اما فکر نکنم درست باشد مردمی را که خالصانه وصادقانه به کسی که پس از سالها توانست مطالبات فروخفته ی آنها را باصدای بلند به گوش حاکمان رساند نا آگاه ونادان فرض کرد .
اما درمورد شجاعپوریان به نظر شما شجاعپوریان چکار می توانست برای بهبهان انجام دهد ونکرد؟مگر نه اینکه نماینده تنها سلاحش برای دفاع از موکلانش تصویب قانون است واگر نتوانست نطق پیش از دستور؛می خواهم از پیمان عزیز سوال کنم آیا شجاعپوریان بنابه سوگندی که برای پاسداری از حقوق مردم یاد کرد لحظه ای عقب نشست؟آیا شجاعپوریان برای نادیده گرفتن حقوق موکلانش حاضر شد مثل دیگران با حاکمان بسازد وکوتاه بیاید ؟آیا شجاعپوریان علیرغم فشاری که از طرف دستگاههای اطلاعاتی ونهادهای مقدس فراقانونی حاضر شد لحظه ای از وظیفه ای که مردم بر دوشش نهادند شانه خالی کند؟
نویسنده: آرش
چهارشنبه 20 شهریور1387 ساعت: 15:52
آیاشجاعپوریان بعد از طرح تحقیق وتفحص از صدا وسیما که عده ای در آنجا بیت المال را به ازثیه ی فامیلی تبدیل کرده بودند علیرغم وعده و وعید های بسیار وحتی تهدیدات جانی خود وخانواده اش حاضر شد در عهدی که با موکلانش بسته بود تردیدی به خود راه دهد؟ودهها آیای دیگر که طرح آن در اینجا نمی گنجد.پیمان عزیز شما می توانید مشخصا بگویید شجاعپوریان به کدام یک از وظایف نمایندگی اش وعهدی که با موکلانش بسته بود وفا نکرد ؟دوست عزیز به کارهای عمرانی که در زمان نمایندگی شجاعپوریان انجام شد وبه جایگاه کرسی نمایندگی بهبهان واعتباری که پیدا کرد نظری بیندازید وآن را با دوره های قبل مقایسه کنید تا بدانید که دوستان شما به خاطر قضیه ای که من نمی خواهم در اینجا ذکر کنم با شجاعپوریان مخالفند ونه چیز دیگر.
5) فرمودید که آیا اگر شجاعپوریان تایید صلاحیت می شد ورای هم می آورد شما امیدی به بهبودی اوضاع فرهنگی،سیاسی ،و...داشتید.باید در جوابتان به عرض برسانم من هنوز هم معتقدم تا ذهنگامی که میان جریانات شهر اینگونه نفاق وچند دستگی واز هم گسستگی با شد امید چندانی به اوضاع ندارمحالا چه شجاعپوریان باشد وچه فقهی زلده وچه هر کس دیگر ضمن اینکه تغییر ساختار اجتماعی همیشه در جامعه ی ما از بالا به پایین بود ونه پایین به بالاونمی تواند ربط محکمی منحصرا به شجاعپوریان داشته باشد.
نویسنده: آرش
چهارشنبه 20 شهریور1387 ساعت: 15:54
آیاشجاعپوریان بعد از طرح تحقیق وتفحص از صدا وسیما که عده ای در آنجا بیت المال را به ازثیه ی فامیلی تبدیل کرده بودند علیرغم وعده و وعید های بسیار وحتی تهدیدات جانی خود وخانواده اش حاضر شد در عهدی که با موکلانش بسته بود تردیدی به خود راه دهد؟ودهها آیای دیگر که طرح آن در اینجا نمی گنجد.پیمان عزیز شما می توانید مشخصا بگویید شجاعپوریان به کدام یک از وظایف نمایندگی اش وعهدی که با موکلانش بسته بود وفا نکرد ؟دوست عزیز به کارهای عمرانی که در زمان نمایندگی شجاعپوریان انجام شد وبه جایگاه کرسی نمایندگی بهبهان واعتباری که پیدا کرد نظری بیندازید وآن را با دوره های قبل مقایسه کنید تا بدانید که دوستان شما به خاطر قضیه ای که من نمی خواهم در اینجا ذکر کنم با شجاعپوریان مخالفند ونه چیز دیگر.
5) فرمودید که آیا اگر شجاعپوریان تایید صلاحیت می شد ورای هم می آورد شما امیدی به بهبودی اوضاع فرهنگی،سیاسی ،و...داشتید.باید در جوابتان به عرض برسانم من هنوز هم معتقدم تا ذهنگامی که میان جریانات شهر اینگونه نفاق وچند دستگی واز هم گسستگی با شد امید چندانی به اوضاع ندارمحالا چه شجاعپوریان باشد وچه فقهی زلده وچه هر کس دیگر ضمن اینکه تغییر ساختار اجتماعی همیشه در جامعه ی ما از بالا به پایین بود ونه پایین به بالاونمی تواند ربط محکمی منحصرا به شجاعپوریان داشته باشد.
نویسنده: آرش
چهارشنبه 20 شهریور1387 ساعت: 16:9
6)فرمودید آیا در زمان 8ساله ی نمایندگی ایشان جو عمومی بهبهان شدیدا به سمت وسوی دوقطبی شدن قومی نرفت ؟من نمی دانم که شما چند سال است که از بهبهان دور هستید ؛اما کاش این قضیه را منصفانه تر بررسی میکردیدمن خوب به یاد دارم که قبل از سال 78 دو قوم لر وبهبهانی حتی در الفاظ عامیانه چگونه همدیگر را صدا می زنندو هیچکام حاظر به انعطاف در برابر برخوردها ورفتارهای قومی همدیگر به خرج نمی دادند.اما امروز به لطف خداشاهد زندگی مسالمت آمیز دو قوم وپیوندهای عمیقی هستیم که دو قوم لر وبهبهانی را دیگر از هم جدا نخواهد کرد .(این از جو عمومی بود)اما اگر منظورتان از جو عمومی بر خوردهای نادرست گوههای نخبه است (که باید از عوام یاد بگیرند)اینها همه به خاطر منافع شخصی است ونه چیز دیگر.
7)ودر دوست عزیز من هم مثل همه ی همشهریانم به خصوص شما که با وجود هجرت از خانه ی پدری وسکونت در شهر رویایی تمدن شرق اصفهان هنوز هم دلبسته ی آن هستید و مطمئن هستم برای پیشرفت آن خواهید کوشید خواهان پیشرفت وطن مادریمان میباشم اما فارغ از همه ی این جدلها وتا همه با هم متحد نباشیم به نظر می رسد که چنین امری محال باشد.
درپایان از اینکه پیمان عزیز مرا لایق دانسته که وقت با ارزشش را صرف جوابی به این حقیر کند متشکرم وبرای او آرزوی توفیق وبهروزی دارم.
نویسنده: مرتضی
پنجشنبه 21 شهریور1387 ساعت: 10:34
کاش این نقد ها و این دلگویه زودتر از این منتشر میشد.
و کاش شما نیز از طرف کاندیدای خودتان و حزب حامی ایشان جوابیه ای منتشر میکردید که اینگونه نظر شخصی قلمداد نشود.
امیدوارم این سخنان نظر دوستان شما نیز باشد.
نویسنده: پیمان
پنجشنبه 21 شهریور1387 ساعت: 12:17
با سلام و تشکر از کورش عزیز که وبلاگ او محل و مامنی برای بحث پیرامون مطلب منتشره تبدیل شده و در همین راستا همشهری خوبمان آقای آرش نیز مرا قابل دانسته و بحثی را با این حقیر ژیش کشیده است .
بدلیل طولانی شدن عرایضم در قبال مسایل مطروحه جناب آرش بهتر دیدم هر آنچه را از جانب خود گفتنی میدانم در وبلاگ www.behbahanshar.blogfa.comمنتشر کنم. واز آرش عزیز درخواست دارم به این وبلاگ سری زده و نظرات مرا در باب هر آنچه اتفاق افتاده و از دید یک شهر وند عادی ببینند و بخوانند . اما خلاصه ای از آن پاسخنامه را در همین جا ذکر میکنم :
1-بحث و جدل را نه تنها کاری مذموم نمیدانم که اتفاقا جای آن را در تمام ارکان ملی و منطقه ای خالی میبینم و اگر این رویه بدرستی در کشور ما فراگیر میشد باعث بالا رفتن آستانه تحمل همه ما و نهایتا پیشی گرفتن منطق بر احساس میشد
2-من هم مثل شما معتقدم آقای شجاعپوریان چهره کاملا شناخته شده و قابل دفاعی در بعد ملی است اما باور من این است بهای چهره شدن و معروف شدن آقای شجاعپوریان در بعد ملی را بهبهان پرداخته و دلیل هم بی توجهی روز افزون دولت به شهرم و تنزل ممتد جایگاه بهبهان در منطقه
3-هنر یک نماینده در بعد منطقه ای را من اینچنین تفسیر میکنم . تجمیع نیروهای موثر و پتانسیل های موجود در منطقه که بعضا جمع نقیضین هم میباشند و حرکت دادن آنها در یک جهت به گونه ای که برآیند حرکت آنها رشد و توسعه همه جانبه آن منطقه را نشان دهد.
4-به نظر من آقای شجاعپوریان فارغ از نتیجه انتخابات میتوانست با غنیمت شمردن آن لحظات تاریخی ( که در بهبهان به یاد ندارم ) خود را به اسطوره ای در نزد مردم بهبهان تبدیل کند اما حیف که ایشان قدر فرصت را ندانسته و بر باد داد.
5-من هم با آقای قناطیر موافقم که پاک ترین رای ها به آقای فقهی زاده داده شد اما در این بین تکلیف آقای ضرغامی را شما باید روشن کنید . چرا در زیدون و آقاجاری ( فارغ از تقلبها و....) مردم اینچنین از کاندیدهای بهبهانی رویگردان شدند ؟
6-.......
نویسنده: شهروند
پنجشنبه 21 شهریور1387 ساعت: 18:54
با سلام درد نامه ی زیابای اصلاح طلبان را در وبلاگم لینک نمودم
خواهشمندم با توجه به حوادث تلخ اخیر در بهبهان ، پست " آقای نیروی انتظامی جوانان ما اشرار نیستند " را در وبلاگ این جانب مطالعه و در وبلاگ خود و دوستان لینک کنید
ممنون
نویسنده: سیامک
جمعه 22 شهریور1387 ساعت: 16:42
آقای قناطیز عزیز
اونایی که حضرتعالی رو میشناسند کاملا موافق حرفهای شما هستند .
نه اهل کاندیدا شدن هستید نه پست و مقامی دارید ولی آیا میتوانید انکار کنید که مشتاق این نیستید که صاحب یک مهره ( و چه بهتر که این مهره نماینده باشد ) باشید؟
لیکن به دلیل وجه شخصیتی خود نمیتوانید فاکتورهای قدرت طلبی را از شخصیت دکتر دهملایی دور نگه دارید هر چند که بعنوان یک بهبهانی بسیار خرسندم که ایشان این خصوصیات را دارند چون در بعضی آیتم ها عرضه اش رو نیز دارند.
این بحث طولانی بوده و انجا امکان مطرح کردنش نمی باشد.
اما بحث طیف شما و شجاعپوریان و نبش قبر انتخابات :
شجاعپوریان محصول قدرت طلبی و توهم گرایی و بی ریشه بودن برخی سیاسیون شهرستان مثل محمد باقر شریعتی بود اما چاق و پروار شدنش توسط طیفی تازه از راه رسیده و کارنابلد بود که این طیف شامل شما نیز می شود و خیانت طیف مذکور در انتخابات مجلس هفتم بهبهان را به ورطه نابودی کشاند اما این کلمه خیانت نیز بی دلیل نمیباشد و اما دلیل آن :
اگر دکتر شجاعپوریان دارای این خصوصیات که در مقاله بالا ذکر شده نیست پس صریحا جوابیه تهیه کنید و انتشار دهیداما اگر چنین هست که در بالا آمده شما با چه حقی در ان دوره جامه عقلانیت به تن پوشیده و رای کثیری از بهبهانیان را به سمت دکتر شجاعپوریان روانه کردید؟
و اصلا به چه حقی در انتخابات اخیر به نمایندگی از یک طیف تعهد دادید در صورت رد صلاحیت دکتر فقیهی زاده از همچین شخصیتی اعلام حمایت کنید؟
در این مقاله به وضوح آمده است که دکتر شجاعپوریان از فاکتورهای صداقت و بالطبع انسانی فاصله دارد اما دشمنان دکتر زارعی نیز اذعان دارند که ایشان خصوصیتهای فردی تاکید میکنم فردی مثبتی داشتند.حال۱- یا اعتراف کنید که بچه بودید و به قول معروف پر مدعا و خام۲- یا اعتراف به درخواست پست و قدرت کنید که بعدا توسط شجاعپوریان خلف وعده گردید۳- اعلام نمایید مقاله بالا یک قصه تحریفی میباشد4- گزینه بیان تشریحی - اختیاری شما می باشد به شرطی که عقل مردم را به سخره نگرفته و مقداری از جفای طیف خود به مردم شریف بهبهان را نیز بیان فرمایید.
