دیروز پدرم مرد و اگر بهشتی باشد به آنجا رفت و من تنها تر از همیشه شدم سرطان بدنش را فرا گرفته بود و مدتی بود که دیگر نمی توانست راه برود و فقط با کمک اطرافیان می توانست بر روی تخت بنشیند دوستان قدیمش دیگر دل و توان آمدن و دیدن این وضع جدید او را نداشتند و حق داشتند خود من دیدن دوستانم را در بیماری نیز تاب نمی آورم تا چه رسد به این وضع.
پدرم نه نقاشی می کرد و نه تار می زد نه فلسفه می دانست و نه روزنامه می خواند اما در عوض مهربان بود و بی نهایت به کار خیر علاقه مند بود .
او از مشارکت های اجتماعی من ناراحت بود و کار سیاسی را خوش نمی داشت معتقد بود بدیل ظلم ، عدالت نیست و همیشه هرکس که حاکم شود عدالت را نمی تواند حاکم کند و تنها برای یک عده ای خوب و بهتر خواهد شد و برای بقیه وضع یا بدتر می شود یا فرقی نخواهد کرد و از من می خواست که به این مسائل نپردازم در این ماه آخر و در زمانی که ستادهای انتخاباتی فعال شده بود از من پرسید که در کدام ستاد فعالیت می کنی خواستم ناراحت نشود گفتم در هیچ ستادی کار نمی کنم باورش نشد از بقیه پرسید که من در کدام ستاد فعالم گفتند در ستاد میر حسین موسوی است برخلاف انتظارم ناراحت نشد و حتی گفت :«اگر انتخاب بشود خوب است» البته انتخاب نمیدانم شد یا نه ولی رییس جمهور نشد
اخبار درگیری های بعد از انتخابات را اصلا متوجه نشد یا حداقل من فکر می کنم متوجه نشد درد های شدیدی داشت از خشونت بیزار بود و حتی یادم هست در گذشته از زنی در همسایگی مان به نیکی یاد می کرد که فرزندش در انقلاب 57 شهید شده بود وقتی خواسته بودند ضارب را که یک پاسبان بود بکشند مخالفت کرده بود و گفته بود یک خون را به دو خون بدل نکنید و پاسبان را بخشیده بود.
به هر حال پدرم را امروز به خاک سپردیم اما خاطراتش را به خاک نسپردیم و در یاد مان تا زنده ایم محفوظ خواهد ماند
