تقدیم به دوست عزیزم «بامداد» و به خاطر این روزها که همه در آن زیست می کنیم
کاش روزی آسمان زیبا شود
در درونش روی ماه پیدا شود
روی ما با ماه خندان می شود
در نبودش، روح ، نالان می شود
آه اینجا سرزمینی بی صفاست
در زمینش بوته خاری کیمیاست
مردمانش مرده اند در کاهلی
دل کبود ، اندیشه پیر و جاهلی
من غلام روزهایی دیگرم
من سیاه روزهایی روشنم
روزهای روشنی در پیش هست؟
سرزمین بهتری در پیش هست؟
سرزمین ما حکایت می کند
دل چو آهنگ شکایت می کند
او حکایت می کند از بهتران
از مصدق، فاطمی از مهتران
از مهندس مهدی و یاران او
...م و دوره ی زندان او
...شِ ما که در کاشانه مرد
شاندلی* که در بر پروانه مرد
آن سفیرانی که او را کشته اند
دانه خشم و غضب را کِشته اند
سرزمین من، سیاست زار شد
در درونش روح عشقم زار شد
ماجرای تیرماه ، مرداد را
در نظر آورده کار باد را
دوم خرداد حسّی گرم بود
حاصل حُبی پر از آزرم بود
مرده اما زنده می باید شود
مرده اما زنده می خواهد شود
من غلام روزهایی دیگرم
من سیاه روزهایی روشنم
آرزویم روزهایی هست ژرف
در سپیدی آرمانم همچو برف
ما محبت از حکومت خواستیم
هر چه بَد از خواست هامان کاستیم
ما ، رهایی را تلاوت کرده ایم
شعر ها مان را دلالت کرده ایم
پینه های دست هامان آشکار
از شما انصاف می خواهد به کار
کاش روزی آسمان زیبا شود
در درونش روی ماه پیدا شود
کاش روزی در رسد در یادها
لحظه ی زیبای این فریاد ها :
« آه اینجا سرزمینی با صفاست
در زمینش بوته خاری کیمیاست»
جمعه 18/2/1388
* شاندل در زبان فرانسه به معنای شمع می باشد .