نویسنده: کوروش قناطیر
شنبه 23 شهریور1387 ساعت: 20:24
با سلام خدمت آقا سیامک عزیز (در سایت بشیر نذیر مطلبی را مرقوم فرموده بودید که در اینجا نیز به آن پاسخ می دهم)
در مورد اینکه ما دوست داریم مهره هایی را در قدرت داشته باشیم در تیم ما دو نظر افراطی و تفریطی وجود دارد اولی حرکت گروه را در جهتی می خواهد که مهره هایی را به تعداد مناسب جهت اجرای برنامه های فرهنگی عمرانی خود داشته باشیم و امکان حرکت را بدون داشتن قدرت ممکن نمی داند
نظر دوم به دنبال نقد قدرت است و وظیفه گروه را نه به دست آوردن قدرت که وظیفه ما را نظارت بر مدیران و نماینده و مسئولین و دیگران و نقد آنها و تقاضای شفافیت از آنها و نیز دادن راهکار و مشاوره به آنها می داند
اما در این میان نظر سومی نیز وجود دارد که اکثریت دو ستان به آن معتقدند و آن اینکه خواست قدرت اما نه به هر قیمتی در این نظر قدرت به خودی خود ارزشمند نیست از این رو تمامی موارد مورد تقاضا در نظر دوم را می پذیرد ولی اگر امکانی نیز برای به دست آوردن قدرت مشروع برایش ایجاد شود از پذیرش آن استنکاف نمی کند نظر شخصی من نظری سیال میان نظر دوم و نظر سوم بوده یعنی بر اساس زمانهای متفاوت یکی از دو نظر دوم یا سوم را داشته اماما در مورد کلمه خیانت باید عرض نمایم این کلمه کلمه سنگینی است و دوباره باید عرض نمایم اشتباهات سیاسی را نمی توان به خیانت تعبیر کرد چرا که خیانت از عملی آگاهانه برای ضربه زدن به مردم یا گروه های دوست بر می خیزد نه حرکت ما و عشق ما به مردمی که همیشه دوستشان داشته ایم و در دردها و شادی هایشان شریک بوده ایم
این جانب در نقد خویش مسائل مربوط به چگونگی و چرایی حمایتمان را از شجاعپوریان در مجلس هفتم شرح داده ام شاید نیاز باشد یک گروه تحقیقی را تشکیل دهیم و حرکت و تصمیم بر حمایت را در آن زمان بررسی کند و نتیجه را با مردم در میان نهیم و اگر اشتباه کرده ایم به آن اعتراف نماییم هر چند به شخصه اعتقاد دارم مجبور بودیم به خاطر مسائل اخلاقی به قول خود پایبند می ماندیم
در مورد مرحوم زارعی که همانطور که فرمودید خصوصیات فردی مثبت بسیار داشت من نیز با توجه به همسایگی و حتی خویشاوندی به آن معترفم اما مهمترین شکاف ما در آن زمان و اینک شکاف چپ و راست و اصلاح طلب و محافظه کار است از این رو از این رو هیچ گاه به عنوان یک گروه مترقی ومدرن نمی توانستیم در کنار آن مرحوم قرار بگیریم خدایش بیامرزد
اما در مورد مجلس هشتم و آن قول و قرار باید خدمت شما و دیگر دوستان عرض نمایم تیم ما مدتها حاضر به مذاکره نشد ما با گفتگو در این باب مخالف بودیم چرا که هیچ تضمینی برای اجرای مصوبات آن متصور نبودیم تیم مقابل بر طبل گفتگو می کوبید و ما را مخالفان دیالوگ می نامیدند ما مقاومت کردیم و تنها زمانی حاضر شدیم که مسئول ستاد اصلاح طلبان خوزستان جلسه ای را تشکیل داد و ما چون نمی خواستیم در استان به عنوان مخالف گفتگو معرفی شویم در آن جلسه شرکت کردیم در یک جلسه مذاکره نیز معمولا یک گروه چیزی را به دست می آورد و چیزی را نیز از دست می دهداما در انتها پوشالی بودن ادعای گفتگو خواهان و مذاکره طلبان را به عینه دیدیم
جالب است شجاعپوریان در مصاحبه اش از یک گروه بهبهانی که مشاورش بو ده اند یاد می کند که مخالف اعلام حمایت در شب آخر بوده اند اگر این واقعیت داشته باشد این گروه به خاطر حقد و عقده های شخصی این پیشنهاد ناشایست را به وی داده اند کاش وی اسامی آنها را به مردم نیز اعلام می کرد هر چند ما هم اکنون نیز می دانیم در صورت صحت مطلب آنها چه کسانی هستند ولی با وجودی که سخت است اما باید بگوییم گذشته ها گذشت باید به آینده بهبهان اندیشید
نویسنده کورش قناطیر
پاسخ به دوست عزیزم آرش
با سلام 1)با نهایت احترامی که برای آقای سالاری قائلیم موضوع حمایت یا حتی قصد حمایت یا حتی مذاکره برای حمایت از وی را دروغ محض دانسته آن را نیز شایعه ساخته شده توسط همان ستاد کذا می دانیم 2)آرش از کسانی نام می برد که در روزهای آخر تبلیغات صلاحیتشان تایید شده است و غافل است از آنکه آنها هیچکدام در انتخابات های مناطقشان پیروز نشدند و تایید یا عدم تایید شان در روزهای آخر هیچ فرقی نداشته و به عبارت دیگر فقط به صورت فرمالیته تایید شده اند3)جالب است آرش از پیمان عزیز می خواهد فارغ از نام و سلایق گروهی تحقیق کند اما خود این نصیحت را به راحتی فراموش می کند وی چرا از احتمال تایید شجاعپوریان در آخرین روز حرف میزند اما از قرار 14 اسفند به عنوان روز اتمام تلاشها و اعلام حمایت حرف نمی زند.چرا مصاحبه ی اخیر شجاعپوریان را گامی در جهت افتراق وتضعیف اصلاحطلبان نمی داند اما نقد روزهای منتهی به 24 اسفند را عیب بزرگ می نامد.4_ آرش اصلاح طلبان را متهم می کند که با شجاعپوریان تعامل نداشته اند اما غافل است از آنکه شجاعپوریان باب تعامل را بسته بود در زمان انتخابات هفتم قرار اصلاح طلبان با شجاعپوریان نظام مشورتی بود ودر آن زمان تیمی نیز مشخص شد برای مشورت وتعامل اما شجاعپوریان هیچگاه وقعی به آن تیم ونظرات آن تیم ننهاد. اگر اشتباه نکنم آقایان سلیمانی و قنوات نیز از اعضای آن تیم بودند.
نویسنده: مهدی حلاجیان
یکشنبه 24 شهریور1387 ساعت: 17:44
سلام
تقریبا تمام مطالب متن و نظریات را خوانده ام
با اشاره به اینکه موضوع کاملا محلی به نظر می رسد در ریز مطالب وارد نمی شوم. اما بیان چند نکته خالی از لطف نیست:
- تجربه ی فوق هرچه باشد باید راهی بسوی آینده باز کند از همینک به دنبال / سوپرمن / آینده باشید و او را به جامعه ی خود معرفی کنید.
- اصل خواستن حضور در عرصه ی قدرت چیز بدی نیست اما با نیت اصلاح و در نظر گرفتن خدا و وجدان می توان به موفقیت دست یافت.
- جریان اصلاح طلبی متاسفانه نتوانسته خواسته ی مردم را برآورده کند همانطوریکه جریان اصولگرائی نتوانسته. اکثر مردم دلخسته از این بازی های سیاسی هستند " پس با صداقت خود و فارغ از گرایشات سیاسی " به مردم اثبات کنید که می خواهید برای منطقه خود و عمران و آبادی آن تلاش کنید. مطمئن باشید که قلوبشان با شما خواهد شد.
متن پرسش و پاسخ ها را می توانستید به عنوان متن اصلی در صفحه قرار دهید تا مطالعه ی آن راحت تر باشد و قابل دسترس تر.
- آقایانی که در اینجا مطلب نوشتند صاحب فکر و اندیشه اند " زمانی را در مکانی معین کنید و با بحث و تبادل نظر به یک نتیجه ی جامع برسید و پیمان نامه ای را برای آینده مرتب کنید. مطمئن باشید که مردم از آن سود خواهند برد.
با سپاس
نویسنده: داود امینی
دوشنبه 25 شهریور1387 ساعت: 0:33
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم ،،،
درخواست ایرانیان برای
کاندیداتوری سید محمد خاتمی
در انتخابات ریاست جمهوری دهم
ارسال کننده نظر: سیامک ارتباط با نويسنده نظر وب سايت
با سلام خدمت کوروش خان و دوستان عزیزاول باید تشکر کنم از کوروش عزیز که با صعه صدر پاسخ
دادندلازم میبینم مورد به مورد پاسخ بدم
اول در مورد قدرت طلبی و دسته بندی طیف شما:
کوروش جان بنظر نمیاد مقداری فروتنانه! در مورد شخص خودتان قضاوت کردید و بهترین مکان را برای خود در نظر گرفتید:
بنظر میاد اگه همه اعضا مثل شما باشند مقداری شکاف بینتون پیش بیاد
اما خیانت:
من و اکثریت جامعه ما بدون تعارف به قضایا نگاه میکنیم . شما با حمایت از آقای شجاعپوریان اشتباه کردید(همانطور که خود نیز معترفید)ولی هزینه این اشتباه چه بود؟ فکر کنم اگر به این سوال دقت کنیم میبینیم که خیانت کلمه وحشتناکی است اما قابل ارتکاب
فردی یا اجتماعی به شما دعوتنامه داده بود که در انتخابات دخالت کنید؟
مسلما نّه
پس با خواست خود آمدید و به اعتراف خودتان اشتباه گام برداشتید
اما تاوان آن شامل حال مردم شد
کما اینکه پله ای شد برای معروفیت شما ( البته منظور از شما طیف متبوعتان می باشد)
کوروش جان چه بپذیرید چه نپذیرید چه وحشتناک باشد چه دلپذیر شما این عمل را مرتکب شدید چون لازمه هر کار تجربه است و استفاده از تجربیات دیگران واجب که شما انجام ندادید و ملتی را سوزاندید.
هر خامی میدانست که آقای شجاعپوریان یک ناسیونالیست بزرگ است ناسیونالیستی که میخواست تمام در صدر قدرت باشد .
هیچ کس نمیتواند منکر این باشد که ما و دوستان شریفمان از قوم لر زندگی مسالمت آمیزی داشتیم که با ورود ایشان شکاف برقرار شد.
چرا زمانی که زارعی در انتخابات هفتم با تابلوی دوستی بهبهان و قنوات آمد همه وافریادا گفتین که میخواهد از جسد اختلافهای سابق بهره برداری نماید ولی وقتی شجاعپوریان با شعار اندیشه برتر از قومیت آمد نگفتید مگر اختلافی هم هست؟
هیچوقت یادم نمیرود زمانی که مهره تان سرمست از تمجیدهای شجاعپوریان در شب پیرزی اش بود و داشت در رویای ریاست دانشگاه آزاد پرواز میکرد
اما افسوس که شجاعپوریان سیاس واردی بود برخلاف شما
و به هیچ عنوان هیچ پستی به ایشان نمیداد حتی .....
پس بیاییم و بپذیریم که انسان جایزالخطاست
در ضمن آقای قناطیر عزیز میتوانید نظرسنجی کنید اما با چشم باز و ببینید که ما مردم بهبهان هیچ علاقه ای به چپ و راست نداریم و تجربه این 8سال و 4 سال آینده به ما اثبات نموده است که دوستان عشایر ما دید سیاسی بازتری دارند
چون به درستی فهمیده اند چپ و راست بازی ای بیش نیست و باید از آن برنده بیرون آمد . بله این است فلسفه چپ و راست
کاش ما نیز آنقدر عاقل بودیم که میدانستیم مدرس و فقیهی جگرگوشه هایمان هستند
هم قوممان هستند
باید با تبشان بمیریم
همانطور که دوستان لر ما اینکار را کردند
کدام آدمی میتواند ببینید که والدین آقای شکراله ویسی (دوست و اقوام نزدیک شجاعپوریان) به حاج موحد رای دادند و متوجه این درایت و هوش آنها نشود؟
یا ببیند عزیزان ما در روستاها روی هم 10 رای نیاوردند و متوجه اتحاد آنها نشود؟
تا کی باید خود را عاقل بدانیم؟
نه . قبول ندارم ما اشتباه کردیم که دنبال شما راه افتادیم و صد البته شما خیانت
یکی از شبهای انتخابات به آقای گلکار گفتم که چرا با مدرس ائتلاف نمیکنید؟ با چهره ای افروخته پاسخ داد اصلا و ابدا
خب این حق ماست . من باید به خود ایراد گیرم که چرا افراد کوته فکری مثل ایشان را بزرگ کردم و به آنها اهمیت دادم تا به خود اجازه تصمیم گیری دهند
لازم میبینم به شخصیت آقای مودت نیز بپردازم شخصی که زمانی امید ما بود و فکر میکردیم نماد ماست
ایشان با توهین به عقل همه می آید و میخواهد ائتلاف تشکیل دهد . حال بین چه کسانی؟
مدرس و فقیهی و ضرغامی و ....
خب حالا ئتلاف شد آیا طرفداران و اقوام ضرغامی مثل ما ساده اند که به یک بهبهانی رای دهند؟
آیا قصدی به جز عدم ائتلاف در حرکت ایشان بود؟
حال هر چه بود تلخ یا شیرین گذشت اما هر اتفاقی هزینه ای دارد و انتخاب حاج موحد دو نوع هزینه کلی داشت
یکی مخصوص ما عوام که همان تنش های اجتماعی و عدم امنیت است( که باید اعتراف کنم تا کنون اصلا رخ نداده است) . خب ما عوام تنمان به این نوع هزینه آشناست و عادت کرده ایم کما اینکه همه اتفاقات تلخ امنیت اجتماعی در زمان شجاعپوریان افتاد
و اما هزینه دوم که مخصوص سیاسیون می باشد
بیایید تحلیل کنیم
ایشان از شهری دیگر آمد و بیش از جمع آرای دوجگر گوشه مان رای آورد . آیا پس از 4 سال کار و داشتن سازمانی منسجم قابل شکست است؟
من که بعید می بینم
پس سیاسیون بهبهان باید در کنج خانه بنشینند و برای سقوط هواپیمای حامل ایشان و اتفاقات غیر قابل پیش بینی انتظار بکشند چون دیگر به فراموشی خاطر خواهند رفت
کرورش جان محض اطلاع شما و دوستانتان باید به عرض برسانم که تنها راه نجات ما از این ورطه تغییر سیاست به قومیت است و بس
باید به این مهم برسیم که مدرس و فقیهی هردو عزیز ما هستند و شکست آنها شکستن دلهای ماست پس کاش از خواب بیدار شویم و برای ادوار بعدی از همین حالا با دوستانمان از طیوف دیگر ائتلاف کنیم حتی به قیمت نداشتن کاندیدا از طرف ما
و اگر فردی خائن در این میان خواست به ارداه دیگری وارد انتخابت شود او را رسوا کرده و نگذاریم رویای ما را به نابودی بکشاند
رویای ما چیست؟
رویای ما اتحاد قوم نجیب و کم ادعای بهبهانی است
در پایان لازم است به دوستان عرض کنم که بنده تا حدودی به کراکتر آقای کوروش عزیز واقفم و ایشان را فردی دارای سلامت کامل اخلاق و نفسی جمیل می شناسم اما افسوس و صد افسوس که شمشیر نقد برنده است و باید حتی بر گردن کورشمان نیز بنشیند.
و من الله توفیقکم جمیعا
ارسال شده در دوشنبه 25 شهریور 1387 ساعت 2:11
انتخابات مجلس هشتم ، شش ماه پیش با همه ی شیرینی هایش و تلخی هایش برای ما پایان یافت . وجدان نیروهای اصلاح طلب در ستاد دکتر فقهی زاده راحت بود و حتی احساس پیروزی می کردند چه که ما همه ی تلاش مان را نموده بودیم و مهم تر از ان پاک ترین آراء از فرهیخته ترین مردم را نیز در صندوق داشتیم ، کوچکترین تقلبی در انتخابات نداشتیم ، رای نخریدیم ، شناسنامه چاپ نکردیم ، نیرو از بیرون شهر نیاوردیم ، کسی را نترساندیم ، کسی را نخریدیم و مهم تر از همه ی اینها گردن فراز و سربلند از هیچ کس نترسیده حرفهایمان و نقد هایمان را از زبان دکتر فقهی زاده با مردم در میان نهاده ، دردهایمان را گفته بودیم و آزادی و خواست آن را پاس داشته بودیم ، اعضای ستاد در آن شب تنها از یک چیز ناراحت بودند ، از خلف وعده ، از بی وفایی و از شکستن پیمان منعقده در روز عاشورا توسط نماینده ی اسبق ( دکتر شجاعپوریان ) . بدتر از آنِ: چیزی که دل ما را بدرد آورده بود دروغ بود که در فضای سیاسی بهبهان توسط اعضای ستاد شجاعپوریان به جولان در امده بود و این دروغ ها دلایلی داشت ، مردم آنها را در مقابل شکستن پیمان مسئول می دانستند و شکست را ناشی از سردرگمی می یافتند . از سوی ستادی که آنها را به اشتباه اصلاح طلب تصور کرده بودند در حالی که بعد از تعطیلی ستادشان حتی یک نفر از آنها به ستاد اصلاح طلبان نپیوست ، پس آن کدهایی که دکتر شجاعپوریان معتقد است اشاره به دکتر فقهی زاده داشته چه می شود ؟ پاسخ معلوم است شجاعپوریان دروغ می گوید . و چرایی این دروغ نیز معلوم است به همان سان که وجدان ما به خاطر عملکرد مان در انتخابات هشتم راحت است وجدان وی راحت نیست ، از این رو مجبور است به توجیه عملکرد خود و ستادش بپردازد ، مسائل و موضوعات مربوط به خود و ستاد را با فرافکنی به اصلاح طلبان نسبت دهد . قصور در شکست را به هر نحو ممکن از دامن خود ویارانش دور سازد و با «کیش شخصیت» خود را تنها کسی بداند که می توانست در بهبهان و در اردوی اصلاح طلبان تائید شده رای بیاورد ، غافل از اینکه ما سالهاست وی را اصلاح طلب نمی دانیم و اگر چند روزی بر موج اصلاح طلبی سوار شد و تاخت اینک ماهیت اعمالش دیگر بر هر کسی آشکاره شده و مصاحبه ی اخیرش و از رو بستن شمشیر علیه اصلاح طلبان شهر آن هم در برهه حساس کنونی که انتخابات ریاست جمهوری را در پیش داریم جز تکمیل اشتباهاتش در انتخابات 24 اسفند نیست .
آقای شجاعپوریان خود بهتر می داند که آن خبرهای ضد و نقیضی که در هفته ی آخر توسط ستاد ایشان مثل سمی مهلک در رگ شهر جریان می یافت و جز خبر مرگ اصلاحات نبود ناشی از وضعیت خاص تائید یا عدم تائید ایشان نبود بلکه آن یک حرکت حساب شده بود برای ضربه زدن به ستاد اصلاح طلبان و شخص دکتر فقهی زاده مردم منتظر خبر بودند و منتظر یک قهرمان ! که بتواند فلانی را شکست دهد آنها غافل بوند از آنکه آن قهرمان و آن سیمرغ خودشانند و مردم و مردمانند که می توانند با انتخاب خود غائله را پایان دهند و آن چیزی که مردم را به غفلت برده بود و آنان را به انتظار نشانده بود و مانع از تصمیم و عزم مردمی می شد خبرهای دروغ ستاد شجاع پوریان بود . من در اینجا اثبات می کنم که این حرکت حساب شده بود و دلیل من آنکه در روز 21 و 22 اسفند یعنی دو روز مانده به انتخابات توسط ستاد شجاعپوریان تصویر فاکسی به مردم نشان داده می شد که آقای جمال درویش نماینده اعتماد ملی در خوزستان به حزب متبوعش نوشته بود که شجاعپوریان تائید شده و از این رو خواسته بود اسم وی در لیست کاندیداهای مورد حمایت آن حزب قرار گیرد اینجانب با دوستی در روزنامه ی اعتماد ملی تماس گرفتم ایشان گفتند فاکس برای روزنامه نیز فرستاده شده اما آنها تحقیق کرده اند موضوع دروغ است و آن را چاپ نخواهند کرد . احتمالا اعضای ستاد شجاعپوریان به دروغ قضیه ی تائید شدن شجاعپوریان را به آقای جمال درویش در ماهشهر گزارش داده اند و ایشان غافل از همه جا این خبر را به تهران فاکس نموده اند و جالب آنکه ستاد شجاعپوریان این فاکس خود ساخته را دلیل تائید شجاعپوریان اعلام می کردند . آنها قصد داشتند متن این فاکس در روز نامه اعتماد ملی چاپ شده ، مسئله را رسانه ای کنند و مردم را بیشتر در گرگ و میش خبری فرو برند و آنها را منتظر نگاهداشته در لحظه ی آخر ناامید کنند و زمان را از اصلاح طلبان گرفته ، مانع از آن شوند که ستاد دکتر فقهی زاده[ که می توانست مرکز آمال اصلاح طلبان گردد] از آن رونقی که می باید برخوردار شود و متاسفانه اینگونه نیز شد .
مورد دیگر آنکه حتی اگر دکتر شجاعپوریان از حرکت های حساب شده ی اعضای ستادش خبر نداشته باشد و در تهران ماندن وی به آن گونه که خود می گوید ناشی از قول ها و وعده های حداد عادل و هاشمی رفسنجانی بوده باشد نیز تنها از سادگی سیاسی شجاعپوریان خبر می دهد و در یک کلام وی بازی خورده است چراکه آقایان میردامادی ، محسن آرمین و داود سلیمانی و دیگران بارها از وی خواستند که به بهبهان برود و از کرسی اصلاح طلبان حمایت کند و مردم را در شک و تردید نگه ندارد اما ایشان نپذیرفت ، آنها به وی گفتند پرونده ی تائیدی ها بسته شده و این کار شما لجاجت است اما ایشان موبایل خود را خاموش کرد تا آقایان صفدر حسینی و میر دامادی و غلام شریعتی و صفایی مقدم و دیگران نتوانند با وی تماس بگیرند . آنها در روزهای آخر می گفتند هیچگونه ارتباطی با شجاعپوریان ندارند.
آقای شجاعپوریان آیا می دانید حتی اکثریت نفرات در هسته ی مرکزی ستاد ما اعتقاد داشتند که نباید ما و شما در برابر همدیگر قرار بگیریم و مطمئنا اگر شما تائید می شدید توافقی هر چند تلخ میان ما و شما صورت می گرفت چراکه ما خواهان شکست اصلاحات نبودیم اما آیا شما نیز خواهان این شکست نبودید ؟
شجاعپوریان در این مصاحبه میگوید اگر آن معاهده تکثیر و پخش نمی شد مسائل را بهتر می توانستیم مدیریت کنیم و حرکت اصلاح طلبان در پخش معاهده را یک کار غیر اخلاقی می داند چراکه وضعیت صلاحیت وی هنوز مشخص نبوده است به علاوه می گوید انها از من در خواست حمایت نکرده بودند . آقای شجاعپوریان آیا شفاف سازی و پخش یک معاهده و در میان نهادن همه چیز با مردم یک کار غیر اخلاقی است اما خلف وعده و استنکاف از عمل به مفاد عهد نامه غیر اخلاقی نیست ، به علاوه چگونه شما از وضعیت صلاحیت خود سخن می گویید آن هم در روز 22 اسفند یعنی آخرین روز تبلیغات ؟ بیایید یکبار دیگر معاهده و مذاکرات جلسه ی روز عاشورا را به یاد بیاورید . در آنجا گفته شد و قید شد که در پایان روز 14 اسفند شخص رد صلاحیت شده می باید از دیگری حمایت نماید ، ما حتی یک هفته بیشتر از آن تاریخ صبر کردیم اما شما به بهبهان نیامدید . راههای ارتباطی را نیز کاملا با اصلاح طلبان بهبهان و تهران قطع کرده بودید آیا دیگر راهی جز پخش معاهده به نظر شما می رسد و آیا تا پیش از قطع ارتباط دوستان اصلاح طلب بهبهان و تهران مصّراً از شما تقاضای حمایت از کرسی اصلاح طلبان در بهبهان را ننموده بودند ؟ جدای از همه ی این مسائل ما اعتقاد داریم شما قصد حضور در بهبهان را حتی در روز چهارشنبه نیز نداشتید و اصلا قصد سخنرانی نیز نداشتید اما چون آن برگه در سطح وسیع پخش شده بود برای خنثی کردن حرکت اصلاح طلبان و جدا نمودن خود از آنها به سرعت از تهران به بهبهان آمده ، با آن سخنرانی مشهور و در نهایت عدم حمایت از اصلاح طلبان پرونده ی اصلاح طلبی خود را به زیر سوال بردید .
اما در مورد آنکه فرموده اید امانتداری صورت نگرفته و معاهده به طور کامل پخش نشده نیز مسئله اینگونه نیست واقع آنکه آن برگه حالت پیش نویس داشت و تقریبا یک صورت جلسه تدوین نشده بود و پخش و خواندن آن خسته کننده بود از این رو صورت جلسه به تیراژ کم تکثیر و در اختیار نخبگان سیاسی شهرستان قرار گرفت و تعدادی نیز در ستاد نگهداری شد تا مراجعین که به اصل مطلب شک داشتند مراجعه کرده آن را رویت نمایند اما آنچه که در آن روز مهم بود و می باید مردم از آن آگاه می شدند همان تعهد حمایت شما از فقهی زاده در صورت رد صلاحیت تان بود به علاوه تنها همین بند معاهده مهم بود چراکه بقیه بندها در ان روز تاریخ مصرفشان تمام شده بود .
اما میگوئبد آن بندها اجرا نشد ،یکی از آنها بند عدم تخریب بود سوال اینجاست که از بعد از روز عاشورا آیا واقعا توسط ستاد ما کوچکترین حرفی در مورد شما زده شد ؟ آیا کوچکترین تخریبی صورت گرفت یا نقدی شد ؟ به هیچ وجه . ما شدیدا به این مسئله پایبند بودیم . در مورد بحث همراهی کردن فقهی زاده با شما نیز باید گفت مسئله اصلا این نبود . یعنی شما در سطحی نبودید که ایشان شما را همراهی کنند بلکه قرار بر آن بود که شما و ایشان به همراه هم در برخی جلسات شرکت کنید تا معلوم شود اصلاح طلبان متحدند و تاریخ و مکان آن جلسات هم توسط یک تیم چهار نفره مشخص شود اما چون شما و فقهی زاده هر دو رد صلاحیت شدید و هر دو به تهران جهت حل مسئله رفتید آن تیم دوجانبه تشکیل جلسه داد ولی با توجه به در محاق بودن تائیدی ها لزومی ندید این جلسات را برگزار نمایند ، بعد از آن هم که فقهی زاده تائید شد ، شما تائید نشده بودید و تیم خودتان آمادگی برای تعیین جلسات نداشت.وبه عبارتی حاضر به این کار نشد.
فرموده اید چرا اصلاح طلبان در جلسات ما شرکت نکردند جواب ما نیز معلوم است به همان دلیل که شما در جلسات اصلاح طلبان شرکت نکردید . به علاوه در آن جلساتی که شما فرموده اید شرکت نداشته ایم بسیاری از دوستان ما به صورت انفرادی ولی با صلاحدید جمع شرکت کردند آنها چهره های شناخته شده ای بودند و دوستان ستادی مطمئنا با آنها مواجه شده اند.
اما در اینجا می خواهم مسئله ای مهم تر را مطرح نمایم یعنی دلایل پیمان بستن و پیمان شکنی شما را که البته برای بار اول نیز نبود . قبل از آن هم در انتخابات هفتم با اصلاح طلبان چنین کردید که بعدا به آن خواهم پرداخت اما در مورد پیمان روز عاشورا تا آنجا که ما می دانیم و از نیروهای خودتان شنیده ایم شخص ذی نفوذی که در اینجا از او نام نمی برم پرونده سیاسی شما را به تقاضای خودتان یا دوستانتان بررسی کرده بود و به شما یا دوستانتان گزارش داده بود که مشکلی وجود ندارد و شما تائید می شوید وی آدم مطمئنی است و در این مورد درست می گفته است از این رو شما وارد یک بازی دو سر دوک یعنی بازی که حتما در آن برنده خواهید شد و هرچه رخ دهد به نفع شماست شدید و آقایان غلام شریعتی و صفایی مقدم واسطه ی آن جلسه شدند ( در اینجا کاری به نیت آنها ندارم ) در آن جلسه شما که صلاحیت خود را تائید شده می دانستید به دنبال آن بودید که اگر صلاحیت فقهی زاده تائید نشود ستاد اصلاح طلبان شهر را در پشت سر داشته باشید و اگر تایید شد نیز با توجه به این جلسه و توافقات آن شایعه کنید که فقهی زاده آلترناتیو شجاعپوریان است و مانع از تشکل و انسجام مردمی ستاد دکتر فقهی زاده شوید ولی مکر شما به خودتان برگشت و شما تائید صلاحیت نشدید . حالا یک سوال می ماند که چرا در حالی که پرونده سیاسی شما مشکلی نداشته ، شما رد صلاحیت شده اید ، ظاهرا تا آنجا که ما شنیده ایم مورد و مسئله شما غیر سیاسی بوده که در اینجا من به آن مسئله نمی پردازم .
اما پیمان شکنی شما دلایل دیگری نیز داشت یکی از آن دلایل: پیمان های دو طرفه ای بود که شما با سایر کاندیداها ( البته نه به آن شفافی و مکتوب که با اصلاح طلبان) بسته بودید آن پیمان های نیم بند به نفع شما بود چرا که همه ی ستادها در روزهای سخنرانی شما نیروهایشان را بسیج می کردند و در کنار شما قرار می گرفتند و شما نیز امروزه آن همه نیرو را متعلق به خود دانسته غافل از آنید که بسیاری از آنان به ستادهای دیگر تعلق داشتند .
جلسه ی شب آخر و تقاضای اجماع از آن کاندیداها نیز این موضوع را تائید می نماید. اما جای یک سوال می ماند: شما که ادعای اصلاح طلبی دارید چگونه می خواستید حمایت کنید از نیروهایی که یکی مشهور به راست است و دیگری خود را بی طرف و مستقل می خواند و آن یکی سوابق سیاسی نداشته و تازه داشت الفبای سیاسی را یاد می گرفت ، وچگونه از فقهی زاده خواستید که با آنها به اجماع برسد؟
از همه بدتر اتهامی است که به ما اصلاح طلبان بهبهان وارد شده که شما می خواستید کاندیدا از حلقه ی نزدیکانتان باشد آیا واقعا چنین بود ؟ آیا آقای مودت که از ایشان خواستیم کاندیدا شوند از حلقه ی ما بود یا به شما نزدیک بود ؟ آیا غلام شریعتی که از او خواستیم از حلقه ی ما بود یا باز هم به شما نزدیک بود و مهم تر از آن اکثریت دوستان هسته مرکزی ما آقای فقهی زاده را به چشم ندیده بودند اما در همان حال اطلاع داشتیم که ایشان با شما دوست است و ارتباطات نزدیک و از قدیم الایام را داشته اند حتی ارتباط خانوادگی ، اما اینها هیچکدام در تصمیم ما خللی ایجاد نکرد ، پس ما به دنبال حلقه نزدیکان نبوده ایم .
و بدتر از آن اتهام قوم گرایی است که این دیگر وصله ای است ناجور که فقط به تن شما می چسبد . فراموش نمی کنم که در جلساتی در گذشته از زبان خود شما شنیده ام که لر به بهبهانی رای نمیدهد!!! سوال من اینست که این امر از کی رخ داده است آیا لرها و روستاهای اطراف به آقای زینلی ، به آقای عابدی رای نداند؟ آیا پایگاه آقای زارعی ( که خدایش رحمت کند ) در روستاها نبود امااز زمان نمایندگی شما تا کنون تعصبات قومی در این شهرستان زیاد شده است و شما در این مصاحبه اخیرتان نیز به آن دامن زده اید چراکه نفع شما در این است . مورد دیگر آنکه هر کس با شما مخالف باشد او را ضد لر می دانید و مخالفان شخص شجاعپوریان را به قوم گرایی متهم می کنید اما کوچکترین دلیل ما مبنی بر پوچ و بی اعتبار بودن اتهام قوم گرایی به ما آن است که در انتخابات مجلس هفتم از شما حمایت کردیم جالب تر آنکه شما تمام دوستانتان را که در این مدت از دفتر و ستادتان بریدند و با شما مخالف شدند و همگی نیز لر بوند را نیز در مصاحبه باز به قوم گرایی متهم کرده اید یعنی لرهای مخالف شما قوم گرایند و بهبهانی های مخالف شما نیز قوم گرایند و تنها کسی قوم گرا نیست که با شما مخالف نباشد . این نخوت و غرور و تکبر و تفرعن و کیش شخصیت را تاکنون تنها در فراعنه دیده بودیم و از طاغوت ها .
آقای شجاعپوریان شما با انتشار ویژه نامه ی امید جنوب که در آن خود را « سر فراز تاریخ » و « نماینده ای برای همه ی دوره ها » دانسته اید چه می خواهید بگوئید . چگونه خود را در کنار و عداد دکتر مصدق و امیر کبیر و قائم مقام احساس نموده اید جالب است در آنجا عکس خود را در کنار عکس مصدق و امیر کبیر نشانده ای که این تنها به طنز و شوخی شباهت دارد و می دانم جز متلک دریافت نخواهی کرد . مصدق و امیر کبیر کجا و شما کجا ؟ یادم به دوره ی مشروطه افتاد که شخصی به نام دیوان بیگی لقب « دو » که لقب اشراف فرانسه است را برای خود انتخاب کرده بود و خود را دیوان دو بیگی معرفی می کرد . میرزاده عشقی و عارف قزوینی جوابیه های قشنگی و به طنز به او دادند آنها را در اینجا نمی آوردم ، خود آنها را در کلیات عشقی بخوانید و کلا می گویم بر حباب نشسته اید جناب شجاعپوریان!
آقای شجاعپوریان اگر می خواهی حد خود را بشناسی کمی غرور را به کنار بنه و چشمهایت را باز کن و جلسه ی سخنرانی نیمه ی شعبان در منزل شیخ محسن شعبان زاده را به یاد بیاور. این آخرین سخنرانی شما در بهبهان بوده ، آیا بیش از 20 تا 30 نفر در پای کلامت نشستند .
اما به 9 سال پیش بر می گردیم یعنی درست زمانی که فعالیت سیاسی شما در بهبهان آغاز شد در مصاحبه ی اخیرتان گله داشتید که چرا در آن سال یعنی در انتخابات مجلس ششم اصلاح طلبان بهبهان از شما دفاع نکردند ، پاسخ ساده است ما به انتخاب از پائین اعتقاد داشتیم ، ماشما را نمی شناختیم شما اصلا در بهبهان فعالیت سیاسی نداشتید و صرف حمایت حزب مشارکت از شما را نه در آن زمان و نه اینک برای حمایت ما از شما نمی پذیریم . آن نظر سنجی مشهور که در انتخابات ششم در بهبهان صورت گرفت و شما را کاندیدای حزب مشارکت کرد یک نظر سازی بود . واقعیت آن که در آن برگه نظر سنجی رای کاندیداهای بهبهانی که چهار نفر بودند در شهر تقسیم می شد ولی رای شما در روستاها تقسیم نمی شد و این نحوه ی نظر سنجی که یک نحوه ی غلطی بود به شما یک چیز را آموخت و آن اینکه می باید از این اختلاف و از این ریشه ی قومی بیشترین بهره را ببری و تاکنون نیز چنین کرده ای .ما آن نظر سنجی را نپذیرفتیم دیگر کاندیداها نیز نپذیرفتند اما این شیوه ا ی که توسط شما و دوستانتان در اهواز ابداع شده بود مبنای یک تصمیم غلط شد که اینک می باید تاوان آن را صلاح طلبان با چند دسته گی و پراکندگی بپردازند.
در مورد انتخابات مجلس هفتم نیز فرموده اید که اصلاح طلبان بهبهان در آخرین روزها و زمانی که کاندیدای آنها رد صلاحیت شد به حمایت از من پرداختند و گفته اید در آن زمان رقابت ما جدی تر از مجلس ششم بود ، این حرفها به تمامی دروغ است .
در انتخابات محلس هفتم ما کاندیدا داشتیم اما بعد از مذاکرات چندی که با شما داشتیم در نهایت در مهمانسرای دانشگاه به یک توافق رسیدیم شاید فراموش کرده باشید ( که البته از نظر من مطمئنا فراموش نکرده اید ) که در آن جلسه برای حفظ وحدت اصلاح طلبان ما پذیرفتیم که اگرهر دو کاندیدا تائید شوند نامزد ما کنار برود و اگر یکی تائید شود دیگری از ان یکی حمایت کند یعنی ما قبول کردیم کاندیدای ما آلترناتیو و جانشین جنابعالی باشد و این بسیار پیش از اعلا م صلاحیت ها بود .پس این صحبت شما که فرموده اید وقتی از من حمایت کردند که کاندیدایشان رد صلاحیت شد دروغ محض است . آری ما برخلاف شما بعد از عدم تائید صلاحیت کاندیدایمان بر توافق و پیمان منعقده ماندیم و بر سر پیمان ماندمان را از افتخارات خود می دانیم چراکه بعد از تحصن نمایندگان مجلس ششم و مسئله رد صلاحیت های گسترده آنچه که فضای سیاسی کشور را پر کرده بود مسئله ی عدم شرکت در انتخابات به عنوان اعتراض به رد صلاحیت های فله ای بود. در آن زمان برخی از دوستان ما از شما خواستند که از انتخابات منصرف شوید ما نیز نظرمان همین بود اما گفتیم در صورت شرکت شما بر سر قولمان مجبوریم که بمانیم و ماندیم چراکه شما به هیچ وجه حاضر به انصراف نشدید .
ما در آن زمان جلسات خانگی بسیاری را بر پا کردیم در منزل خودم و منزل آقای دهملایی و آقای ورزیده و آقای صفتی و ... و به علاوه دوستان ما آقایان فرحمندیان دهملایی و افشون ئ...برای جنابعالی سخنرانی کردند شما در همه سخنرانی هایتان از تشکیلات ما به عنوان حامی خود نام می بردید و اسم آقای دهملایی را در سخنرانی هایتان با تاکید بر حمایت ایشان از خودتان ذکر می کردید. بعد از پایان انتخابات و آن زمان که مسئله ابطال انتخابات را پیش کشیدند در آن فضای نظامی گروهی که بیشترین فشارها را تحمل کرد و دم برنیاورد ما بودیم جنابعالی درتهران مشغول چانه زنی بودید اما ما .... بگذریم .
گفتید مشکل دوستان اصلاح طلب آن بود ک از شما می خواستند که در عزل و نصب ها با آنها مشورت شود که مثلا چرا فلانی رئیس دانشگاه آزاد است و ... آقای شجاعپوریان آیا آنها حق نداشتند این را نیز از شما بخواهند و آیا مسئله نظام مشورتی که در آن زمان مطرح شد و قرار بر آن بود که شورایی تشکیل شود و آن شورا به عنوان شورای اصلاح طلبان در کنار شما مددکار و یاور شما در امور باشد را فراموش کرده اید ؟ آیا شما به آن شورا وقعی نهادید آیا به آن جز با نگاه تشریفاتی بودن نگاه کردید آیا این ها نمی توانست نطفه ی اختلافات را در خود داشته باشد به علاوه مشکل ما حمایت اکید شما از رئیس دانشگاهی بود که ضعف های فراوانی داشت و ناتوان بود از اداره ی دانشگاه. اما شما به گونه ای صحبت کردید در این مصاحبه که گویا ما خواستار گرفتن این پست ها توسط اعضای خومان بوده ایم که خود بهتر می دانید اینگونه نبوده است ما بسیاری از مدیران انتخابی شما را با توجه به شناختمان از سوابقشان مناسب نمی دانستیم . ولی شما هیچ گونه اعتراضی را بر نمی تافتید . فرموده اید که فرماندار بومی با تلاش شما انتخاب شد سوال ما این است که آیا همان فرماندار با تلاش شما عزل نشد ؟! فرماندار اصلاح طلب مشهور و معتبری که تلاشهایش را برای بهبود وضعیت شهرستان هنوز در خاطر داریم اما به آن خاطر که حاضر نشد معاونش را شما انتخاب نمائید تمام تلاشتان را نمودید تا وی عزل شود این بزرگترین لکه ی سیاه در پرونده تلاش هایتان برای عزل و نصب مدیران بود.
بعد از مجلس هفتم به انتخابات ریاست جمهوری نهم پانهادیم در آنجا اصلاح طلبان از دکتر معین حمایت کردند ستاد در اختیار دوستان ما بود فراموشم نمی شود که تنها یک چک 50 هزار تومانی به ستاد کمک کردید . شما در دل و در عمل طرفدار هاشمی رفسنجانی بودید و به همین خاطر در دور دوم که اصلاح طلبان از هاشمی حمایت کردند آقای غلام شجاعی را از تهران به بهبهان گسیل داشتید.
به هر حال امروز همه چیز پایان بافته و ما ها به دو راهی تفریق رسیده ایم شاید اگر بهتر عمل میشد اینک وضعیت فرهنگی و سیاسی بهبهان به گونه ای دیگر بود من اما هنوز امیدوارم که بتوانیم اشتباهات مان را بپذیریم و گذشته را جبران کنیم شاید در این راه می باید کمی فروتن شده ، تکبر و تفرعن را کنار نهاده تا بتوانیم از این گذار بگذریم اما پیش از پایان این مطلب هنوز چند سوالی باقی مانده است اول آنکه چرا شما در نیمه شعبان سال پیش بدون هیچگونه هماهنگی با اصلاح طلبان خود را کاندیدای مجلس هشتم اعلام نمودید آیا صرف حضور شما در مجلس کافی است که تا آخر شما کاندیدای اصلاح طلبان باشید ما نمی خواستیم دو کاندیدا در مقابل هم باشند اما چرا می باید آن کاندیدا شما باشید به علاوه عدم حمایت ما از جنابعالی به این خاطر بود که شما اصلاح طلبان را بر خلاف قولتان در مجلس هفتم پراکنده کردید.
دو آنکه در مصاحبه تان گفته اید من حتی امضایم را در پای معاهده روز عاشورا تکذیب نکردم .سوال اینجاست که مگر آن امضا که ماپخش کردیم جعلی بود که تکذیبش کنید و به علاوه از نظر ما شما آن امضا را به شیوه ای دیگر تکذیب کردید یکی با عدم پذیرش و دوم با صحبتی که با آقای قنبری داشتید و ایشان روز بعد یعنی درزمانی که فرصت تبلیغات به پایان رسیده بود شبانه بیانیه ای را در منازل مردم انداختند که شجاعپوریان امضایش را تکذیب کرده است .
سوم آنکه به خاطر دارم که در جلسه ی روز عاشورا وقتی صحبت از حضور آقای ضرغامی در توافقنامه شد فرمودید ایشان به این توافق نامه نمی پیوندند و وقتی از آقای قنبری صحبت شد فرمودید ایشان هنوز بچه است اما سوال من اینجاست که چگونه در شب آخر همین ها را علم کردید که با وجود اینها نمی توانم از فقهی زاده حمایت کنم . چهارم آنکه در تحصن نمایندگان در مجلس ششم در ابتدا حضور داشتید ولی بعد کنار کشیدید چرا؟ و نیز یک سوال مهم که چرا اینقدر بودن و ماندن در مجلس برای شما مهم است و این مهر مجلس و این مهر قدرت چرا از دل شما بیرون نمی رود .
نعمت میرزا زاده (م آزرم)شاعرملی که اینک سالهاست در ایران نیست اما به عشق ایران می زید سالیانی پیش ودر دهه ی چهل ، شعری نوشته بود باعنوان «تفاوت».وی در آنجا ودر قسمتی از شعر اورده بود که :
از تیر تا مرداد سی روز است
-در تقویم-
اما در زمان ؟هیهات
بعد هزاران سال آگاهی است
منظور او آن بود که در سی تیر آگاهی وخرد که از نسلی به نسل دگر تکامل می یابد و باعث رشد اجتماع وحرکت های آن میشودیک حرکت جمعی را موجب گشت که به قیام 30 تیر مشهور شدو اما در 28 مردادعدم آگاهی آن نسل، عدم مقاومت ملی را موجب گشت ویا به وجه دگر اگر آگاهی آن نسل به درجه ی خاصی مثلاً به آنچه که در 30 تیر بود رسیده بود 28 مرداد شکل نمی گرفت .
من این را اما به این گونه نمی پذیرم چه که نسل 30 تیر همان نسل 28 مرداد است با این تفاوت که یک سال آگاهی و رشد اجتماعی در سایه ی حکومت ملی وآزاد دکتر مصدق می باید نسلی آگاه تر را پرورده باشد پس مسئله چیست ومشکل کجاست؟
برای حل مسئله به زمان خود می آییم آیا 2 خرداد محصول آگاهی نسلها بود اما در3 تیر 84 آن هم پس از 8 سال حکومت اصلاح طلبان ودر سایه ی نش نسبتاً آزاد افکار در این اجتماع ، آگاهی جمعی از این نسل رخت بر بسته بود ؟
آیا این نقض غرض نیست ؟ پس ما حکومت ملی وآزاد می خواهیم چکار وقتی آگاهی ها را به جای رشد به عقب می برد ؟
مسئله چیز دیگریست موضوع آن است که نیروهای طالب 30 تیر ونیروهای طالب 28 مرداد هر دو دراین اجتماع موجودند وهستند وفعالیت دارند.نیروهای طالب 2 خرداد ونیروهای طالب 3 تیر نیز هردو در این اجتماع فعالیت دارند مسئله آنجاست که کدام یک از آنها بتوانند به حرکتهای جمعی در آن «روز بخصوص» حرکت دهند موضوع آن است که در پشت سر حرکتهای جمعی ،شعور وجود ندارد یعنی حرکت های توده ای فاقد خرد و آگاهی می باشند. در یک راهپیمایی می توان (البته به گونه ای خاص )از تریبون هر شعاری را داد وهر بیانیه ای را خواند وآن شعار توسط توده ی حاضر در تظاهرات تکرار شود وآن شعار وبیانیه توسط تریبون به آن توده نسبت داده شود.
مسئله ساده است هر دو دولت مصدق وخاتمی ، مخالفانی سرسخت در اجتماع دارند به آنگونه که در هر دو دوره ما شاهد بوده ایم ترور و ایجاد رعب و وحشت را مثلاً ربودن افشار طوس (رئیس شهربانی دکتر مصدق) وشهید نمودن او در غاری در اطراف تهران و یا آنچه در قتلهای زنجیره ای گذشت و فروهرها و دوانی و شریف ومختاری و پوینده را به کام خود کشید ویا ترور ومضروب نمودن دکتر حسین فاطمی طراح مسئله ی ملی شدن نفت توسط «عبد خدایی» [که ایشان هنوز زنده است وظاهراً از کار خود پشیمانند] ویا ترور سعید حجاریان توسط سعید عسکر اینها همه شباهتهایی تام دارند واز جنگ قدرت شدید ، نشان دارند در هر دو این دوره ها گروهی به فکر دستیابی به قدرت به هر وجهی است.گروه رشیدیانها وریپورترها وزاهدی در آن روز وسعید امامی وهمپالکیها در این روز میخواهند این دو دولت را سرنگون کنند حال یک روز با کودتا ودیگر روز با شبه کودتا.
اگر آنچه در 2 خرداد یا 30 تیر گذشت را محصول آگاهی اجتماعی بدانیم (که البته نمی توان این را تایید کامل کرد)آنچه در 3 تیر یا 28 مرداد گذشت را اما نمی توان محصول عدم آگاهی اجتماعی دانست .واقعیت آنکه آنها محصول اختلافات وافتراقات عظیم وشکافهای عمیق در زعمای جنبش ملی وجنبش اصلاحات بود واز این رو اقلیتهایی توانستند در آن روزها یکی با کودتا واقلیتی دیگر با یک انتخابات خاص ، زمام امور را به دست گیرند حرکنهای جمعی وتوده وار نیازمند خط دهی وکد دادن ودر یک کلام هدایت است . اگر ملیون واصلاح طلبان از این کار غفلت کنند مخالفانشان هدایت توده ها را به دست خواهند گرفت .
ما می باید بزنگاه های تاریخی را شناسایی کنیم به آنسان که در 30 تیر یا 2 خرداد چنین کردیم وگر نه به قول م آزرم و برای همیشه :
پیوسته می گردیم دور از تیر
اما غرقه در مرداد.
27سال پیش وبه تاریخ 20/5/1360ایرج (برادرم)درجنگ ودرجبهه ی شوش ودرنبردمیهنی به شهادت رسید.سال هاازآن تاریخ می گذرد اماچندروزپیش ،پیش نویس کتابی (شایدبه عنوان یادنامه ی ایرج)رادیدم که یکی ازدوستانش قصدانتشارآن رادارد.من نیزپس از خواندن آن ،مطلب کوتاهی وشعری راکه سال هاپیش نوشته بودم ودرذیل خواهدآمدرابه آن اضافه کردم درپیش نویس کتاب مطلبی بود ازیادداشت های
شهیدسرلشکرعبدالعلی بهروزی درباب چگونگی شهادت ایرج که آن واقعاًبرای من تکان دهنده بود و دهشتناک .
در آن زمان ایرج فرمانده بود وبهروزی (که بعدها یکی از بزرگترین سرداران شد)شاگرد وی بود وقصد بازدید ازسنگرها راداشته اند،گلوله ی توپ به میانشان می افتدوگلوی ایرج باترکش توپ زخمی میشود.
دراین یادداشت وقتی لحظه های جان دادن ایرج وپرپر زدنش راتصویر میکرد،گریه امانم رابریدولحظه ای آرام وقرار برایم نگذاشت .به یادعکس هایی افتادم که درهمان سال هاتورج(برادردیگرم که دوسال بعددرموشکباران به شهادت رسید)ازجسدایرج درغسالخانه واز زخم گلوی ایرج به من نشان داده بود.
آن عکس ها راکه در8سالگی دیدم دیگرهیچگاه ندیدم اما برصفحه ی خاطرم حک شد برای همیشه .
اما در10سالگی واین باربرخاک مدرسه ای نشستم وگریه کردم که تورج در زیر آوارش بود ومردم آن را باچنگ وناخن پس می زدند تا شاید آنان را زنده ازدل خاک بیرون بیاورند اما چه تلاش نافرجامی.
این ها همه درخاطرم حک شد ومرا از جنگ و واژه ی آن بیمناک کرد.امروز که گاه صحبت از جنگ میشود آن خاطرات در دلم زنده میشود وایرج ها وتورج هایی دیگر رامی بینم که می باید به قربانگاه روند تا آن جنگ سازانی که خود هیچگاه نمی جنگند ،احساس فتح وغرور کنند.
بیائیدشعارصلح ودوستی سردهیم،بیائید سلاح ها راوتفنگها رابه موزه ها بسپاریم وجنگ راتنها در افسانه ها ببینیم که ما انسانیم ومی توانیم جهان را به الگوی خود دوباره باز آفرینیم(لحظه ای به آنچه در عراق وافغانستان واینک درگرجستان میگذردنگاهی دیگرباره بیندازیم).
درپایان شعری که سال ها پیش وباعنوان «سه پرده »ودر دانشگاه ودرپاسخ دوستی که ازایرج پرسیده بود نوشتم را دراینجا می آورم.
«سه پرده»
1) باری
همین دیروز بود
که او-برادرم –
پادر رکابی ز یکدندگی
براسب راهوار خود
تاخت می زد
تاخت می زد
که یعنی زمین را
به نور
-از آن پس که به آتش وجنگ –
بدل
خواهد کرد
خواهد کرد؟
*********************************
2) وحال
شب بود-دیشب بود-
ماه ،باپرتویی آبی
عشق می بارید و
او
سمت پرنده رامی جست؛
« آه ... شاید توان سوی ستاره بالا رفت»
و...
بالا رفت
که پیش تر،او
به روی مرگ
می خندید
(زمانه ،همه مرگ بودو
سرنیزه)
**************************************
3)و روز- امروز-
باری همچنان دیروز
و او آری
فقط کذشت
گذشت اما؛
اسب راهوارش ،هنوز
در دیده گاه ما
تاخت می زند
تاخت.
چندي پيش قصد آن داشتيم همايشي را برگزار كنيم با عنوان « روز بهبهان » .
تاريخ برگزاري اش 22 مرداد در نظر گرفته شد ( كه روز نبرد قهرمانانة آريوبرزن و خواهرش يوتاپ است در برابر سپاه مقدوني در تنگه تكاب در نزديكي بهبهان ) قرار برآن بود كه مراسمات و جشن ها و نمايشگاههايي نيز در ان روز بر پا شود.
شهردار آن را پيشنهاد داده بود و شوراي شهر آن را مصوب كرده بود و دبيرخانه اي نيز براي برگزاري اش شكل گرفته بود اما شوراي فرهنگ عمومي شهرستان كه امام جمعه رئيس آن شوراست در جلسه اي در 18/4 ( در شهرداري ) با عنوان « روز بهبهان » براي 22 مرداد مخالفت كرد چراكه روزهايي ديگر نبز درتاريخ بهبهان هست مثل روز ورود امام هشتم شيعيان به بهبهان يا روز تولد آيت الله وحيد بهبهاني و.... كه مي توانند« روزبهبهان» باشند امام جمعه به علاوه اينها ثبت روز بهبهان را توسط شوراي شهرو شهرداري غير قانوني و روال قانوني آن را از طريق شوراي فرهنگ عمومي واستان وكشور دانستند(حرف ايشان درست است اما جاي يك سوال دارد كه چرا اعضاي شوراي فرهنگ عمومي ، منتخب عموم نيستند وبيشتراز مسئولينند شايد نياز باشد كه لااقل افرادي نخبه ومنتخب نيز ازميان وتوسط مردم در اين شورا حضور داشته باشند )
طرح همايش، طرحي با ارزش ومقدس بود به گونه اي كه رئيس شوراي فرهنگ عمومي نيز با برگزاري همايش براي آريو برزن مخالفتي نداشت اما با عنوان « روز بهبهان » براي آن مخالف بود اين طرح در جهت وفاق عمومي بود وهمبستگي ملي .
واقع آنكه همه اقوام ساكن در منطقه بهبهان و اطراف آن براي آريوبرزن احترام خاصي قائلند واو را و رزم قهرمانانه اش را مي ستايند.
دراين مقال من قصد دارم بصورت اجمالي مسئله مقاومت ملي را بررسي نمايم وچرايي انتخاب روز نبرد آريو برزن به عنوان « روز بهبهان» را در اينجا شرح دهم. واقع آنكه وقتي به تاريخ قديم ايران مراجعه ميكنيم، مي بينيم تقريباً چيزي به نام مقاومت ملي نداشته ايم اين درست كه هرگاه پادشاهان قدرتمندي چون كوروش كبير يا داريوش بزرگ يا خشايار شاه يا شاهپور ذوالاكتاف و انوشيروان وديگران بر اين سرزمين حكم رانده اند ما توانسته ايم امپراتوري بزرگي را تشكيل داده و فتوحات گسترده اي داشته باشيم در اين موقع معمولاً شاهان يا ساتراپ هاي ايالات امپراتوري از ترس نيروهاي زيادي را در اختيار پادشاه قرار مي داده اند اما مشكل اينجاست كه وقتي كشور از جانب بيگانه مورد تهديد واقع مي شد واحتمال سقوط يا شكست پادشاه بوده ايالات به كمك پادشاه نمي آمده اند .
در اوستا مي خوانيم كه زماني شخصي به نام « زين گاو » كه از اعراب بوده با لشكري به ايران آمده در اينجا حاكم شده وبه چشم بد به هر كس كه نگاه مي كرده كشته مي شده! جالب است ايراني ها به نزد افراسياب توراني كه دشمن ايران مي روند واز وي طلب كمك مي كنند. افراسياب به ايران مي آمده (زين گاو ) را مي كشد و به حكومت عرب پايان مي دهد .
از سمت ديگر مي بينيم ضحاك را كه باز هم از عربستان مي آيد وبر اين سرزمين براحتي حاكم مي شود و كاوه اي اگر پيدا مي شود به خاطر ظلم و ستم بيش از ضحاك است و نه به خاطر مقاومت ملي و رهايي ايران و...
داريوش سوم پس از آنكه در نبرد گوگمل شكست مي خورد ديگر هيچكدام از ايراني ها ياراي مقاومت ندارند و دارا فقط از مصاف اسكندر فرار مي كرده ودر نهايت نيز توسط يكي از ساتراپ هاي ايران به قتل مي رسد ، ايالات به كمك داريوش سوم نمي آيند .
يزدگرد سوم نيز همين عاقبت را داشت ودر نبرد هايي كه در برابر اعراب داشت و شكست خورد ، ديگر فقط از برابر اعراب و سپاه عبد ا... ابن عامرفرار میکرد عبدالله بن عامر به حاكمان محلي مي گفت كه فقط قصد از بين بردن يزدگرد را دارند و قصد مقابله با ايالات را ندارند از اين رو حاكمان محلي هيچ كدام به يزدگرد سوم كمكي نكرده اين پادشاه بد عاقبت نيز در نهايت در مرو وتوسط خود ايراني ها به قتل رسيد .
حافظ چه خوب گفت:
مكن! كه كوكبة خسروي شكسته شود چو بندگان بگريزند و چاكران بجهند
بهوش باش كه هنگام باد استغنا هزار خرمن طاعت به نيم جو ننهند
مغول ها نيز به راحتي و با قتل و خونريزي به ايران آمدند سلطان محمد خوارزم شاه و فرزندش نيز فرار كرده به جزيره آبسكون رفتند و مقاومت چنداني نداشتند ، مغول ها نيز چون بر اساس اعتقاد شان وارد آب نمي شده و پا در آب نمي گذاشته اند و آب احترام خاصي برايشان داشته از تعقيب آنها دست برداشتند.
افغان نيز تنها با 18 هزار نفر به محاصرة اصفهان اقدام نمودند به جز سپاه قزوين كه به كمك آمد و شكست خورد هيچ گونه كمك ديگري به اصفهان نشد . مدتها پايتخت صفوي در محاصره بود به گونه اي كه قحطي و بيماري و مرگ به سراغشان آمد و در نهايت ، شاه سلطان حسين ، تاج خود را برداشته به اردوي محمود افغان رفته و تاج را بر سر محمود نهاد.
آن همه شهرهاي اطراف وايالات و عشاير و قبايل در ايران بود اما كمكي به شاه صفوي نشد.
جنگ هاي ايران و روس را در نظر بگيريد ، مقاومت ملي نداريم اما مقاومت مذهبي داريم كه به آن خواهيم پرداخت.
در جنگ هاي جهاني اول و دوم نيز ايران بدون مقاومت تسليم و اشغال مي شود و حتي نيروهاي مبارز داخلي گاه در كنار اشغالگران قرار مي گيرند .
قيام جنگل ، شيخ محمد خياباني و پيشه وري و رفعت و ... همه به گونه اي با سرخ ها در رابطه اند. تنها در جنوب مقاومت هايي سنتي و ملي صورت مي گيرد.
تنگستاني ها و رئيس علي دلواري و سيد مهدي بهبهاني مقاومت مي كنند و نامهايشان نيز ماندگار مي شود اما مقاومت ، همه جانبه نيست و آنها محكوم به شكستند.
رضا شاه نيز در جنگ دوم با آن همه كبكبه و قدرت ، حتي لحظه اي فكر مقاومت به سر راه نمي دهد.
چه كه ايران در اشتياق اشغال مي سوزد ( با خروج رضاشاه جشني به پا مي شود)
بعد از كودتاي ارتجاعي – استعماري 28 مرداد كه مارك خارجي داشت اما برخي كه نمي بايد نيز در كنار آن قرار گرفتند ( همچون بقايي و حائري و روحانيت 9 اسفندي ) ما هيچ گونه مقاومت ملي را شاهد نيستيم پس آن همه فرياد « ضد كودتا خواهيم كرد » به كجا رفت .
30تيري ها كجا رفتند. انگار ما فقط در برابر خارجي سرمان مي بايد خم باشد.
اين خم بودن سر در برابر خارجي را به جد بگيريد. چراكه از مشروطه به بعد ، هيچكدام از شاهان ايران ، در ايران نمرده اند و براحتي از ايران خارج شده اند چراكه خارجه دستور داده بود.
امپرياليسم روس و انگليس در ايران هر كار كه خواستند كردند و هر كه را خواستند خريدند.
حافظ چه خوب ايراني را مي شناخت و نبود مقاومت ملي رادر ايراني كه به تمسخر گفت :
جايي كه تخت و مسند جم مي رود به باد
گرغم خوريم خوش نبود، به كه مي خوريم!
جالب است مدتهاي مديدي است كه احزاب « ميهن پرست ما » كادرهاي حزبي شان همه پيرمردند كه به خاطر احساس هاي نوستالژيك و به خاطر سنت هاي فرهنگي در آن جمع شده اند و از افراد و اعضاي جديد و جوان در آن خبري نيست. به اعضاي جبهه ملي داخل كشور و حزب ملت و نهضت آزادي نگاهي بياندازيد.
اين احزاب يا به كلوب پيرمردان يا به كلوب خانوادگي بدل شده اند. مردم به عضويت در آنها راغب نيستند گويي آنها را از جنس خود نمي دانند ( مطمئن باشيد حتي اگر عضويت در آنها هزينه ايي نداشته باشد نيز چندان عضوي نخواهند داشت از نظر بسياري ، وطن پرستي و ملي گرايي تنها خاص يك عده كراواتي است! واز اين رو با نمونه بدل آن يعني ملي – مذهبي ها تا حدي راحت ترند !! )
جالب تر آنكه هر وقت در داخل نتوانسته ايم با حكومت ( كه در اكثر زمانها فاسد بوده و ظالم ) درافتيم و حريفش نشده ايم به اميد بيگانه نشسته ايم نمونه اوستايي آن قضيه « زين گاو » بوده و تقاضا از افراسياب كه در ابتدا گفتيم وبراي نمونه معاصر نيز به شعر مشهور اخوان ثالث نگاه بياندازيم كه:
كاوه اي پيدا نخواهد شد اميد كاشكي اسكندري پيدا شود
يا مثلاً به سياستي كه جبهه ملي در دهه 30 و 40 داشت يعني به سياست « صبر و سكوت » نظر بياندازيد اين درست كه جبهه ملي كارنامه اي درخشان دارد اما من در اينجا از يك درد مشترك سخن مي گويم با سياست صبر و سكوت ، حزب منتظر مي نشت تادر امريكا دمكراتها برسر كار بيايند و آنگاه حزب بتواند وارد عرصه شده ، به قدرت مستبد حاكم معترض شده ، سياست هاي شاه را به چالش بكشد الآن نيز خيلي ها چشم به انتخابات امريكا دارند و سياست داخلي را با آن برنامه ريزي مي كنند ( من به اين سنجش ها معترض نيستم گاه روش بالاجباري است اما اعتقاد دارم كه مي بايد كه راه بهتري بيابيم )
آري ما مقاومت ملي گسترده مثلاً به شكلي كه در لبنان در مقابل اسرائيل در جنگ 33 روزه اتفاق افتاد نداشته ايم يا اگر بوده كم بوده كه بايد آنها را ارج نهيم
( و در انتهاي مقال به آن خواهم پرداخت )
اما مقاومت مذهبي داشته ايم ، شاه اسماعيل صفوي و جنگ چالداران و مقاومت قهرمانانه آنان به خاطر مذهب و روحيه مذهبي بود (هر چند شكست خورديم ) حركت ملا مجاهد نيز بعد از قرار داد گلستان در جنگ هاي ايران و روسيه و جمع آمدن خيل عظيمي از مردم به گرد او و حركت شان به سمت مناطق اشغالي ريشه در احساسهاي مذهبي داشت .
ملا مجاهد وقتي از حوضي وضو گرفت مردم آب حوض را براي تبرك بردند و خوردند و آب حوض در دم خالي شد اما وقتي ملا شكست خورد و قرارداد تركمانچاي بسته شد از گرد او هر كس به جانبي رفت و ملا مجاهد در انتها دق مرگ شد شاه اسماعبل نيز پيش از او و پس از جنگ چالدران در هيچ جنگي شركت نكرد و دق مرگ شد.
در زمان جنگ ايران و عراق نيز آنچه خيل مردم را بسيج كرده به جنگ مي فرستاد احساسات مذهبي بود اين درست كه نيروهاي مقابل نيز اكثراً هم مسلمان بودند وهم شيعه اما واقعيت آنكه كسي به اين مسئله توجهي نداشت و آنچه مردم را به جبهه هاي جنگ برد شعار آزادي كربلا و دفاع از اسلام بود
البته درهمه اين موارد كه ذكرش رفت مورد « كيش شخصيت » نيز قوي بوده و جانفشانيها در راه شخصي كه او را برگزيده و داراي رسالت مذهبي مي دانسته اند برجسته بود
باري ما مقاومت مذهبي داشته ايم اما بايد گفت اين مقامتها در زمان هاي خاص و حول شخصيتهايي خاص بوده وبروز مي كرده و الان كه احساسات مذهبي به شكل قبل وجود ندارد مطمئناً مسائلي نيز بروز خواهد كرد مثلاً ترك آذربايجان كه در آن زمان به خاطر احساسات مذهبي و شيعه تعصبي بودن رودرروي ترك عثماني قرار گرفته و رشادتها از خود نشان مي داد اكنون كه احساسات مذهبي اش كاهش يافته به پان تركيسم رو آورده و اين براي تماميت ارضي ايران خطر ناك است.
آنچه بعد از انقلاب ، كردستان و كرمانشاه را در كنار هم قرار نداد و مانع از آن شد كه كرد كرمانشاهي نيز چون كرد سنندجي يا مهابادي اسلحه بردارد موضوع شيعه بودن كرمانشاهي ها بود پس مذهب شيعه نيز يكي از عوامل حراست از تماميت ارضي بوده ( البته نه هميشه كه از دست دادن افغانستان شايد به خاطر رسمي بودن دين شيعه در ايران بود ) و شايد در گذشته مي شد و اكنون هم مي توان ( نمي گويم بايد ) كه با مهاجرت يا كوچاندن شيعيان به مناطق سني نشين، ضريب اطمينان حراست از تماميت ارضي را بالا برد.
اين ها همه مثال هايي بود تا وارد بحث اصلي و نتيجه گيري شوم واقعيت آن است كه 30 سال از انقلاب مي گذرد ملي گرايي و ناسيوناليسم و باستان گرايي و حتي ايران دوستي مورد حمله و تحقير قرار گرفته هر چند كه اينها در همة تاريخ ما، خود كمرنگ بوده اند و عموم را گرايش به آنها نبوده،يكي از دلايل حمله ي پيش و پس از انقلاب به اينها نيز خواست ناسيوناليسم به عنوان ايدئولوژي حكومت در زمان رضا شاه و محمد رضا شاه بود. اما اگر ايدئولوژي حاكم شدن آنها بد بود بايد گفت مقابله با آنها و كوبيدن آنها نيز بد است چرا كه ما به دست خود يكي از محور هايي را كه مي توان به صورت بالقوه به عنوان محور وفاق و اتحاد از ان استفاده كرد را از بين برده از دست مي دهيم. حركت افراطي به سمت نمادها و شعائر مذهبي و استفاده از آنها و ايدئولوژي حكومت نمودن آنها نيز در اين 30 سال، باعث ضربه خوردن و كم رنگ شدن انها در مردم و نسل جديد شده و اينك از بين رفتن مليت و هويت ملي و كم رنگ شدن مذهب و هويت مذهبي در ميان مردم" بي هويتي را نشانده است.
مثالي مي زنم چند روز پيش وپس از 13 سال شخصي كه ازاو با عنوان قصاب سربرنيتسا ياد مي شد و صرب بود دستگير شد در بوسني، شادي و ابراز احساسات موج مي زد اما ما در زمان دستگيري صدام هيچگونه شور و حال و جشن و پايكوبي را در ايران شاهد نبوديم. وقتي عراق اشغال شد با دوستانم صحبتي داشتم مبني بر اينكه بعد از دستگيري صدام،تدارك جشني را ببينيم و در خيابان شيريني و شربت پخش كنيم اما مدت ها بعد كه صدام دستگير شد وضع و روحيه مردم و بي خيالي آنها به ترس و به شكمان انداخت كه به ما خواهند خنديد يا حتي شايد حكومت انگ آمريكا دوستي به ما بزند!! صدام بعد از حجاج بن يوسف بيشترين ايراني را كشته بود نبرد ما با وي نيز يك نبرد ملي و بيشتر مذهبي بود پس چرا مردم جشني به پا ننمودند واضح است؛ چرا كه مليت و مذهب هر دو كم رنگ شده اند و مردم، گوش به فرمان حكومتند كه براي خوشامدش جشني به پا كنند يا نكنند اين بحران هويت است.
اگر مي خواهيم مذهب پر رنگ شود آن را بايد از شكل حكومتي اش خارج نماييم چرا كه تقدس آن از بين مي رود. مذهب را نردبان قدرت نسازيم مذهب را تكيه گاه ماندن در قدرت نسازيم.
اگر مي خواهيم مليت و ملي گرايي پر رنگ شود مي بايد نمادهاي آن را ارج نهيم و فرهنگ و تمدن غني پيشين خود را به مردم معرفي نمائيم. در اين راه مي بايد حكومت و نهاد هاي آن، مانع تراشي نكنند. از آنها كمك نمي خواهيم اما سد در راهمان نسازند. دوباره مي گويم آريو برزن ها در تاريخ ما كم بوده اند(خيلي كم) او و خواهرش يوتاپ كه در تنگ تكاب در مقابل سپاه اسكندر ايستادند از لئونيداس نيز بهتر عمل نمودند و قهرمان تر بودند اما چرا بايد مردم ما آنها را نشناسند او قبل از آن در گوگمل (موصل فعلي در كردستان عراق) نيز در مقابل اسكندر استاده بود ( اين پايداري و جنبش و تحرك او مثال زدني است).
سورنا كه بر سيستان حاكم است و از آنجا براي حفظ ايران به مرز هاي غربي ايران مي آيد و با كراسوس مي جنگد و او را شكست مي دهد را چرا مردم ما نبايد بشناسند. يعقوب ليث و ديگران را چرا نشناسند.
در اينجا ذكر نكاتي ديگر نيز لازم است ما از فيلم 300 ناراحت مي شويم اما آيا در كل ايران خياباني به نام كورش كبير يا داريوش بزرگ يا خشايارشا و يا هخامنش و ... داريم آياسد سيوند را بر آرامگاه كورش كبير و تنگ بلاغي ( كه از روستاهاي ناياب دوره هخامنشي بوده ) ترجيح نداديم.
آيا مردم ما تا پيش از فيلم 300 مي دانستند كه ما در گذشته يونان را نيز فتح نموده ايم.
راههاي زيادي هست براي اثبات اينكه آذربايجان و آذري ها، پارتي بوده اند ولاجرم ايراني. همه مي دانيم كرد ها اصيل ترين ايراني ها هستند و سكاهاي سيستان، جنگ آوران آريايي بوده اند. آيا براي وحدت ملي و معرفي يگانگي تاريخي مان كاري انجام داده ايم.
آيا معرفي واقعي و صحيح چهره هايي چون مهندس بازرگان و دكتر مصدق و مثلاً فيلمي چون « روزگار قريب» از بسياري سوء تفاهمات و درگيري ها و سوء استفاده ها، كم نمي كند.
به هر حال ما به معرفي گذشته خود محتاجيم و به شناخت آن. و اينك نيز براي تعيين روزي به نام « روز بهبهان» حتماً نياز هست كه عنصري را از گذشتة باستان به وام بگيريم تا باقي عناصر تشكيل دهندة اين فرهنگ بتواند حول آن به حيات تاريخي خود ادامه دهند روز نبرد آريو برزن يا روز كشف گنجينة ارجان و يا روز بازسازي ارجان مي توانند روزهاي مناسبي باشند كه هر كدام از آنها كه انتخاب شوند امام هشتم شيعيان و يا وحيد بهبهاني و ... نيز مي توانند در آن روز بزرگ داشته شوند اما در روزهاي مذهبي نمي توان و ظرفيت آن را ندارندكه بتوانند گوشة باستاني را پوشش دهند و در بر گيرند.
ما گذشتة خود را مي خواهيم بشناسيم و عناصر مثبت آن را ارج مي نهيم اين خويشكاري ماست اين وظيفة ماست و بايد چنين كنيم. به قول شاملو : « انسان بودن، تجسد وظيفه است»
مدتی است این سوال در افواه شنیده می شود که اگر در دوره خاتمی بودیم و این سریالهای عجیب و غریب مبنی بر فساد مالی و اخلاقی برخی از مسئولین دولتی و دانشگاهی امروز، درآن زمان آفتابی می شد آیا مجامع مذهبی، عزای عمومی اعلام نمی کردند؟ یا بسیج های دانشجویی و دیگران فریاد برنمی آوردند ؟ واقعیت آنکه به راحتی می توان گفت، مردم ما، یا مجامع مذهبی و دیگران در این دیار، هیچکدام، موافق فساد نیستند و سکوت آنان البته از سر رضایت نیست و سکوت آنان در این زمان و یا صدای آنان در آن زمان، ریشه در جای دیگر دارد که مبحث این مقال است .
نکته دیگر آنکه اگر درگیری جناحهای موجود در حکومت نبود و نباشد، اخبار این ماجراها نیز به گوش ما نمی رسد و نمی رسید و اختلافات آنان، گویا آب در خوابگه ما مورچگان ریخته، ورنه اینک همین سوالها را نیز نمی پرسیدیم .
در ضمن، تا چند مدت پیش انتظار اختلاف ها و افتراقاتی به این عظمت را نیز در میان جناحهای موجود در حاکمیت به اصطلاح یکدست، انتظار نمی داشتیم . چرایی این اختلافات را نیز در انتها به بحث خواهیم نشست .
اما برگردیم به ریشه صدا و سکوت این مردمان؟ پاسخ من شاید بسیاری را آزرده خاطر کند .اما این از نظر من واقعیتی است که مردم ما ضد توسعه می باشند . آنان از توسعه ، گریزانند! اضطراب مردمان ما در زمانهایی که کشور در مسیر توسعه قرار می گیرد، بیشتر است و از این رو سر و صدا و جنبش هایشان نیز .
تاریخ ما در این دو سده معمولاً حکومت ها و یا دولت هایی را تجربه کرده که یا در خیال توسعه اقتصادی بوده اند یا در فکر توسعه سیاسی و یا حکومت هایی که معمولاً هیچ یک از اینها را مد نظر نداشته اند .
نوع سوم، معمولاً یک پای ثابت حکومت داری این ملک بوده، شاید بی خطرترین نوع حکومتداری!
(توصیه فتحعلی شاه به فرزندش برای حکومت آسوده بر ایران آن بود که مردم در فقر و بیسوادی به سر برند!)
آنها نیز که به فکر توسعه اقتصادی افتاده اند در برهه هایی کوتاه و خاص از حکومتشان بوده و معمولاً در اواخر کار حکومتشان . اما آنها که به فکر توسعه سیاسی افتاده اند، برهه هایی بسیار بسیار کوتاه از تاریخ این ملک را رقم زده اند .
در مقالاتی که با عنوان تحلیلی بر شکست نهضت اصلاحات در این وبلاگ نوشتم مشخص شد که ما در ابتدا و در بیشتر اوقات حکومت هایی را داشته ایم که رو به جانب توسعه نداشته اند و معمولاً به گونه ای سنتی و بی برنامه، کشور را اداره یا به عبارتی بر آن فقط حکومت می رانده اند و توسعه و آبادانی کشور و یا توسعه نظامات مدنی و سیاسی، مدنظر آنان نبوده، اینها از قبل پول نفت و یا خراج های سنتی، امور می گذرانده اند اما فشارهای نظام اقتصاد جهانی و مشکلات وجوه تولید داخلی، همه و همه در دراز مدت دست به دست هم داده اند تا تغییراتی در حکومت و دولت و قوانین داده شود تا بالاجبار به سمت توسعه اقتصادی پیش روند . اما بعد مناسباتی پیش می آید و جنبش هایی اجتماعی و مردم متمایل به توسعه سیاسی می شوند . این نیز دوامی ندارد و در انتها به سمت همان حکومت فتحعلی شاهی روی آورده اند و آورده ایم و ساختار پیشین را باز تولید نموده ایم یعنی میل نموده ایم به سمت همان حکومت هایی که رو به جانب توسعه نداشته اند .
جالب است همیشه جنبش های و قیام ها و انقلاب ها در دورانهایی رخ داده که ما رو به سمت توسعه اقتصادی داشته ایم و بحران سازی و هرج و مرج و درگیری نیز در زمانهایی بوده که ما رو به سمت توسعه سیاسی داشته ایم اما در دورانهایی که رو به جانب توسعه نداشته ایم آرامش طلایی! حکمفرما بود .
واقعه رژی و جنبش تنباکو و رویتر و غائله یا جنبش باب، همه در دوران ناصری رخ می دهد که به هر حال می خواست رو به جانب توسعه داشته باشد]و یا حداقل به مظاهر آن [ و در نهایت هم به تیر میرزا رضا از پای در می آید و در ادامه، جنبش مشروطه را داشتیم به هر حال و به عبارت دیگر پس از میل به توسعه اقتصادی مردم در مقابل آن قرار می گیرند و جنبش های اجتماعی شکل می گیرد.
پس از آن به خاطر خصلت خاص جنبش های اجتماعی و در صحنه بودن عموم مردم، و صنوف مختلف، تا چندی شاهد توسعه سیاسی می باشیم . اما بعد باز دوباره از نو و به خاطر اختلافات این صنوف و ساخت استبدادی ذهن مردم این اجتماع، ما به سمت همان حکومت هایی رفته ایم که رو به جانب توسعه نداشته اند .
مثلاً رضا شاه که در انتها به سمت توسعه اقتصادی رفته بود، روزی که از ایران تبعید شد (با وجود اشغال ایران توسط متفقین) مردم به جشن و پایکوبی پرداختند و بعد دوره توسعه سیاسی آغاز شد، یک دوره 12 ساله که البته دوره توسعه سیاسی واقعی آن یعنی زمان دکتر مصدق بیش از 28 ماه دوام نیاورد و بعد از آن مردم دوباره باز به حکومت سنتی که رو به جانب توسعه ندارد روی آوردند . (سالهای 32 تا 39 ) . (این سالها دوره آرامش سیاسی در ایران است )
از زمان علی امینی و پس از آن و به خصوص از اواسط دهه چهل که محمدرضا شاه با یک حکومت آمرانه به فکر توسعه اقتصادی و رفتن به سمت به اصطلاح دورازه تمدن می افتد دوباره باز شاهد جنبش های اجتماعی هستیم . این جنبش های اجتماعی نیز موفق شده منجر به انقلاب 57 می شوندو چون از همه احزاب مذهبی وچپ و لیبرال و ملی و .... در این جنبش حضور دارند تا مدتی پس از انقلاب، ما از آزادی و توسعه سیاسی برخورداریم اما این نیز دیری نمی پاید و به خاطر اختلافات گروهها و درگیری آنها در نهایت به دولت محمد علی رجایی و پس از او میر حسین موسوی می رسیم که هیچکدام رو به جانب توسعه ندارند. میرحسین موسوی تنها به فکر فروش نفت و سوبسید و کوپن و یارانه است اولویت های وی اقتصاد کشور را به ویرانی می کشاند .
ویرانی اقتصاد دوباره باز حکومت را مجبور می کند به سمت توسعه اقتصادی میل نماید و رفسنجانی راهبر و سکاندار این توسعه می شود وی نیز آمرانه می خواهد کشور را به سمت توسعه ببرد موفق نیز نمی شود اما مهم از نظر من این نیست مهم این است که باز در زمان وی شاهد بروز و ظهور جنبش های اجتماعی هستیم که در نهایت به جنبش دوم خرداد ختم می شود و باز چون در این جنبش و از سالها قبل از آن تاریخ، روشنفکران دینی و ملی مذهبی ها و چپ ها حضور دارند باز از نو تا مدتی شاهد آزادی های مدنی وسیاسی هستیم که آن نیز تنها دو سالی دوام می آورد و پس از 18 تیر شاهد کم رنگ شدن آن هستیم تا در سال 84 که دوباره باز به سمت دولتی از جنس میرحسین و محمد علی رجایی میل می نمائیم (حکومت احمدی نژاد).
احمدی نژاد نیز ظاهراً علم اقتصاد را قبول ندارد یعنی در اصل، توسعه راقبول ندارد .
اینها را همه گفتیم تا نشان داده باشم که در زمان های توسعه اقتصادی، ما شاهد جنبش های اجتماعی هستیم و در زمانهای توسعه سیاسی، شاهد بحرانها و هرج و مرج ها . ولی در زمان حکومت هایی همچون میر حسین موسوی یا احمدی نژاد یا دوره 8 ساله بعد از کودتا (32 تا 39) یا اکثر دورانهای حکومتی در ایران مثل دوره قاجار و ... ما شاهد سکوت و آرامش مردم بوده ایم ! و این معمولاً تا آنجا به پیش می رود که حکومت خود از درون دست به تغییراتی می زند و آن هم وقتی است که فشارهای نظام اقتصاد جهانی ادامه حیات اقتصادی یک حکومت را با بحران مواجه سازد .
به هر حال مردم ما توسعه خواه نیستند و دلیل آن اینکه آنها سالها با انواع حکومت های ضد توسعه اخت شده اند و راه و روش زندگی در آن را آموخته اند؛ چگونگی فرار ازقانون را چگونگی مسئولیت ناپذیری و باری به هر جهت طی کردن امور محوله را درآن حکومت های غیر مدرن که برنامه های توسعه را در سر ندارند به خوبی فرا گرفته اند!
به هر حال توسعه اقتصادی فشارهایی را به مردم وارد می آورد و آنان (مردمان) حاضر به پرداخت این هزینه ها نیستند! توسعه اقتصادی فشار کاری و نظم و نظام را نیز بیشتر می کند و آنان این را هم نمی خواهند .
آزادی و توسعه سیاسی نیز مسئولیت آور است و فرار از قانون و روابط به جای ضوابط را مانع می شود . شعبده بازی و جمع آوری پول های کلان توسط افراد سودجو یا باند بازی و مافیای مدیران را منع می کند. مردمان ما با این مسئله نیز مشکل دارند.
اما جدای از اینهاو مهم ترین مسئله مردم ما برای گریز از توسعه (سیاسی و اقتصادی) ناشناخته بودن آنهاست ناشناخته بودن توسعه در حالت کلی آن است.
آنها در مواجه با ناشناخته ها ، ترس و وحشت دارند و از روبرو شدن با آن می گریزند و دلیل آن اینکه از انتهای آن با خبر نیستند . توسعه، اضطراب آنان را زیاد می کند آنان از کمبودهای خودباخبرند و در نظامات خواهان توسعه، احساس عقب افتادگی و کمبود و جدا افتادگی می کنند و از این رو خواهان بازگشت به اصل می شوند . چرا که در آنجا (در نظام قدیم) همه در یک سیستم از پیش موجود و در یک روال ثابت وسنتی و از قبل مشخص شده بوده اند و راحت ترند به عبارتی در آنجا آنها کمبودهای خود را از یاد می برند.
آنها در اینجا دیگر انتظار هیچ خبری را ندارند و بود و نبود اخبار اطراف برایشان فرق چندانی ندارد. روشنفکران نیز در آنجا تنها با خیال گذشته، مشغولند . (انتظار خبری نیست مرا/ نه زیاری/نه ز دیّار و دیاری باری/ برو آنجا که تو را منتظرند/ قاصدک در دل من همه کورند و کرند) که این را نیز اخوان در دوره پس از کودتای 32 سروده است .
اما برعکس، آن زمانی است که در دوران میل به توسعه، سیر می کنیم ما اتحادطبقات علیه این نظم را مشاهده می کنیم در نمایشنامه چهار صندوق اثر بهرام بیضایی نیز ما شاهدیم که در دوران توسعه و وقتی که هرکدام ازرنگ ها یا طبقات اجتماعی در صندوق خود مشغول به کار خویشند و برنامه های توسعه و مدرنیسم را به پیش می برند باز از نو دوباره از صندوق ها خارج شده و در کنار یکدیگر و علیه مترسک، متحد می گردند .
اما برگردیم به سوال اول که چرا اینک مجامع مختلف مذهبی و ... و مردم در این دیار در برابر فساد مالی و اخلاقی برخی مسئولین، سکوت کرده اند و آیا اگر در دوران خاتمی بودیم وضع فرق نمی کرد؟
البته بعد از این همه توضیح در بالا، جواب من معلوم است و آن اینکه هدف آن هرج و مرج ها و سر و صداها گریز از توسعه سیاسی بود و روی آوردن به حکومتی مخالف توسعه و بحمدالله اینک نیز مقصود، حاصل گردیده!! و دیگر نیازی به هرج و مرج نیست .
اما گفتیم انتظار این اختلافات در حاکمیت به اصطلاح یک دست را نداشتیم تا اخبار این مسائل به میان مردم و رسانه ها درز کند وچرایی این اختلاف را پرسیدیم .
واقعیت آنکه انتظار داشتیم اما نه به این سرعت . چرا که می دانستیم به هر حال حکومت به علت فشارهای نظام اقتصاد جهانی و مناسبات وجوه تولید داخلی در نهایت و بالاجبار و با تغییراتی در دولت و قوانین در آینده باز مجبور به رفتن به سمت توسعه اقتصادی خواهد شد و این هم زمانی رخ خواهد داد که در خود حاکمیت و در این زمینه چند دستگی روی دهد . اما واقع آنکه انتظار این فروپاشی اقتصادی و این چند دستگی عظیم در حاکمیت را به این سرعت نداشتیم که آن هم می باید در یک نگاه کلی ناشی از تحریم های گسترده و برنامه ریزی ها و تصمیم های غلط دولت باشد و به هر حال امیدوارم در این بحث شرکت کنید و نقائص این تحلیل را با من در میان نهید ممنون .
راستی آیا خبری هست هنوز
مانده خاکستر گرمی جایی
در اجاقی، طمع شعله نمی بندم
خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .
متن سخنرانی های « پالیزدار » را شاید اکثرا خوانده باشند و یا اگر نه، شنیده باشند . چرایی این افشاگری را من نمی دانم (به حدس هم اینجا اگر متوسل شوم ،می گویم فرار به جلو تاکتیک جدید راست افراطی است یا به گونه ای دیگر نبرد برای قربانی نشدن است ) اما هر چه بود تیر خلاصی بود.چرا؟چون سالها بود از بیرون حاکمیت از داخل و خارج ٬ شایعات بسیار نقل می شد از این ماجراها و ماجراهایی چنین، اما اینبار از درون حاکمیت و در دانشگاه، آن هم نه در انجمن که از «جامعه اسلامی دانشجویان» بود که این صدا شنیده شد و این ماجرا در آنجا شکل گرفت.
باری و به هر حال تیر خلاصی بود چه که دیگر جای شک وشبهه برای حامیان هم ٬ باقی نگذاشت.
ماجرای پیرمردان نامبرده شده در این سخنرانی، تراژدی تلخی است. آن همه فریاد تقوی الله، آن همه آخرت خواهی و مبارزه و ماندن و بودن در صحنه های انقلاب و اینک در پایان راه ، اینچنین،ترک آبرو؟چرا؟
پاسخ ساده است اما در ابتدا یک سوال:«نلسون ماندلا اگر می ماند در قدرت ، اینک وضع وی در جهان چگونه بود؟آیا او هنوز هم برای ما قهرمان بود؟آیا تصویر او اینک در ذهن ما ٬ هنوز٬تصویر همان کسی بود که شاملو خطاب به وی گفته
متن سخنرانی های « پالیزدار » را شاید اکثرا خوانده باشند و یا اگر نه، شنیده باشند . چرایی این افشاگری را من نمی دانم (به حدس هم اینجا اگر متوسل شوم ،می گویم فرار به جلو تاکتیک جدید راست افراطی است یا به گونه ای دیگر نبرد برای قربانی نشدن است ) اما هر چه بود تیر خلاصی بود.چرا؟چون سالها بود از بیرون حاکمیت از داخل و خارج ٬ شایعات بسیار نقل می شد از این ماجراها و ماجراهایی چنین، اما اینبار از درون حاکمیت و در دانشگاه، آن هم نه در انجمن که از «جامعه اسلامی دانشجویان» بود که این صدا شنیده شد و این ماجرا در آنجا شکل گرفت.
باری و به هر حال تیر خلاصی بود چه که دیگر جای شک وشبهه برای حامیان هم ٬ باقی نگذاشت.
ماجرای پیرمردان نامبرده شده در این سخنرانی، تراژدی تلخی است. آن همه فریاد تقوی الله، آن همه آخرت خواهی و مبارزه و ماندن و بودن در صحنه های انقلاب و اینک در پایان راه ، اینچنین،ترک آبرو؟چرا؟
پاسخ ساده است اما در ابتدا یک سوال:«نلسون ماندلا اگر می ماند در قدرت ، اینک وضع وی در جهان چگونه بود؟آیا او هنوز هم برای ما قهرمان بود؟آیا تصویر او اینک در ذهن ما ٬ هنوز٬تصویر همان کسی بود که شاملو خطاب به وی گفته
